شیعه از کجا شروع شد؟

قبل از بیان پیدایش شیعه در ایران، لازم است در نخستین قدم به مفهوم شیعه توجه کنیم. شیعه، به معنای پیرو و در اصطلاح، به کسی که از امام علی(ع) پیروی کرده و او را خلیفه بلافصل می‏داند و دیگران را غاصب این مقام می‏داند، گفته می شود.
در مورد آغاز پیدایش شیعه می‏توان از دو زاویه وارد بحث شد؛ یکی از زاویه شیعه به معنای پیرو علی، و دیگری شیعه به معنای جمعیت سیاسی - مذهبی.
1. شیعه به معنای پیرو علی(ع): از زمان پیامبر(ص) مطرح بود. پیامبر فرمود: «ان علیّا و شیعته هم الفائزون یوم القیامة؛ (1) علی و شیعیانش در روز قیامت پیروز و رستگارند».
در زمان پیامبر تعدادی به عنوان شیعه و پیرو علی(ع) شناخته می‏شدند که چهار نفر به نام‏های: "مقداد بن اسود"، "سلمان فارسی"، "ابوذر غفاری" و "عمار یاسر" در این امر از دیگران سرآمد بودند. (2)
2. شیعه به معنای جمعیت سیاسی - مذهبی: که به خلافت بلافصل علی(ع) عقیده داشته باشند. در جریان سقیفه بنی ساعده و بعد از رحلت پیامبر، شکل گرفت؛ چون در این هنگام برخی از صحابه، حکومت ابوبکر را به رسمیت نشناختند و به جای آن خواهان حکومت علی(ع)شدند. افزون بر تمامی بنی هاشم و زبیر بن عوام، عده‏ای از مهاجران از جمله: خالد بن سعید، سلمان فارسی، ابوذر غفاری، مقداد بن اسود، عمار یاسر، بریده اسلمی و همچنین عده‏ای از انصار از جمله: ابوالهیثم بن تیهان، سهل بن حنیف، عثمان بن حنیف، عبداللَّه بن مسعود، زید بن وهب، خزیمة بن ثابت ذوالشهادتین، ابی بن کعب و ابی ایوب انصاری با حکومت ابوبکر به مخالفت برخاستند و خواستار این شدند که قدرت سیاسی جامعه اسلامی به دست امام قرار گیرد. (3)
این افراد، هسته اولیه شیعه به عنوان جمعیت سیاسی - مذهبی را تشکیل دادند. سپس افراد دیگری به آنان ملحق شدند. مرحوم سید محسن امین در کتاب اعیان الشیعه، بیش از هفتاد و هفت تن از صحابه را نام می‏برد که به عنوان شیعه علی (شیعه به معنای مذکور) شناخته می‏شدند. (4)
سپس در بین تابعین و نسل‏های بعدی، شیعه گسترش چشمگیری یافت. (5)
شیعه در ایران: از وقتی که اسلام در ایران راه پیدا کرد، به همراه آن اسلام شیعی و اسلام سنی در این سرزمین راه یافت؛ چون که تشیع و تسنن دو شاخه یا دو قرائت و یا دو جمعیت سیاسی - مذهبی درون خانواده اسلام قرار دارند. امروزه همه شاهدیم که در هر جا اسلام پا گذاشته است. دو جریان سیاسی - مذهبی مذکور حضور دارند. در بیش تر کشورهای اسلامی، جمعیت شیعه نسبت به جمعیت سنی کم‏تر است؛ به جز در چند کشور از جمله: ایران، جمهوری آذربایجان، عراق، کویت، بحرین، یمن و لبنان که جمعیت شیعه یا همتراز با اهل سنت است و یا بیش تر است. در ایران، قریب به نود درصد مردم شیعه هستند. این پدیده مانند دیگر پدیده‏های مهم اجتماعی، از زمینه‏ها و عوامل گوناگونی پدید آمده که برخی بدین شرح است:
1. تفاوت در سیاست‏های علوی و اموی در جذب و دفع ایرانیان:
برتری عرب بر عجم، از سیاست‏های عمر، خلیفه دوم بود و بعد عثمان آن را ادامه داد. هنگامی که امام علی(ع) حکومت را در دست گرفت، با آنان به عدل رفتار کرد. بعد بنی امیه قدرت را در دست گرفت، سیاست عمر را در پیش گرفت و ایرانیان را شهروند درجه دوم به شمار آورد.
در سیاست عمر آمده است:
در مدینه نباید ایرانیان باشند؛ زبان ایرانی نباید تکلم گردد؛ از پول بیت المال باید اسرای عرب آزاد شوند، نه ایرانی؛ عرب‏ها از ایرانی‏ها زن بگیرند، ولی به ایرانی‏ها زن ندهند؛ مسلمانان واقعی عرب‏ها هستند، نه عجم و ایرانی‏ها؛ عرب از غیر عرب ارث ببرد، ولی غیر عرب و ایرانی از عرب نباید ارث ببرند؛ کارهای مشکل و طاقت فرسا را باید ایرانی‏ها انجام دهند، نه عرب‏ها؛ در صف اول نماز جماعت باید عرب‏ها باشند، نه غیر عرب؛ امام جماعت و قاضی باید عرب باشد، نه عجم و غیر عرب. (6)
طبیعی است که این سیاست، ایرانی‏ها را نسبت به عمر که از شخصیت‏های برجسته اهل سنت به شمار می‏آید، بدبین می‏کند. اما امام در برابر این سیاست قرار داشت. حضرت با کمال رفق و مدارا با ایرانی‏ها برخورد می‏کرد که گاهی مورد اعتراض برخی از عرب‏ها قرار می‏گرفت.
ابن عباس می‏گوید: یکی از دلایل شکست علی این بود که امتیازات عربی را در نظر نگرفت و عرب‏ها بر حضرت خشمگین شدند. (7)
سیاست امام ایرانیان را به خود جذب نمود.
2. قدرت تأثیر گذاری شیعه سیاسی موجود در عراق بر ایران:
آن گاه که کوفه مرکز خلافت امام شد و عراقی‏ها از حکومت امام دفاع و در برابر معاویه ایستادگی کردند، بسیاری از یاران حضرت از نظر اعتقادی شیعه نبودند؛ ولی از نظر سیاسی شیعه علی بودند.
تشیع سیاسی عراقی‏ها زمینه‏ای شد برای تشیع اعتقادی در عراق و مناطقی که از نظر تشکیلات سیاسی زیر نظر عراق بود؛ چنان که در دوره بنی امیه تمامی مناطق ایران زیر نظر استانداری کوفه اداره می‏شد. افزون بر این، مهاجرت طایفه اشعری‏ها به قم، موجب شد قمی‏ها شیعه شوند.
در دوره‏ای که بغداد مرکز علمای شیعی بود، تلاش‏های عالمانه شیخ مفید، شیخ طوسی و دیگران سبب شد برخی از مناطق ایران همانند ری و جبال به تشیع گرایش پیدا کنند. فعالیت‏های علامه حلی در اوضاع سیاسی ایران در زمان سلطان مغول "اولجایتو" تأثیر گذاشت و او به مذهب تشیع گرایش پیدا کرد و از سال 707 هجری قمری در ایران مذهب شیعه اثنا عشری رسم شد.
3. محبوبیت علویان در ایران، مظلومیت علویان و مهاجرت سادات علوی به ایران، زمینه ساز گسترش شیعه در ایران هستند. (8)
4. کمک‏های شایان امامان به ایرانی‏ها در رفع تبعیض و ظلم بر آنان، در این رویکرد مؤثر است.
5. پیدایش سنی‏های معتدل و دوستدار اهل بیت که از این‏ها برخی تعبیر کرده‏اند به سنی دوازده امامی. (8) این‏ها، هم به خلافت خلفای راشدین عقیده داشتند و هم به امامت دوازده نفر؛ اما این افکار، زمینه ساز گرایش به تشیع امامی شد.
بنابراین، گرایش به شیعه و شیعه گری پیش از دوران صفویه در ایران وجود داشته و بیش تر مردم ایران شیعه بودند. در عراق نیز در قرن پنجم زمان شیخ مفید و شیخ طوسی این گرایش گسترش زیادی پیدا کرد. در آثاری که در اصفهان به دست آمده، سکه هایی پیدا شده که مربوط به سال 873 هجری است؛ یعنی چهل سال پیش از روی کار آمدن صفویان. در آن سکه ها چنین نوشته شده: "لا اله الا الله علی ولی الله..." و در کاشان به سال 770 در محراب یکی از امامزاده ها عبارت: "لا اله الا الله، محمدا رسول الله علی ولی الله" وجود داشته است. (9)
برای آگاهی بیش تر به کتاب "تاریخ تشیع در ایران" نوشته رسول جعفریان مراجعه نمایید.

پی نوشت‏ها:
1. مجلسی، بحار الانوار، ج 27، ص 143.
2. سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج 1، ص 27، بیروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1418، چاپ پنجم.
3. همان.
4. همان.
5. همان، ص 30.
6. سلیم بن قیس هلالی، اسرار آل محمد، ص 150 - 151.
7. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 16، ص 23 و 24.
8. رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، ج 2، ص 725، قم، انتشارات انصاریان، چاپ چهارم، 1384 ش.
9. همان، ص 734 - 735.



در زمان رسول خدا (صلی الله علیه واله): آنچه بر حسب تحقیقات علمی، به دور از عواطف تقلیدی و احساسات مذهبی به دست آمده، این است که شیعه در زمان رسول خدا ‏(صلی الله علیه واله) به وجود آمده است و ایشان اوّل کسی هستند که این بذر را نشانده، پرورش داده و در تمام مراحل زندگی‌شان مواظب آن بوده‌اند.

چرا پیامبر(صلی الله علیه واله)، علی(علیه السلام) را منصوب کرد؟

شیعه از زمان طلوع تاریخ اسلام، در زندگی سیاسی و دینی مسلمانان ظاهر شد، شعار محبّت و دوستی اهل بیت نبوّت(علیه السلام) را سرداد و اهداف آنها را هدف و اساس زندگی و عقیدة خود قرار داد. از این رو ایمانی آورد که هیچ‌گاه شک به آن راه نیافت؛ زیرا اهل‌بیت (علیهم السلام) نسبت به دیگران به محلّ و مقام پیامبر(صلی الله علیه واله) نزدیک‌تر و شایسته‌تر بودند. سید عترت طاهره، امام امیرمؤمنین‌(علیه السلام) ، وصیّ رسول، باب مدینة علم و خازن حکمت او بود، امامان پاک(علیه السلام) بعد از او ، اوصیای رسول‌ خدا (صلی الله علیه واله) ، پیشوایان امت و مبلّغ رسالت او بودند. با اینکه ایشان دوران زیادی را گرفتار حوادث سیاسی و اجتماعی بودند، علیه ستمکاران به پاخاستند و تخت مستبدّان را سرنگون کردند و شعار عدالت اجتماعی را فریاد زدند.
ما در ابتدا، دربارة تأسیس شیعه و آنچه که به آن مربوط است، مطالبی را ذکر می‌کنیم.

آغاز تشیع

دربارة آغاز تشیع و زمان پیدایش آن، اقوال و آرایی است که بعضی از آنها به شرح زیر هستند:
در زمان رسول خدا(صلی الله علیه واله): آنچه بر حسب تحقیقات علمی، به دور از عواطف تقلیدی و احساسات مذهبی به دست آمده، این است که شیعه در زمان رسول خدا‌(صلی الله علیه واله) به وجود آمده است و ایشان اوّل کسی هستند که این بذر را نشانده، پرورش داده و در تمام مراحل زندگی‌شان مواظب آن بوده‌اند. آنچه این موضوع را تأیید می‌کند و دلالت بر آن دارد، روایاتی است که از رسول خدا(صلی الله علیه واله) رسیده است. در این روایات، سمت «تشیع» بر پیروان امیرمؤمنین‌(علیه السلام) اطلاق شده، آنها را تمجید کرده و به جایگاه آنها در فردوس اعلی بشارت داده شده است. در اینجا بعضی از این روایات را بیان می‌کنیم:
رسول خدا (صلی الله علیه واله) فرمودند: ای علی تو و شیعیانت در کنار حوض بر من وارد می‌شوید. 1
ای علی! به زودی تو نزد خدا وارد می‌شوی در حالی که شیعیان تو راضی و مورد رضایت خدا هستند و دشمنانت معذّب به عذابی سخت خواهند بود. 2
علی و شیعة او، آنها در روز قیامت رستگارند.3 شیعة علی، آنها رستگارند. 4
ای علی، خدا تو و ذریّة تو و فرزندانت و اهل و شیعة تو و دوستان شیعة تو را آمرزید. همانا تو دارای قلب بزرگی هستی.5
سیوطی در تفسیر قول خدای متعال که می‌فرماید: آنهایی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، آنها بهترین مردمند.
می‌گوید: ابن عساکر از جابر بن عبدالله روایت کرده است که گفت: نزد پیامبر(صلی الله علیه واله) بودیم؛ پس علی‌(علیه السلام) وارد شد. پیامبر(صلی الله علیه واله) گفت: سوگند به آن کسی که جانم در دست قدرت اوست، این علی و شیعة او رستگارانند. و این آیه نازل شد: «انّ الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات اولئک هم خیر البریّة»؛ پس اصحاب پیامبر(صلی الله علیه واله) وقتی علی‌(علیه السلام) می‌آمد، می‌گفتند: «خیر البریّه» آمد6.
ابن مردویه از علی‌(علیه السلام) روایت می‌کند که:
رسول خدا(صلی الله علیه واله) به من گفت: «آیا نشنیدی قول خدای متعال را که فرمود: «انّ الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات اولئک هم خیر البریّة» تو و شیعة تو، وعده‌گاه من و وعده گاه شما حوض است؛ وقتی امت‌ها برای حساب آورده شوند و پیشوای مسروران را دعوت کنند».7
این گونه احادیث فراوان در صحاح شش گانه اهل سنّت ذکر شده‌اند و بر این نکته تصریح دارند که نبی اکرم‌(صلی الله علیه واله) نخستین کسی است که تشیع را به پاداشت و آن را ایجاد کرد و به پیروان امام علی‌(علیه السلام) ، صفات عالیه نسبت داده، آنان را به منزلت رفیع در بهشت بشارت داد.

تأییدکنندگان این روایات

گروهی از علما ـ از قدما و مؤخّران ـ بر این عقیده‌اند که تشیع از زمان رسول خدا(صلی الله علیه واله) تشکیل و اعلام شد. بعضی از گفته‌های آنها به شرح زیر است:
1. شیخ صدوق: ثقة الاسلام شیخ صدوق‌(ره) تصریح کرده است که: «تشیع برای امام، امیر المؤمنین‌(علیه السلام) در عهد رسول خدا(صلی الله علیه واله) بود و او شیعه را به بهشت بشارت داد».8
2. سعد قمی: وی تأکید کرده است که:
اوّلین گروه در اسلام شیعه است و آن گروه امام علی بن ابی‌طالب‌(علیه السلام) است که به پیروی از او و اعتقاد به امامت او معروفند9.
همچنین قمی تصریح کرده است که:
در پیشاپیش شیعه، نخستین صحابة پیامبر(صلی الله علیه واله) مثل صحابی مجاهد، عمّار یاسر و انقلابی بزرگ ابوذر غفّاری و مستشار پیامبر(صلی الله علیه واله) سلمان فارسی و مقداد بن اسود بودند که به اسم شیعه ملقّب شدند.10
3. رازی نیز تصریح کرده که: «به این گروه، شیعة علی و یاران علی‌(علیه السلام) می‌گفتند و پیامبر(صلی الله علیه واله) دربارة آنها گفته است:
بهشت مشتاق چهار نفر است: سلمان، ابوذر، مقداد و عمّار11.
4. شیخ مفید: وی این چهار صحابی رسول خدا(صلی الله علیه واله) را ارکان چهارگانه نامیده است؛ یعنی ارکان اسلام12.
5. امام کاشف الغطا: شیخ محمّد حسین آل کاشف الغطا گفته است: «اوّل کسی که بذر تشیع را در سرزمین اسلام کاشت، شخص صاحب شریعت اسلامی بود؛ یعنی بذر تشیع، دوش به دوشِ بذر اسلام و پهلو به پهلو و به موازات آن قرار گرفته است»13.
6. علّامه مظفّر: علّامه شیخ محمّد حسین مظفّر گفته است:
«دعوت به تشیع در روزی که ناجی بزرگ، محمّد (صلی الله علیه واله) صدایش را به کلمة «لا اله الّا الله» بلند کرد، شروع شد و آن زمانی بود که آیة «و أنذر عشیرتک الأقربین» نازل شد و پیامبر(صلی الله علیه واله) بنی هاشم را جمع کرد و آنها را انذار داد و گفت: «کدام یک از شما مرا یاری می‌کنید تا اینکه او برادر، وارث، وصیّ و خلیفة من در بین شما بعد از من باشد؟» احدی جواب او را نداد مگر علی مرتضی‌(علیه السلام). رسول خدا(صلی الله علیه واله) به آنها گفت:
«این برادر من و وزیر من و وصیّ من و خلیفة من در بین شما بعد از من است؛ از او بشنوید و او را اطاعت کنید.» پس دعوت به تشیع ابوالحسن از سوی صاحب رسالت و هم‌زمان با دعوت برای شهادتین بود و از آنجاست که ابوذر از شیعیان علی‌(علیه السلام) است».
شیخ مظفّر از محمّد کردعلی، مؤلف خطّاط شام، چنین نقل کرده است:
«گروهی از بزرگان صحابه به موالات علی‌(علیه السلام) در زمان رسول خدا (صلی الله علیه واله) شناخته شده بودند؛ مانند سلمان فارسی که گفت: بیعت کردیم با رسول خدا (صلی الله علیه واله) بر سفارش به مسلمانان و امامت
علی بن ابی‌طالب ‌(علیه السلام) و پیروی از او».
7. سعید خدری: وی گفته است که:
«مردم به پنج چیز مأمور شدند. چهار تا از آن را انجام دادند و یکی را ترک کردند و چون از چهار تا سؤال شد، گفت: نماز، زکات، روزة ماه رمضان و حجّ. گفته شد پس آن یکی چیست که آن را ترک کردند؟ گفت: ولایت علی بن ابی‌طالب‌(علیه السلام) ».14
معنی آنچه شیخ مظفّر ارائه کرده، این است که تشیع همان موالات برای امام علی‌(علیه السلام) و اقرار برای او به ولایت عامّه بعد از نبی‌ اکرم(صلی الله علیه واله) است و اینکه او سزاوارتر از دیگران است و در نزدیکی به رسول خدا‌(صلی الله علیه واله)، مقام او اوّلین است.
گروه دیگری از بزرگان تأکید و تأیید کرده‌اند که:
«تشیع و ولایت‌پذیری ابی الحسن‌(علیه السلام) در زمان رسول خدا‌(صلی الله علیه واله) ایجاد شده و رسول اکرم(صلی الله علیه واله)، علی‌(علیه السلام) را از بعد خودش به عنوان خلیفه و مرجع عام برای امت تعیین کرده است».

سایر دیدگاه‌ها

گروهی از مؤلفان بر این عقیده‌اند که تشیع در زمان پیامبر(صلی الله علیه واله) ایجاد نشده و بعد از آن به وجود آمده است. در زیر، اسامی آنها و دیدگاهشان را می‌آوریم:
1. ابن خلدون: وی معتقد است که:
«شیعه در ایّام شورا پیدا شد و آنجا جماعتی از صحابه که خود را پیرو و شیعة علی(علیه السلام) می‌دانستند و معتقد بودند که او سزاوارتر به خلافت است تا غیر او، چون خلافت به غیر او رسید، ناراحت و متأسّف شدند؛ مانند زبیر، عمّار بن یاسر، مقداد ابن اسود و دیگران و قوم برای سابقه و قدمت آنها در دین کاری جز نجوا و تأسّف و اندوه نکردند».15
این رأی مورد اعتماد نیست؛ زیرا همان طور که قبلاً توضیح داده شد، شیعه در زمان رسول خدا(صلی الله علیه واله) ایجاد شد و پیشوای آن، که از بزرگان صحابه است، با حجّت بالغه با ابو‌بکر به احتجاج پرداخت و این از محکم‌ترین اسناد سیاسی‌ای است که شیعه برای اثبات حقّانیت امام بر خلافت، به آن احتجاج می‌کند.
2. ابن حزم: او بر این عقیده است که، شیعه بعد از قتل عثمان آشکار شد.
او می‌گوید: «عثمان خلیفه شد و دوازده سال حکومت کرد، تا اینکه مرد و با مرگ او اختلاف پیدا شد و امر شیعیان پا گرفت».16
3. عثمان بن عبدالله حنفی: این شخص نیز بر دیدگاه ابن حزم تأکید کرده و گفته است: «جدایی امت در زمان ابوبکر و عمر و عثمان نبود و همانا بعد از کشته شدن عثمان، رافضه آشکار شد».17
آنچه ابن حزم و حنفی گفته‌اند، دلایل علمی ندارد؛ چون ظهور شیعه و ایجاد آن در زمان رسول خدا‌(صلی الله علیه واله) بوده و تشکیل دولت شیعه بعد از کشته شدن عثمان و به پیروی از امام علی‌(علیه السلام) ، فقط به دلیل خلافت و امر حکومت بود و به دنبال آن عدل و مساواتی شروع شد که مردم مانند آن را ندیده بودند و همان عدالت بود که موجب انتشار تشیع و موالات برای اهل بیت(علیهم السلام) در همة گروه‌های اسلامی گردید.
4. ابن ندیم: وی بر این باور است که:
«شیعه هنگامی به وجود آمد که طلحه و زبیر با علی‌(علیه السلام) مخالفت کردند و آن را به بهانة خون‌خواهی عثمان بن عفان رد کردند و علی‌(علیه السلام) آنها را متمرّد دانست و با آنها جنگید. پس هر کس پیروی از علی کرد، او را شیعه نامیدند و علی به آنها می‌گفت شیعة من و آنان را طبقة اصفیا ، اولیا ، شرطة الخمیس و اصحاب می‌نامید».18
بر حسب آنچه ما بیان کردیم، ظهور شیعه در زمان رسول خدا(صلی الله علیه واله) بود و تمرّد طلحه و زبیر و عایشه از حکومت علی(علیه السلام) ، مطلقاً دخالتی در ایجاد شیعه ندارد.
5. طه حسین: متن آنچه دکتر طه حسین بیان کرده، این‌گونه است:
«شیعه به معنی دقیق کلمه، آنطور که نزد فقها و متکلّمان و مورخّان معروف است، در زمان علی(علیه السلام) یافت نمی‌شد و بعد از مرگ او، به مدّت کمی به وجود آمد. کلمة شیعه در زمان علی‌(علیه السلام) ، معنی لغوی قدیمی را که در سوره‌های قصص و صافات آمده است، داشت:
و دخل المدینة علی حین غفلة من أهلها فوجد فیها رجلین یقتتلان هذا من شیعته و هذا من عدوّه فاستغاثه الّذی من شیعته علی الّذی من عدوّه فوکزه موسی فقضی علیه19.
و إنّ من شیعته لإبراهیم.20
کلمة شیعه در این دو آیه و آیات دیگر از این دست، به معنای فرقه‌ای از پیروان و انصار است؛ آنهایی که موافق رأی و روش کسی یا گروهی عمل می‌کنند. مردی که شیعة موسی بود، فردی از بنی اسرائیل بود و مردی که از دشمنان موسی بود، از مصریان بود.
به این طریق مفسّران قدما، که تفسیر را از فقهای اصحاب نبی گرفته‌اند، این آیه را که «ابراهیم شیعة نوح بوده است»، به معنای پیرو سنّت، راه و رأی او و متدیّن به دین او گرفته‌اند. همان‌گونه که دستة دیگر از مفسّران نیز می‌گویند که شیعة علی(علیه السلام) در زمان خلافت او، همان اصحاب او بودند که با او بیعت کردند و پیرو رأی او شدند.
با این نظر، شیعه نبودن و بودن مساوی است با کسی که با او جنگیده است یا با او نجنگیده است. لفظ شیعه در زمان علی تنها منحصر به اصحاب او نمی‌شده است و برای معاویه نیز شیعیانی بوده که آنها افرادی از شام و دیگر شهرها بودند که از او پیروی می‌کردند».
طه حسین در ادامه گفته است:
«به این ترتیب در زمان علی(علیه السلام) ، لفظ شیعه به معنی معروف نزد فقها و متکلّمان در آن زمان نبوده، بلکه دلالت به معنی قریب آن می‌کرده است و در آن معنی در قیاس با همة دشمنان استعمال می‌شده است. نصّی قدیمی نمی‌شناسم که در آن لفظ شیعه به علی‌(علیه السلام) قبل از وقوع فتنه اضافه شده باشد. بنابراین برای علی(علیه السلام) قبل از وقوع فتنه، شیعه‌ای که نسبت به بقیة امت ظاهر و ممتاز باشند، نبوده است».
او اضافه کرده است:
«و به طور کلّی می‌توان گفت که برای علی‌(علیه السلام) شیعه‌ای ممتاز از امت، قبل از فتنه وجود نداشته است که فقها و متکلّمان در اثنای حکومت او بشناسند»21.
بنا به آنچه طه حسین بیان کرده، بعضی اشکالات وارد است:
اوّلاً، گفتة او که، شیعه به معنی دقیق نزد فقها، متکلّمان و مورّخان در زمان زندگی علی‌(علیه السلام) یافت نمی‌شود و بعد از وفات او به مدّت کمی پیدا شده است، خالی از تأمّل نیست. حقیقت مطلب این است که شیعه به معنی واقعی در زمان رسول خدا(صلی الله علیه واله) پیدا شد و بزرگان صحابه، خود را به امامت امیرمؤمنین‌(علیه السلام) معتقد می‌دانستند. به علاوه آن دسته از احادیث نبوی که در آن به فضیلت شیعیان امام‌(علیه السلام) و منزلت و کرامت آنها نزد خدای متعال اشاره شده، مؤیّد این حقیقت است.
ثانیاً، او بیان کرده که در نصوص قدیمی، قبل از وقوع فتنه، نسبت شیعه به علی‌(علیه السلام) وجود نداشته است. امّا ما تعدادی از نصوص نبوی را که در آن لفظ شیعه به امام علی‌(علیه السلام) اضافه شده و پیروان امام‌(علیه السلام) و صفات کریمه‌ای از آنها را بیان کرده است، نقل کردیم. فقط می‌توان گفت که ایشان تحقیقی از مصادر حدیث نکرده است تا از آن مطلع شود.
ثالثاً، او ذکر کرده که برای امام‌ (علیه السلام) شیعة خاص و متمایزی قبل از فتنه و بعد از آن و در اثنای خلافت ایشان نبوده است و این نیز جای تأمّل دارد. برای امام‌(علیه السلام) شیعیان مشخّصی وجود داشت و آنها از بزرگان اسلام و مشاهیر صحابه مثل صحابی جلیل القدر، عمّار بن یاسر، ابوذر، حجر بن عدی، میثم تمّار، رشید هجری و غیر آنها بودند که سید محسن عاملی در دایرةالمعارف خود ـ اعیان‌الشیعه ـ اسامی آنها را بیان کرده است و بیشتر آنها با امام علی‌(علیه السلام) در واقعة صفّین بودند؛ از انصار هشتاد و هفت نفر، از آنهایی که در بیعت رضوان حاضر بودند نهصد نفر و مجموع صحابه‌ای که با او بودند، دو هزار و هشتصد نفر. بنابر آنچه عاملی ذکر کرده، در واقع برای امام‌(علیه السلام) شیعیانی متمایز و معروف به ولایت او وجود داشته است.
6. برنارد لویس: نظر برنارد لویس مستشرق در این باره چنین است:
«تأسیس شیعه بعد از کشته شدن امیرالمؤمنین‌(علیه السلام) و شهادت امام حسین‌(علیه السلام) بوده است و این دو نفر، در پیدایش تشیع انقلابی به رنگ مهدویّت تأثیر داشته‌اند».
این رأی هم موثّق نیست؛ زیرا همان‌گونه که ما اشاره کردیم، تشیع در زمان رسول خدا(صلی الله علیه واله) ظاهر شد و انتشار آن در زمان خلافت امیرمؤمنین‌(علیه السلام) بود. مردم عدالت او و بی‌رغبتی‌اش به لذّات دنیا و بنای او را در مصلحت عامّه دیدند. احاطة کاملش به جمیع علوم و معارف، او را مبدل به مدرسة درخشانی کرد؛ مملوّ از چیزهایی که انسان با آن ارتقا می‌یافت. امام علی‌(علیه السلام) به بیشتر مسلمانان ثابت کرد که وارث کمالات و علوم انبیا(علیه السلام) است.
مالک اشتر خطاب به مردم می‌گوید:
ای مردم، این [امام علی‌(علیه السلام) ] وصی اوصیا و وارث علم انبیا است22.
همچنین از مهم‌ترین اسباب در انتشار تشیع و اشاعة آن در بین مسلمانان، شهادت ریحانة رسول‌الله‌(صلی الله علیه واله)، امام حسین‌ (علیه السلام) بود؛ کسی که بر طاغوت زمانش ـ یزید بن معاویه ـ خروج کرد تا با این کار، حکومت قرآن و عدالت اسلام را برقرار کند؛ خیرات خدا را بین فقرا و بدبختان جهان انتشار دهد؛ به تمام عوامل شکست و تخلّف در عالم عربی و اسلامی پایان دهد و در این راه و به خاطر هدف مقدسش، به ‌صورت وحشتناکی ـ که تاریخ نمونة آن را در قساوت به خود ندیده است ـ به شهادت رسید و از ترس آن، وجدان عالمی متزلزل شد و بیشتر مردم با حسرت و اندوه به تشیع و ایمان به مبادی اهل‌بیت(علیه السلام) گردن نهادند.

پى‏نوشت‏ها:

1. مجمع الزوائد، ج 9، ص 131؛ کنوز الحقائق، ص 188، الاستیعاب، ج 2، ص 457.
2. صواعق المحرقة، ص 93؛ مجمع الزوائد، ج 9، ص 131.
3. کنوز الحقائق، ص 92.
4. همان، ص 82.
5. الصواعق المحرقة، ص 96.
6. الدرّ المنثور.
7. همان.
8. طبقات الشیعة، فضائل الشیعة.
9. المقالات و الفرق،ص 15.
10. فرق الشیعة، ص 15.
11. الزینة ورقة، ص205.
12. الزینة ورقة، ص 205؛ والاختصاص، ص 6.
13. أصل الشیعة و أصولها.
14. زندگی امام صادق(علیه السلام) ، ج 7، ص 181.
15. العبر.
16. الفصل فی الملل والنحل، ج 2، ص 80.
17. الفرق المتفرقة بین أهل الذیغ والزندقة، ص 6.
18. الفهرست، ص 175.
19. سورة قصص، آیة 15.
20. سورة صافات، آیة 83.
21. الفتنة الکبری، ص 603، ج 2، ص 601.
22. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 151.

منبع: ماهنامه موعود





نقل‌قولی از آیت‌الله اراکی درباره شخصیت والای امیرکبیر

مرحوم آیت الله اراکی درباره شخصیت والای میرزا تقی خان امیرکبیر فرمود: شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت

پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟

با لبخند گفت: خیر

سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟

گفت: نه

با تعجب پرسیدم: پس راز این مقام چیست؟

جواب داد: هدیه مولایم حسین است!

گفتم: چطور؟

با اشک گفت: آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد.

آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت: به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.

تقدیر شورای امنیت سازمان ملل از تلاش های آیت الله سیستانی

شورای امنیت در بیانیه ای پیرامون اوضاع کنونی عراق از رهبران محلی طایفه های عشائر در الانبار خواست همکاری خود برای مبارزه با تروریسم را ادامه دهند و بر اهمیت گفتگوهای ملی تاکید کرد.

هم چنین در بیانیه شورای امنیت آمده است: دولت ها عضو شورای امنیت مواضع و سفارش های آیت الله سیستانی در مورد پذیرش آوارگان الانبار و جای دادن آنها در نجف و کربلا را و نیز اقدام برخی عوامل در فراهم آوردن نیازهای این آوارگان را تایید می کند و می ستاید .

شورای امنیت بر پشتیبانی خود از حکومت عراق برای تامین امنیت مردم این کشور ، مبارزه با تروریسم و تامین نیازهای آنها تاکید کرد و بار دیگر گفت : داعش به موجب توافق شماره 1267 و 2038  مورد تحریم تسلیحاتی است. این شورا ضمن محکوم کردن اقدامات تروریستی در عراق افزود: استقلال، سیادت و  وحدت عراق مورد احترام است و هیچ اقدام تروریستی نمی تواند مانع از این مسیر شود.

اما در تازه ترین اقدام تروریستی علیه محبان اهل بیت علیهم السلام ، اینبار زوار  امامین عسکریین(علیهما السلام)مورد هدف قرار گرفتند. خودروی این زوار که برای احیای مراسم شهادت امام حسن عسکری علیه السلام به سامرا رفته بودند در منطقه صلاح الدین مورد حمله واقع شد و از سوی عناصر ناشناس به سمت آن تیراندازی شد در این حمله هشت تن از زوار جراحات شدیدی برداشتند که برای مداوا فورا به بیمارستان منتقل شدند.

چرا هنوز امیر کبیر را تکفیر می‌کنند؟!

عبدالرحیم اباذری

بعضی از مورخان و نویسندگان روشن‌فکر‌مآب که متأسفانه گرفتار افکار و عقاید فاسد و انحرافی هستند، برای این‌که چهره‌های برجسته تاریخ را با خود همراه کنند، در صدد شخصیت‌تراشی برآمده و در مورد آنان گرفتار تحریف‌های نابخشودنی شده‌اند. از آن‌جمله تلاش کردند تا از امیرکبیر یک چهره ضددینی یا دست‌کم بی‌تفاوت به مسائل دینی و مذهبی بسازند.

میرزا محمدتقی خان فراهانی، مشهور به «امیرکبیر»، از رجال خوشنام و مورد احترام تاریخ ایران در دوره قاجاراست. خدمات او در عصر سلطنت ناصرالدین‌شاه بر کسی پوشیده نیست. پیش از صدارت امیرکبیر اوضاع سیاسی، اقتصادی بسیار وخیم بود، زیاده‌خواهی‌های درباریان، ظلم و ستم، دزدی و غارت اموال مردم و رشوه‌خواری در کشور فراگیر شده بود. وقتی او به صدارت رسید، اصلاحاتی را در سطح گسترده به شرح زیر انجام داد:

 

۱- اصلاح تشکیلات اداری کشور ۲- منع خرید و فروش حکومت و ولایات که در آن روزگار مرسوم بود و در میان شاهزادگان و سران قبایل دست به دست می‌شد ۳- احیای حقوق دهقانان و کشاورزان ۴- تغییر اصول مالیاتی و ساماندهی به خزانه کشور ۵- جلوگیری از زیاده‌‌خواهی‌های گسترده شاهزادگان، درباریان و وابستگان به آن‌ها. حتی برای شخص شاه حقوق مشخص و محدود قرار داد ۶- افزایش درآمد دولتی و ایجاد موازنه میان دخل و خرج‌ها و جلوگیری از حیف و میل بودجه مملکت ۷- تعطیلی آیین بست‌نشینی که اغلب به خاطر فرار از قانون انجام می‌‌گرفت و اهتمام به حاکمیت و قانون ۸- دفاع از حقوق اقلیت‌های مذهبی و جلوگیری از اجحاف به آنان ۹- تأسیس اولین بیمارستان دولتی و ایجاد نظام پزشکی و توسعه و تعمیم آبله‌کوبی در کشور ۱۰- تأسیس مدرسه دارالفنون، ترجمه کتب علمی اروپایی، توسعه چاپخانه و انتشار روزنامه «وقایع اتفاقیه» ۱۱- ایجاد کارخانه‌های گوناگون صنعتی و پارچه‌بافی ۱۲- استخراج معادن و تربیت نیروی انسانی معدن‌شناسی ۱۳- احیا و توسعه کشاورزی و ایجاد چندین سد آب‌رسانی به تهران و شهرهای دیگر ۱۴- حمایت از بازرگانان داخلی و خارجی و ایجاد رقابت و اهتمام به صادرات و جلوگیری از واردات اجناس غیرضروری ۱۵- نظم و انسجام به نیروهای نظامی و تأسیس کارخانه‌های اسلحه‌سازی و توپ‌ریزی ۱۶- مبارزه با رشوه‌خواری، دزدی، تملق‌گویی، شراب‌خواری، عربده‌کشی و خرافه‌گرایی ۱۷- بازسازی و توسعه صنعت شیلات خزر که در آن زمان در انحصار اتباع روسیه بود ۱۸- ایجاد اداره پست و تلگراف جدید (چاپارخانه قدیم) و ...

 

 

دیانت امیر کبیر

بعضی از مورخان و نویسندگان روشن‌فکر‌مآب که متأسفانه گرفتار افکار و عقاید فاسد و انحرافی هستند، برای این‌که چهره‌های برجسته تاریخ را با خود همراه کنند، در صدد شخصیت‌تراشی برآمده و در مورد آنان گرفتار تحریف‌های نابخشودنی شده‌اند. از آن‌جمله تلاش کردند تا از امیرکبیر یک چهره ضددینی یا دست‌کم بی‌تفاوت به مسائل دینی و مذهبی بسازند.

از سوی دیگر بعضی محافل مذهبی وآدم های تنگ نظر وخود بزرگ بین که انصافا مهارت عجیبی در دشمن تراشی وکافر کردن این وآن دارند وخودشان را همواره « قسیم الجنه والنار » تصور می کنند به بهانه های واهی به تخریب وتکفیر او پرداختند. بدون این که دلیلی اقامه کنند او را سکولار و ضد دین معرفی کردند ،گویا وظیفه ای جز این نداشته وندارند در حالی که واقعیت‌های تاریخی غیر از این بوده وهست. شواهد و قرائن تاریخی به طور روشن و صریح نشان می‌دهد که امیرکبیر اهل دیانت ، عبادات و به قول بعضی ها اهل قیام و قعود بود و به ‌ویژه به زیارت عاشورا اهتمام داشت.

او معتقد به روز قیامت و حساب و کتاب بود؛ به همین سبب در اواخر عمر خود ثلث اموالش را برای امور عام‌المنفعه و رد مظالم وصیت کرد. مسجد و مدرسه مرحوم آیت‌الله حاج شیخ عبدالحسین تهرانی واقع در بازار تهران از همین ثلث تأسیس شده است. او خود زمین این دو بنا را خرید و نقشه‌اش را نیز تهیه کرد، اما فرصت ساختن آنها را نیافت. پس از شهادتش، وصیّ او آیت‌الله تهرانی، معروف به «شیخ‌العراقین» اقدام به تأسیس آن دومسجد ومدرسه کرد. اما انحصار طلبان وتنگ نظران نگذاشتند این مسجد ومدرسه بنام امیر کبیر ثبت گردد، لذا بناچار به اسم شیخ عبدالحسین شهرت پیدا کرد. چنانکه ساختمان امام ‌زاده زید در تهران نیز از آثار امیرکبیر به شمار می‌آید.

امیرکبیر به همه چاپخانه‌ها دستور داده بود که کلمات قرآن را روی کاغذهای باطله چاپ نکنند؛ چون در آن زمان این کاغذها در مغازه‌ها به جای ظروف اجناس استفاده می‌شد و موجب هتک حرمت قرآن بود.

به اهتمام او مشروب ‌فروشی‌ها و مراکز باده‌گساری تعطیل شد. عِرق دینی و مذهبی امیرکبیر، باعث شد که وی در این مورد قاطعیت بسیار از خود نشان دهد که گاه، این شدت‌ عمل‌ ها مورد انتقاد و اعتراض نیز واقع می‌شد.

آیت الله هاشمی رفسنجانی در کتاب ارزشمند وتحقیقی خود ، به نام « امیر کبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار» ، فعالیت‌ها و برنامه‌های اصلاحی امیرکبیر را ناشی از عرق دینی و تعصب مذهبی او قلمداد می‌کند و می‌نویسد:

کسانی که با معارف اسلام آشنایی دارند، اگر در زندگی امیرکبیر و اصلاحات دوران زمامداری او مطالعه کنند، با یک حساب روشن و دقیق، تصدیق می‌کنند که اصلاحات و رفرم‌های امیرکبیر نه تنها ضددینی نیست، بلکه جنبة دینی و رنگ اسلامی داشته است ... اگر یک نفر مجتهد عادل روشن‌فکر و آشنا به وضع روز، به جای میرزاتقی‌خان امیرکبیر، زمامدار کشور ایران می‌شد، از نظر رسالت دینی و وظیفه مقدس رهبری کشور اسلامی، خود را مجبور می‌دید که همان اصلاحات و رفرم‌ها را بنماید. مگر مبارزه با نفوذ و سلطة کفار بر مسلمین، جدیت برای عظمت و اعتلای جامعة مسلمین و تقویت نیروی دفاعی کشور اسلام در مقابل کفار مهاجم که در رآس برنامه‌های اصلاحی امیرکبیر بوده است، عین دستورات قرآن کریم و پیشوایان دین، برای وظایف زمامداران مسلمین نیست؟ مگر مبارزه با رشوه، ارتشاء و فساد و هرج و مرج و جلوگیری از غارت بیت‌المال و حیف و میل اموال مسلمان‌ها و پارتی‌بازی و خرید و فروش مقام‌ها و سخت‌گیری در مورد اجرای عدالت و قانون و تقسیم پست‌ها به مقیاس لیاقت و ارزش اشخاص و ترویج صنعت و کشاورزی و کار و استخراج معادن و ذخایر کشور اسلامی و اشاعه علم و فرهنگ و هنر و اقتباس علوم و فنون جدید ملل دیگر و ده‌ها موضوع نظیر این‌ها، از متن وظایف فردفرد مسلمین، مخصوصاً رؤسا و زمامداران مسلمان نیست؟ ... همین موضوعات و نظایر این‌ها برنامة اصلاحی امیر را تشکیل می‌داده است. پس آنها که امیرکبیر را در صف مقابل مؤمنین معتقد و متعبد مسلمان، قرار می‌دهند، یا اطلاع از معارف عالیه اسلامی ندارند و یا مغرض و معاندند.

 

ارتباط امیر با روحانیون اصیل

برخی که نه شناخت درستی از شخصیت امیرکبیر دارند و نه حوزه و روحانیت را درست شناختند و برخی دیگر نیز از روی بغض و دشمنی، سعی دارند تا وی را ضد روحانیت و حوزه معرفی کنند. از این رو بدون این که اسناد و مدارکی ارائه کنند، نوشتند که امیرکبیر معتقد به تفکیک دیانت از سیاست بود و تلاش می‌کرد تا از نفوذ و قدرت روحانیت در حکومت بکاهد؛ در حالی که شواهد و قرائن تاریخی خلاف این ادعا را نشان می‌دهد.

همان طوری که گفته شد یکی از فقهای سرشناس دوره قاجار مرحوم آیت‌الله شیخ عبدالحسین تهرانی، معروف به «شیخ ‌العراقین» ارتباط صمیمی و تنگاتنگی با امیرکبیر داشت و مورد احترام و وثوق او بود؛ چنان‌که وی بعدها وصیّ امیرکبیر شد. این فقیه بزرگ پس از اتمام تحصیلاتش در عتبات عالیات به تهران بازگشت. امیرکبیر که از مقام علمی او آگاهی داشت، برای تجلیل و تکریم ایشان به منزل محقر شیخ‌العراقین وارد شد و با این عالم گران‌قدر دیدار کرد. وقتی امیرکبیر وضع منزل او را دید گفت: « این منزل شایسته شما نیست. خانه مختصری با لوازم و اثاث کافی در عباس‌آباد تدارک دیده شده است ، به آن‌جا نقل مکان نمایید. » علاوه امیر بدهی‌های آن عالم بزرگ را که به بازاری‌ها بدهکار بود پرداخت کرد.

از آن پس امیر همواره در بزرگداشت مقام شیخ کوشید و روز به روز روابط این دو قوی‌تر ‌گردید تا این که شیخ مورد وثوق و اعتماد امیر و طرف مشاوره وی در گره‌گشایی از مشکلات اجتماعی و کشوری شد.

امیرکبیر هیچ‌ مشکلی با بدنة حوزه و روحانیت نداشت. او فقط در چند مورد با کسانی برخورد کرد که در واقع لباس روحانیت را وسیله امرار معاش و کاسبی قرار داده بودند؛ مثل امام جمعه وقت تهران و بعضی شیخ‌الاسلام‌ها که سمت‌های دولتی داشتند و در واقع آخوند درباری به شمار می‌آمدند.

در یک مورد دیگر فردی به نام «شیخ عبدالرحیم بروجردی» که مسئولیت قضاوت را بر عهده داشت، در نزاعی که یک طرف آن، خادم مخصوص امیر بود و محکوم هم شده بود، اما وی حکم را به خاطر امیر صادر و اجرا نمی‌کرد و به امیر پیغام داد که حاضر است در این مورد با او کنار بیاید؛ اما امیر از این کار او برآشفت و از وی متنفر شد و او را از قضاوت عزل کرد و به جای وی، فقیه بزرگ شیخ عبدالحسین تهرانی را منصوب نمود.

او به طور کلی امر قضاوت را به علمای اصیل اسلام و فقهای بزرگ واگذار کرد و به توصیه‌های دلسوزانه آنان احترام می‌گذاشت و عمل می‌کرد. در برخی گزارش‌ها آمده است که روزی شخصی خدمت امیر آمد و علیه کسی مدعی شد که هزارتومان از وی طلب دارد و سندی نیز ارائه کرد. امیرکبیر طرف مقابل را ملزم به پرداخت آن مبلغ نمود. پس از چندی شخص محکوم به خانه یکی از علما پناه برد و از نادرستی این حکم شکایت برد. آن عالم در نامه‌ای خطاب به امیرکبیر نوشت که این تنخواه به ناحق از این شخص گرفته شده است. امیر در جواب گفت: حکم همان است؛ اما چون آقا مرقوم داشته‌اند، هزار تومان از جیب خودم می‌دهم.

 

مبارزه با تملق و چاپلوسی و بدعت بست‌نشینی

یکی از ویژگی‌های امیرکبیر که از تربیت اسلامی او نشأت می‌گرفت، داشتن روحیه مبارزه با تملق و چاپلوسی است. روزی میرزا حبیب‌الله شیرازی، متخلص به «قاآنی»، شاعر معروف عصر قاجاری، که به زبان فرانسوی نیز مسلط بود و به «حِسان ‌العجم» شهرت داشت، قصیده‌ای بلند با ۵۳ بیت در مدح امیرکبیر سرود و در یک بیت آن، این‌گونه به توبیخ حاج میرزاآقاسی پرداخت:

«به جای ظالمی شقی، نشسته عادلی تقی، که مؤمنان متقی کنند افتخارها».

وقتی امیر این قصیده را شنید، برآشفت و گفت: تو که تا دیروز در مدح او می‌گفتی، امروز که او عزل شده، ظالمش می‌خوانی و مرا مدح می‌کنی؟! پس فردا که من نیز برکنار شوم، به توبیخ و سرزنش من هم خواهی پرداخت. بعد دستور داد حقوق او را قطع کردند. قاآنی پیشتر، حاج میرزا آقاسی را «قلب گیتی»، «انسان کامل» و «خواجه دوعالم» خوانده بود. چند روز گذشت و بعضی‌ها وساطت کردند و امیر او را بخشید، اما به شرطی که کتابی را در مورد کشاورزی از زبان فرانسه به فارسی ترجمه کند.

جالب است که وقتی امیرکبیر مورد غضب شاه قرار گرفت و برکنار شد، قاآنی شعر دیگری سرود و او را «خصم خانگی» و «اهرمن‌خو» و «بدگوهر» نامید.

یکی دیگر از کارهای مهم امیر، جمع کردن بساط بست‌نشینی بود که البته این حرکت اصلاحی، موجب نارضایتی اندکی از آخوندهای درباری گشت. از سال‌های بسیار دور برخی از امام‌زاده‌ها و اماکن مذهبی، خانه مجتهدان بزرگ، مسجد شاه تهران، حتی اصطبل‌های شاهی و در این اواخر برخی از سفارتخانه‌های خارجی در تهران پناهگاه ستمدیدگان و مظلومانی به شمار می‌آمد که برای گریز از بی‌قانونی و بی‌عدالتی به این مکان‌ها پناه می‌بردند تا حق و حقوق خود را از ظالمان بستانند و از ظلم و جور آنها در امان باشند؛ اما به ‌تدریج همین آیین بست‌نشینی، وسیله‌ای برای بعضی بی‌عدالتی‌ها و سوءاستفاده‌ها شده بود؛ چنان‌که افراد فاسد و ظالم برای فرار از قانون و رهایی از اجرای عدالت و تطهیر جنایات خود، بست می‌نشستند و این هرگز با اهداف و آرمان‌های امیر سازگاری نداشت.

البته او این اقدام تاریخی را با هماهنگی برخی روحانیون پرنفوذ انجام داد تا بتواند در مقابل مخالفت برخی دیگر مقاومت نماید. وقتی مقدمات کار آماده شد، سال 1266 قمری فرمان شکستن بست‌ها و پایان دادن به بست‌‌نشینی را رسماً صادر کرد.

برخی افراد جاهل یا مغرض، این کار امیرکبیر را ضربه‌ای بر پیکر روحانیت قلمداد کردند؛ در حالی که بست‌نشینی هیچ ریشه دینی و مذهبی نداشته و هرگز دلیلی و مدرکی از دین و مذهب برای آن وجود ندارد. از نظر اسلام اگر کسی مرتکب جرمی شده باشد، ولو این‌‌که در دامن پیامبر و امام معصوم هم باشد، حاکم موظف است او را از این دامن جدا کرده و حکم خدا را در مورد او جاری کند. به همین سبب هیچ‌گاه دیده نشده که از بدنه حوزه و علمای اعلام و فقهای عظام به این اقدام امیر اعتراضی کرده باشند.

 

مبارزه با فرقه ضاله بابیت

مبارزه با فرقه گمراه بابیت و بهائیت و قلع و قمع این فرقة کاملاً سیاسی که در آن زمان از سوی دولت روسیه و انگلیس حمایت و تقویت می‌شد، یکی دیگر از امتیازات و خدمات کم‌نظیر امیرکبیر به‌شمار می‌آید و حکایت از عرق دینی ستودنی و دشمن‌شناسی دقیق و ظریف او دارد. اگرچه سیاست امیر درباره اقلیت‌های مذهبی، نرمش و انعطاف‌پذیری بود، اما در مورد فرقه ضاله بابیه به شدت انعطاف‌ناپذیر عمل می‌کرد و معتقد بود هر چه زودتر بایستی ریشه‌ آن کنده و سوزانده شود؛ زیرا به درستی دریافته بود که اصل و ریشه آن از بیگانگان و در راستای منافع استعمارگران و بر ضد اسلام و مسلمین و جهان تشیع سرچشمه گرفته است.

به عبارت روشن‌تر سرکوب فرقه سیاسی بابیت توسط امیرکبیر را می‌توان به نوعی تقویت و حمایت امیرکبیر از حریم دین و تشکیلات حوزه و روحانیت اصیل قلمداد کرد؛ چون به‌یقین، هدف این‌گونه فرقه‌های ساختگی، ایجاد انحراف و شکاف در میان مسلمین وضربه به اعتقادات دینی مردم و ایجاد تغییرات دلخواه استعمارگران بود.

 

حسادت‌ها وخیانت‌ها

مدت صدارت امیرکبیر حدود سه‌سال و سه‌ماه به طول انجامید. او در این مدت کوتاه، اصلاحات و تغییرات اساسی را در ابعاد گوناگون علمی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، نظامی و... به وجود آورد؛ به طوری که حسادت بعضی رجال سیاسی و شیطنت ایادی خارجی را برانگیخت.

دسیسه‌ها و شیطنت‌های داخلی و خارجی دست به دست هم داد و حسن ظن شاه را به بدبینی تبدیل کرد. امیر در این سه ‌سال به استقلال کشور ایران شکوه و عظمت داد و آن را به‌حق ترمیم نمود که این هرگز برای دولت‌های بیگانه (روس و انگلیس) قابل تحمل نبود. در جبهه داخلی هم کسانی مانند: شاهزادگان، درباریان و شکست خوردگان دولت‌های گذشته ومقدس نماهای کج اندیش بودند که با صدارت امیرکبیر و برنامه‌های اصلاحی وی، منافع مادی آنها به خطر افتاده و کلاً دست‌شان از زیاده‌خواهی منقطع شده بود.

از طرفی ناصرالدین‌شاه هم نتوانست نظاره‌گر شکوه و اقتدار و عظمت امیرکبیر باشد و این اندکی طبیعی هم بود؛ زیرا هیچ فرد مستبد، نمی‌تواند برتری شخص دیگری را تحمل کند. به‌ناچار در مرحله نخست از اختیارات امیر کاست و کمتر او را به حضور طلبید و به اندرون راه داد. سپس عرصه را بر وی تنگ کرد. از سوی دیگر امیر هم که به جز خدمت، هدفی نداشت، وقتی زمینه خدمت را فراهم ندید، نامه‌هایی به شاه نوشت و از وی خواست تا منظور خود را صریح و آشکار بیان کند؛ چرا که او شیفته خدمت است، نه تشنه قدرت.

پس از این نامه‌نگاری‌ها شاه به این بهانه که امیر« سال‌خورده شده ! » و توان انجام امور دشوار را ندارد، در محرم 1268 فرمان عزل او را صادر کرد که متن آن به شرح زیر بود:

«... چون صدارت عظمی و وزارت کبری زحمت زیادی دارد و تحمل این مشقت بر شما دشوار است، شما را از آن معاف کردیم. باید به کمال اطمینان مشغول عمارت نظام باشید و یک قبضه شمشیر و یک قطعه نشان که علامت ریاست کامل است فرستادیم و به آن کار اقدام نمایید تا امر محاسبه و سایر امور را به دیگر چاکران که قابل باشند، واگذاریم».

مخالفان امیر به خلع از صدارت او راضی نشدند و به شیطنت‌ها ادامه دادند تا این‌که شاه او را به فین کاشان تبعید کرد. هنوز چهل روز از تبعید وی نگذشته بود که میرزاآقاخان نوری، دشمن دیرینه امیر حکم قتل او را از شاه گرفت و این مأموریت را به عهدة فردی به نام حاج علی‌خان مراغه‌ای (حاجب‌الدوله) سپرد. این جنایت بزرگ در روز جمعه هجدهم ربیع‌الاول 1268 در حمام فین کاشان توسط وی به وقوع پیوست و رگ حیات این بزرگمرد تاریخ ایران برای همیشه قطع شد. نخست پیکر بی‌جان وی در گورستانی کنار مقبره سید محمدتقی پشت مشهدی، از علمای مشهور کاشان به رسم امانت به خاک سپرده شد. چند ماه بعد با تلاش و پی‌گیری همسرش عزت‌الدوله، از کاشان به کربلا انتقال یافت و در جوار رواق ضلع شرقی حرم اباعبدالله‌الحسین× سر به بالین تربت حسینی گذاشت.

نازم آن دست توانا را که در میدان همت

تیغ بران از کف هر زنگی دیوانه گیرد

تازه کاران را نشاید با حریفان پنجه کردن

کاین حقیقت جوید و آن یک ره افسانه گیرد

کار رندان بلا کش از سبکساران نیارد

چابکی باید که صد بار بلا بر شانه گیرد

روزگاری که عرب بارش را روی دوش عجم می گذاشت!


یکی از سیاه ترین برگ های تاریخ، نگرش های نژادی است که نتیجه آن تحقیر یک قوم نسبت به دیگران است. این امر اختصاصی اقوام خاصی نیست، بلکه آنان که روزگاری به نان و نوایی رسیده‌اند نسبت به دیگران که بر اثر فقر و فاقه یا شکست در جنگ و یا عقب ماندگی، از کاروان عقب افتاده و پناه به دیگران آورده اند، رفتاری زشت و ناهنجار دارند. در تاریخ اسلام، این بحث را با عنون «موالی» دنبال می کنند، مردمانی که در روزگار سلطه عرب، مجبور بودند به عنوان شهروند درجه دوم در میان آنان زندگی کنند و به رغم آموزه های اسلامی در برابری سیاه  و سفید، عرب و عجم و جز اینها، تحقیر شده بمانند. آنان در اندک فرصتی که برای تنفس در دوره مختار یافتند، برای رهایی تلاش کردند. بعدها با شرکت در انقلاب عباسی، بساط امویان نژادپرست را برچیدند و وقتی باز با فشارهای عباسیان روبرو شدند، با تکیه بر اسلام و داشت های خود، کوشیدند تا از حیثیت خود دفاع کنند. این منازعه به خاطر آن رویدادها برجای ماند و تا به امروز مشکلاتی را پدید آورده است. خدا کند، همه مسلمانان در یک مسیر متحد قرار گیرند، و زیر سایه اسلام و قرآن، قومیت‌گرایی را از میان ببرند. صد البته هر کسی مختار است آنچه را از میراثش منافات با دین خدا ندارد حفظ کند و نباید کسی او را سرزنش کند.

همه اینها بهانه بود تا بگویم که این روزها، خبر زیر را در طبقات الکبری ابن سعد 168 ـ 230) خواندم و ناراحت شدم، ناراحت از این که چرا چنین جفایی در حق سلمان فارسی این بزرگ مرد، این تلاشگر حق جو، این خردمند عارف روا داشته‌اند. مردی که حتی وقتی امیر مدائن بود، چنان ساده زیست که کسی میان او و فقیرترین مردم تفاوتی نمی گذاشت.

قال: أخبرنا وهب بن جریر بن حازم قال: حدثنا أبی قال: سمعت شیخا من بنی عبس عن أبیه قال:

أتیت السوق فاشتریت علفا بدرهم فرأیت سلمان و لا أعرفه فسخرته فحملت علیه العلف.

فمر بقوم فقالوا: نحمل عنک یا أبا عبد الله.

فقلت: من هذا؟

قالوا: هذا سلمان صاحب رسول الله. ص.

فقلت: لم أعرفک. ضعه عافاک الله. فأبى حتى أتی به منزلی فقال: قد نویت فیه نیة فلا أضعه حتى أبلغ بیتک (طبقات: 4/66)

وهب بن جریر گوید: پدرم به من گفت: از پیری از بنی عبس شنیدم که از پدرش چنین نقل کرد:

به بازار رفتم و مقداری علوفه به یک درهم خریدم. سلمان را در راه دیدم، او را نمی شناختم. علوفه را بر او بار کردم.

در راه به گروهی برخورد کردم. گفتند: ای ابوعبدالله [کنیه سلمان] اجازه بده ما به جای تو ببریم.

پرسیدم: این کیست؟

گفتند: این سلمان صحابی رسول الله (ص) است.

گفتم: من شما را نشناختم. خدا به شما خیر دهد، علوفه را زمین بگذارد.

سلمان نپذیرفت تا آن را به منزل من آورد، و گفت: من در این باره نیتی کرده بودم، آن را زمین نمی گذارم تا به منزل تو برسانم.

جدال عقل و خرافه بر سر احکام نجومی در تمدن اسلامی

تسبیح -  جعفریان، رسول - نوشته حاضر به مرور و بررسی برخی از مهم ترین دیدگاه های موجود در تمدن اسلامی در باره احکام نجومی یا همان تنجیم پرداخته است.
مقدمه
بخش قابل توجهی از رویدادهای اختیاری در عالم انسانی، تابعی از نگرش‌های نجومی بوده و هست. این مسأله اولا در تمام عالم مطرح بوده و ثانیا در دنیای اسلام، هم در حوزه تاریخ سیاست، جنگها، و اعمال و افعال پادشاهان و امیران و هم در میان توده‌های مردم رواج داشته  است.
در این باره، تاریخ دوره اسلامی، پر از اطلاعاتی در این زمینه است، اطلاعاتی که نشان می دهد چه مقدار تصمیمات مردم بر اساس آگاهی‌های نجومی‌ای بوده که منجمان و پیشگویان برای مردم بیان می‌کرده‌اند. چه بسیار جنگها و نبردها و قتل عامها و چه بسیار اعدام ها و دشمنی‌ها که نشأت گرفته از پیشگویی نجومی بوده است. اینها مسائلی است که به احکام نجومی شهرت دارد و طبعا جدای از دانش نجوم است که مربوط به شناخت سیارات و ستارگان و حرکت آنها و خسوف و کسوف و مسائلی از این قبیل است. این تقسیم بندی در علم نجوم از دیرباز وجود داشته و فارابی هم آن را یادآور شده است [احصاء‌العلوم، (قاهره، 1968)، 102).
در زمینه پیشگویی های نجومی، آنچه به صورت عادی در میان مردم جریان داشت، حضور تقاویمی بود که سعد و نحس ایام را بیان کرده بود و مردم کارهای روزانه خود را بر اساس آن انجام می‌دادند. سید مرتضی (م 436] خبر از وجود این قبیل تقاویم در میان مردم داده است. [رسائل الشریف المرتضی، (قم، 1405) 2/ 306] شرحی از این تقاویم و قوت و قدرت آنها را میان مردم، سید بن طاوس (م 664) در روزگار خود بیان کرده که بسیار جالب است. [فرج المهموم، (قم، 1398ق) ص 5]. ابن طاوس در این کتاب منحصر به فرد، شرحی از وضعیت منجمان و نفوذ آنان در اواخر دوره عباسی و در آستانه سقوط آن بدست مغولان بدست داده است. همان زمان بحث بر سر علم نجوم و حلال و حرام بودن آن بوده و ابن طاوس نیز به همین جهت نام کتابش را «فرج المهموم فی معرفة نهج الحلال من علم النجوم‏» گذاشته است. بدون شک این کتاب، می‌تواند مبنای یک بررسی جامع در باره آرائ و افکاری باشد که در زمینه تأثیر نجوم در زندگی بشر در این دوره و پیش از آن وجود داشته است.
این بحث در قالب رد احکام نجومی و دفاع از آن در متون مختلفی دنبال می‌شود. حقیقت آن است که غالب چهره های متفکر جامعه قرون نخست هجری، بویژه فلاسفه مشائی مخالف آن بودند، به همین دلیل بیش از آن که مطلب در دفاع از آن داشته باشیم، علیه آن داریم. اما از سوی دیگر، در واقعیت خارجی در جامعه، منجمان نفوذ چشمگیری داشتند و با استقبال سیاستمداران و عوام مردم که معمولا از یک جنس هستند، روبرو می‌شدند.
آنچه در اینجا مورد توجه است، آشنا کردن خواننده با نحوه استدلال در این باره است، این که چگونه روشهای فلسفی، کلامی، طبیعی و دینی در یک بحث در هم آمیخته می‌شود. فیلسوف از یک زاویه، با توجه به نگاه عمومی و فوق طبیعی خود، دانشمند متکلم با استدلالهای عقلی ـ دینی، دانشمند علوم طبیعی با توجه به روشهای تجربی و پیش فرضهای عقلی که در دانش طبیعی حاکم شده، و عالم دینی و محدث، از طریق اخبار و احادیث، در این باره به بحث می‌نشینند. این نوع نگرش، آشفتگی در بحث‌های معرفتی را در درون تمدن اسلامی نشان می‌دهد، اغتشاشی که علاوه بر همه موانعی که بر سر راه رشد علم در تمدن اسلامی بود، مانع از آن می‌شد، تا مسیر درستی در ارزیابی قضایای علمی پیموده شود.
نکته لطیف در این باره، این است که دو دسته از فلاسفه در این زمینه، دو نظر متفاوت داشتند. فلاسفه مشائی نوعا در مقابل احکام نجومی مقاومت کرده و آنها را باطل می‌شمردند، در حالی که فیلسوفان عارف مشرب، نوافلاطونی‌ها و کسانی مانند اخوان الصفاء که نگره‌های مشابه داشتند، جانبدار احکام نجومی‌ بودند. البته نوعی طرفداری متفاوت بود، اما حداقل به عنوان این که حرکات نجومی می‌تواند علائم [نه مؤثر] وقوع برخی از رخدادها در روی زمین و میان انسانها باشد.
 
آغاز طرح مسأله و تطور آن
بحث تنجیم بخشی از علوم یونانی بود که به عربی ترجمه شد و در اختیار مسلمانان قرار گرفت. آنان به شرح و بسط آن پرداختند. در این باره اطلاعات پراکنده‌ای در فهرست ندیم [صص 327، 328، 333)  آمده است.
پیش از این دوره، در قرن چهارم مباحث مختلفی در این باره میان فلاسفه صورت گرفت. یکی از قدیمی‌ترین رساله از فارابی (م 339) است که تحت عنوان «النکت فی ما یصح و ما لایصح من علم النجوم» است که به چاپ رسیده است [الاعمال الفلسفیة، (بیروت، دارالمناهل، 1413) ص 281 ـ 302]. فارابی به عنوان یک فیلسوف برابر احکام نجومی موضع سخت دارد. استدلالهای وی فلسفی است و در لابلای آنها مطالبی در بی‌پایگی پیش‌فرضهای احکام نجومی بیان کرده است. در جایی گوید: «بعد ما اجتمع العلماء، و أولو المعرفة بالحقائق على أنّ الأجرام العلویة فی ذواتها غیر قابلة للتأثیرات و التکوینات و لا اختلاف فی طباعها، فما الذی دعا أصحاب الأحکام إلى أن حکموا على بعضها بالنحوسة و على بعضها  بالسعادة» [الاعمال الفلسفیة، ص 297].
در نیمه دوم قرن چهارم، بحث از تنجیم، به صورت یک موضوع محل بحث در بغداد و بسیاری از دوایر علمی دیگر درآمده بود. ابوحیان توحیدی (م 400) در این باره اشارات روشنی دارد. [المقابسات، (مصر، 1929م)  127 ـ 128]. در صفحات بعد از آن نیز آرائی از افراد مختلف در این باره نقل شده است.
ابن سینا (م 428) در تعریف علم نجوم که آن را نوعی علم تخمینی دانسته گوید: (و من ذلک) احکام النجوم و هو علم تخمینی و الغرض فیه الاستدلال من اشکال الکواکب بقیاس بعضها الى بعض و بقیاسها الى درج البروج و بقیاس جملة ذلک الى الارض على ما یکون من احوال ادوار العالم و الملک و الممالک و البلدان و الموالید و التحاویل و التساییر و الاختیارات و المسائل‏ [تسع رسائل فی الحکمة و الطبیعیات، (قاهره، 1326 ق) ص 110]. استدلالهای ابن سینا در رد احکام نجومی در کتاب شفاء قسم الهیات، ص 440 نیز به اختصار اما کوبنده آمده است.  [و شبیه همان عبارت در کتاب النجاة، ص 770]
در همان دوره، فیلسوفی مانند ابوالحسن عامری، باور به تأثیر افلاک داشت و در این باره متنی هم نوشته بود و علی بن عیسی هم رساله ای با عنوان ابطال احکام النجوم نوشت که علیه مطالب عامری بود [بنگرید: رسائل ابوالحسن عامری، (تهران، 1375) مقدمه، ص 78، 124]. رساله علی بن عیسی ابن الجراح وزیر (م 391) با عنوان ابطال احکام النجوم توسط سحبان خلیفات در مجله المجمع العلمی الاردنی (ش 32 سال 1987) منتشر شده است. بدون شک، این اثر در پی مباحثاتی بوده که این زمان میان موافقان و مخالفان علم تنجیم در بغداد وجود داشته است. وی که در علوم قرآن و حدیث تبحر داشت، در کنار آن فلسفه یونانی را نیز از شاگرد فارابی، یعنی یحیی بن عدی فرا گرفت و با فلاسفه وقت بغداد همنشین شده با آثار کندی و ابوزید بلخی آشنا گردید. در کنار آن در کار سیاست نیز وارد شده سه بار وزیر مقتدر عباسی و یک بار وزیر قاهر عباسی شد. وی فارسی و سریانی را به صورت جدی فرا گرفت و در ضمن آثاری که از خود برجای گذاشت، یکی همین رساله درابطال احکام نجوم بود. اگر وی در فلسفه تابع مکتب فارابی باشد، داشتن چنین موضعی طبیعی است. متن رساله وی توسط ابن قیم در کتاب مفتاح دارالسعاده درج شده اما لابلای آن کلماتی از دیگران و نیز تعلیقاتی از خود ابن قیم بر آن افزوده شده است.  مصحح این رساله در شرح محتوای آن توضیح داده است که وی به رغم تأکید بر تأثیر پدیده‌های آسمانی روی نمو نباتات و غیره، تأثیر آنها را در اعمال اختیاری انسانها منکر است. وی علاوه بر بحث عقلی، استنادات دینی هم دارد و مرتب تأکید می‌کند که در قرآن و سنت نبوی شاهدی بر فلان مطلب وجود ندارد. وی این رساله را به درخواست کسی نوشته که از او خواسته تا در این باره صحبت کند. عبارت نخست او جالب است: «عصمک الله من قبول المحالات و اعتقاد ما لم تقم علیه الدلالات». [مجله المجمع العلمی الاردنی، ش 32، ص 133]. وی برای آن که انصاف خود را نشان دهد می گوید مثل کسانی نیست که تأثیر اندکی از آسمان بر زمین قائلند، و بدنبال آن موارد زیادی از تغییراتی را که روی زمین و میان انسانها رخ می دهد حتی رنگ پوست آدمیان و جز آن را به آسمان منتسب می کند، اما اینها برای انکار سخن اصلی قائلین به احکام نجومی است؛ زیرا بلافاصله بعد از آن می گوید: اما ما یزعمونه فیما عدا هذا من النجوم توجب أن یعیش فلان کذا سنة و کذا شهرا، و ینتهون فی التحدید الی جزء من الساعة و أنها تدل علی تقلید رجل بعینه الملک، و تقلید آخر بعینه الوزارة، و طول مدة کل واحد منهما فی الولایة و قصرها ...» و با این عبارت پیشگویی های منجمان را در باره این که فلان شخص تا فلان سال یا ماه می‌ماند، یا فلانی به سلطنت یا وزارت تا فلان زمان می رسد، را مورد انکار قرار می‌دهد. [همان، ص 134]. وی همچنین سعد و نحس بودن کواکب را نیز مورد انکار قرار می‌دهد و در این زمینه، به اختلاف‌ نظرهای میان منجمان هم می‌پردازد. وی توجه می‌دهد که اساس این حرفها از یونانی‌هایی چون بطلمیوس، دورثیوس، انطیقوس و ذیسموس و دیگر علمای رومی و هندی و بابلی است. (همان، ص 136). به هر روی، این اثر یک رساله بسیار مهم و اساسی در این زمینه و یکی از توقف‌گاه‌های اصلی این مبحث است.
مدافعان نظریه تأثیر کواکب که مشتاقان افکار نوافلاطونی بودند، مسیر خود را می‌رفتند. فصلی در اخوان الصفا هم اختصاص به بحث از احکام نجوم یافته و در همان آغاز اشاره به اختلاف نظرهای جاری در این باره  شده است [رسائل اخوان الصفاء، 1/ 144]. مذاق این گروه نوافلاطونی در اثبات تأثیر کواکب بر امورات آدمی روشن است. نویسندگان این رسائل بارها در موارد مختلف این کتاب بحث احکام نجومی را مطرح کرده و در باره آن سخن گفته اند.
علاوه بر فلاسفه، دانشمندان و عالمان علوم طبیعی نیز مخالف علم تنجیم بوده و توصیفات آنان را از سیارات و ستارگان توهم ذهنی و دور از عالم واقعی می‌دانستند، در نتیجه برداشت های آنان و نتیجه‌گیریهای ایشان را هم ناصحیح می‌شمردند.
ابوریحان بیرونی باب پنجم کتاب التفهیم را «در احکام نجوم»‌ عنوان داده و اشاره کرده است که پرسشگری که این کتاب برای او نوشته شده، این نوع مطالب بوده است «قصد پرسنده این بود» سپس گوید: نزدیک بیشتر مردمان احکام نجوم ثمره علم های ریاضی است، هرچند که اعتقاد ما اندرین ثمره و اندرین صناعت، ماننده اعتقاد کمترین مردمان است»! [التفهیم، تصحیح همایی، ص 316] سپس به تفصیل باورهای موجود میان اقوام را در این باره شرح داده و در جایی نوشته است: «اصل این حدیث سستی مقدمات این صناعت و آشفتگی قیاسهاش است و خداوندان این کار، نخست اتفاق کردند بر رنگها و بوی‌ها و طعم‌ها و خاصیت‌ها و کردارها و خوی‌ها و آن را بر ستارگان بخشیدند بحسب طبعشان و سعادت و نحوست....». [همان، ص 360] وی در جای دیگر نیز اشاره به مذاهب مختلف منجمان در این باب کرده و اختلاف آنان را در مبانی مبنای اختلاف دیدگاه‌های آنان می‌داند. [همان، 400 ـ 401].
باری مثال شهرزوری در قرن هفتم نوشت: و أمّا علم الأحکام النجومیة «3» فإنّه لا یتعلق بالعلم الطبیعی منه شی‏ء، و أکثر ما یذکرونه فمخالف للعلوم الطبیعیة، کوصفهم الکواکب بالکیفیات الأربع، کقولهم الزحل بارد یابس، و المشترى معتدل، و المریخ حار یابس، و المعتدل خیر، و الخیر سعد، و الإفراط شر، و الشر نحس، فالمریخ نحس؛ و هذه الکیفیات من الملموسات و لم یدل على وصفها بالکیفیات دلیل. و الشمس، و إن دلّ الحس على حرارتها، فالعقل یدل على خلافه. [رسائل الشجرة الالهیة فى علوم الحقایق الربانیة، (تهران، 1383) ص: 321]. وی می‌گوید که وی خلاصه‌ای از رساله ابونصر فارابی و ابوعلی سینا را در ابطال احکام نجومی آورده است.
این مباحث میان فقیهان و با شدت کمتری میان محدثان و مفسران نیز جریان داشت.
در این میان، سید مرتضی (م 436) رساله‌ای در پاسخ پرسشی در این باره با عنوان «مسألة فی الرد علی المنجمین»‌ نوشته که می‌باید یکی از بهترین‌ها در آن دوره به شمار آید. تفکر عقلانی و خردورزانه سید مرتضی را در جای جای نوشته‌های او شاهدیم. از او در باره این باور منجمان در باره «تأثیرات علم نجوم» پرسیده‌اند و این که چه مانعی وجود دارد که ما به اندازه تأثیر خورشید قائل به تأثیر کواکب باشیم. فرض کنیم، تأثیر کواکب محال باشد، چه اشکالی دارد که خداوند عادت را بر این قرار داده باشد که با طلوع فلان کوکب، فلان حادثه در زمین رخ خواهد داد؟
سید مرتضی به تفصیل در این باره به بحث نشسته و تأکید دارد که بحث «عادت» نظر منجمان نیست، و آنان همان مسألة «تأثیر»‌ را مطرح می‌کنند. این نظر قدمای از منجمان است و اگر بحث از عادت شده، حرف تازه‌ای است.
وی گوید که متکلمان از این که ستارگان، فاعله باشند را رد کرده‌اند. همین طور بحث طبائع هم رد شده است و این که کواکب، حی و قادر باشند نیز رد شده است، چرا که حیات، با حرارت شدید سازگاری ندارد. وقتی حرارت خورشید، با این فاصله دور که به ما می‌رسد، این قدر شدید است، آیا امکان حیات در آن هست؟ به علاوه که حیات داشتن کواکب، به اجماع مسلمانان هم نادرست و باطل است «و ذلک معلوم من دین رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله ضرورة».
حتی اگر فرض شود که کواکب حی و زنده هستند، تأثیر آنها در زمین باید از طریق توالد و تولید باشد، در حالی که چنین چیزی نیاز به نوعی وسیله ارتباطی دارد که عملا میان کواکب و زمین چنین واسطه‌ای وجود ندارد. اگر گفته شود «هوا» این کار را خواهد کرد، آن هم قابلیت و توانایی چنین کاری برای جر اثقال و حرکات شدیده ندارد. به علاوه که برخی از افعال، مادی نیست و کار اراده و اعتقاد است و چگونه کواکب در این قبیل موارد تأثیر در زمین و آدمی می‌گذارند؟
علاوه بر این، پذیرش تأثیر کواکب، سبب می‌شود که امر و نهی و مدح و ثناء لغو باشد و امور به اجبار بگذرد، زیرا در آن صورت اختیاری برای بشر نمی ماند. به واقع، تمام اشکالاتی که معتزله به مجبره وارد کرده‌اند در اینجا هم وارد می‌شود.
اما نظریه عادت و این که خداوند به طور عادی، چنین طراحی کرده باشد که وقت طلوع فلان سیاره، فلان حادثه در روی زمین روی دهد، در پاسخ باید گفت: اولا این سخن، نظریه منجمان نیست، و گرچه اصل آن ممکن است، اما راهی برای اثبات علمی آن وجود ندارد: «لا طریق الى العلم بأن ذلک قد وقع و ثبت» ما از کجا می‌دانیم که اگر زحل یا مریخ در فلان درجه طالع باشند، مثلا نحس خواهد بود، یا مشتری اگر چنان باشد، سعد خواهد بود؟ چه خبری [روایتی] برای اثبات این مطلب داریم؟
اگر مدعی شوند که این را به تجربه دریافته‌اند، باید گفت: مواردی که سخن شما نادرست از آب در می‌آید، بیش از مواردی است که درست در می‌آید. توجیه این مسأله به این که، موارد خطا، ناشی از خطای منجم در محاسبه است درست نیست، چرا که اول باید اساس این مطلب که احکام نجومی درست است، خارج از این روال باید ثابت شود.«و انما کان یصحّ لکم هذا التأویل و التخریج لو کان على صحة أحکام النجوم دلیل قاطع هو غیر اصابة المنجم».
سید مرتضی در اینجا از یکی از رؤسا بلکه وزرا یاد می کند که مردی فاضل و ادیب و اهل کتابت و نجوم بوده و روزی به او در باره احکام نجوم صحبت کرده و از این که دیده است سید توجهی به این مسأله ندارد و افراد شاغل به آن را در حال تلف کردن عمر می داند، از ایشان پرسیده است: آیا شما تکذیبی در احکام نجومی شنیده‌اید که برای سفر یا پوشیدن لباس یا هر حاجتی، روز خاصی را انتخاب نمی‌کنید؟
سید مرتضی در جواب می‌گوید: من به این رسیده‌ام و در خانه ام نه تقویم دارم و نه در آن نگاه می‌کنم و از این کار خود جز خیر ندیده‌ام. پس از آن برای آن وزیر، مَثلی را نقل می کند و می‌گوید: اگر راهی باشد و چاه‌های خطرناک در آن که باید رونده مراقب افتادن در آن چاه‌ها باشد، آیا در رفتن آن مسیر، فرقی میان کور و بینا هست؟ او می‌گوید آری. و روشن است که افراد بینا سالم تر گذر خواهند کرد تا کورها. سید می‌گوید: کار منجمان هم همین طور است. آنها راه پرخطری را تصویر می کنند و چون خود به احکام نجومی واقف‌اند، گویا همان افراد بینا هستند و دیگران کور. اما در عمل آیا می‌توان گفت:‌ این بینایان، یعنی منجمان در گذر زمان و تاریخ، سالم‌تر از بقیه عبور کرده‌اند؟ معلوم است که چنین نیست. بنابرین آن علم و اطلاع، چیزی بر بینایی آنان نیفزوده است.، بلکه نسبت به هر دو مساوی است: قد علمنا خلاف ذلک، و أن السلامة أو المحن فی الجمیع متقاربة غیر متفاوتة».
شریف مرتضی در ادامه می‌گوید: از جمله چیزهایی که نشان می‌دهد کار منجمان، اصل و اساسی ندراد، این است که کسانی از زراقین ـ منجمان بازاری و خیابانی ـ که چیزی از علم نجوم نمی‌کنند، در مواردی سخنشان درست از آب در می‌آید. سپس از شعرانی نامی یاد می‌کند که بلد نبود از اسطرلاب استفاده کند، زیجی هم ندیده بود، اما زیرک بود و بسیاری از اوقات، سخنش درست در می‌آمد. یک بار هم در جمعی که نزد سید بوده‌اند آمد و در باره هر یک از آنها چیزی گفت که بسیاری از آنها درست بود. از جمله به یکی گفت: در جیب تو چیزی هست که در آن وعده‌هایی به تو داده شده است. او انکار کرد و همه کمک کردند، و بالاخره از جیب او کاغذهایی درآمد که از طرف خلیفه الوزراء وعده صله‌ای به او داده شده بود. همه ما از این که با توجه به دوری این شخص از علم نجوم سخنش درست از آب درآمد، تعجب کردیم. دوستی داشتیم که می‌گفت، بهترین دلیل برای بطلان احکام نجومی، همین گفته‌های شعرانی است که درست از آب در می‌آید.
یکی از مدافعان احکام نجومی در پاسخ گفته است که، بسا طالع همین شعرانی چنین است که هرچه می‌گوید مطابق واقع می‌شود. اما من به او گفتم: شاید بطلیموس و هر عالمی از میان منجمان که احکامشان به واقع اصابت می‌کند، سبب اصابت سخنشان به واقع، طالع آنها است بدون این که علم و فهم در آن تأثیری داشته باشد. بنابرین نباید، اصابت به واقع را دلیل درستی این دانش دانست. اگر درست درآمدن این سخنان، به خاطر طالع و مولد است، بنابرین اصابت به واقع را نمی توان دلیل بر درستی این علم گرفت، چون این طالع است که سبب درست از آب درآمدن پیشگویی های او شده نه خود این دانش.
سید مرتضی ادامه می‌دهد: بهترین دلیل بر بطلان احکام نجوم یکی این است که ما می دانیم از جمله معجزات انبیاء خبر دادن از غیب است، چیزی که آن را خارج از عادت می‌دانند، درست مثل زنده کردن مرده و شفای کور و برص، اگر علم به آنچه بعدا حادث می‌شود از طریق نجوم ممکن بود، دیگر خبر از غیب معجزه و خارج از عادت شمرده نمی‌شد. به علاوه که از قدیم و جدید، همه مسلمانان، اجماع بر تکذیب منجمان و شهادت به فساد مذهب آنان و بطلان احکامشان داده‌اند. از دین پیامبر (ص) روشن است که می‌بایست مدعیات منجمان را تکذیب کرد. روایات بیشماری هم در این باره وجود دارد. همین طور اهل بیت و بهترین های اصحاب رسول (ص)‌هم آنها از منجمان بیزاری می‌جستند و آن را ضلالت و گمراهی می‌شمردند.
سید ادامه می دهد که نباید میان اِخبار از کسوف را با آنچه در باره تأثیر نجوم در زمین گفته می‌شود خلط کرد. کسوفات و اقترانات کواکب و فاصله گرفتن آنها، از طریق محاسبه و سیر کواکب بدست آمده و اصول صحیحه و قواعد استوار دارد. در حالی که آنچه در باره تأثیر کواکب از نقطه نظر خیر و شر و نفع و ضرر گفته می‌شود بی اساس است. [رسائل الشریف المرتضی: 2 / 301 ـ 310].
 
گزارش ابن ابی الحدید از نظریات مربوط به احکام النجوم
ابن ابی الحدید در شرح نکته‌ای که امام علی علیه السلام در برابر یک منجم فرموده، شرحی در باره احکام نجومی داده است. شرح نهج البلاغه (6/ 200) در این نقل آمده است که امام علی علیه السلام در مقابل منجمی که او را از رفتن به جنگ در آن «وقت» نهی کرده و گفت ترس دارم که چون در این وقت می روید پیروز نشوید، فرمود:
أَ تَزْعُمُ أَنَّکَ تَهْدِی إِلَى السَّاعَةِ الَّتِی مَنْ سَارَ فِیهَا صُرِفَ عَنْهُ السُّوءُ وَ تُخَوِّفُ مِنَ السَّاعَةِ الَّتِی مَنْ سَارَ فِیهَا حَاقَ بِهِ الضُّرُّ ؟ فَمَنْ صَدَّقَکَ بِهَذَا فَقَدْ کَذَّبَ الْقُرْآنَ وَ اسْتَغْنَى عَنِ الِاسْتِعَانَةِ بِاللَّهِ فِی نَیْلِ الْمَحْبُوبِ وَ دَفْعِ الْمَکْرُوهِ وَ تَبْتَغِی فِی قَوْلِکَ لِلْعَامِلِ بِأَمْرِکَ أَنْ یُولِیَکَ الْحَمْدَ دُونَ رَبِّهِ لِأَنَّکَ بِزَعْمِکَ أَنْتَ هَدَیْتَهُ إِلَى السَّاعَةِ الَّتِی نَالَ فِیهَا النَّفْعَ وَ أَمِنَ الضُّرَّ.
 ثُمَّ أَقْبَلَ علیه السلام عَلَى النَّاسِ فَقَالَ: أَیُّهَا النَّاسُ إِیَّاکُمْ وَ تَعَلُّمَ النُّجُومِ إِلَّا مَا یُهْتَدَى بِهِ فِی بَرٍّ أَوْ بَحْرٍ فَإِنَّهَا تَدْعُو إِلَى الْکَهَانَةِ الْمُنَجِّمُ کَالْکَاهِنِ وَ الْکَاهِنُ کَالسَّاحِرِ وَ السَّاحِرُ کَالْکَافِرِ وَ الْکَافِرُ فِی النَّارِ سِیرُوا عَلَى اسْمِ اللَّه.
حضرت در این فرمایش، سخن منجم را رد کرده و کار او را با کهان تو سحر و کفر برابر شمرد.
ابن ابی الحدید در اینجا به مناسبت، حث مستقلی را در باره احکام نجومی و درستی و نادرستی آن آورده است. وی در آغازی بحثی از سوی خود [و در واقع خلاصه آنچه سید مرتضی در رساله پیشگفته بیان کرده) ارائه نموده و سپس دو بخش از دو کتاب یا رساله را که در این زمینه سودمند دانسته، نقل کرده که در اینجا مرور خواهیم کرد. مورد اول از کتاب المعتبر فی الحکمه از ابوالبرکات بغدادی (م 547) است که خوشبختانه در سالهای اخیر کتاب توسط دانشگاه اصفهان (1373ش) منتشر شد. مورد دوم رساله‌ای از ابوجعفر خازن [زنده در 342 که ابن مسکویه (تجارب، 6/191، از سفارت وی در این سال یاد کرده و او را صاحب زیج الصفائح معرفی کرده، از وزرای دانشمند دوره سلجوقی. ابن ندیم از او یاد کرده، ایضا وی را صاحب کتاب زیج الصفائح و المسائل العددیه دانسته است [الفهرست، (بیروت، دارالمعرفه، ص 393] و در جای دیگر از کتاب السماء و العالم او [همان، ص 199 و در آثار الباقیه، ص 83 از کتاب او با عنوان المدخل الکبیر الی النجوم و مواردی از او نقل دارد، و ایضا در تحدید نهایات الاماکن، صص 30، 70 و جز آنها و در قانون المسعودی ص 1، 107 و غیر آن از وی نقل کرده]. وی نیز از علمای قرن چهارم بوده که درگیر بحث احکام نجومی شده و با احتیاط در باره آن سخن گفته است.
 
[بحث کلامی در باره تأثیر نجوم در زندگی انسانها]
مردمان در باره احکام نجوم اختلاف نظر دارند، اما تمامی مسلمانان [!] و حکیمان محقق آن را انکار می کنند. ما در اینجا  در دو مقام بحث خواهیم کرد:
کلامی و حکمی.
اما از زاویه کلامی، نخستین نکته آن است که بپرسیم آنان که احکام نجومی را درست می دانند، در باره ارتباط نجوم با زندگی بشر، ممکن است به یکی از دو مسأله باور داشته باشند:
نخست آن که رخدادهای نجومی «مؤثر» در زندگی انسان است.
دوم آن که مسائل نجومی [نه مؤثر که] «نشانه» ظهور برخی از اتفاقات در زندگی انسان است.                       
در باره این که نجوم مؤثر در زندگی انسان باشند، دو حالت وجود دارد.
نخست آن که این تأثیر اختیاری باشد،
دوم آن که ایجابی و الزامی باشد.
اما این که تأثیر نجوم اختیاری باشد، [در پاسخ] باید گفت: موجود مختار، الزاما باید زنده باشد، و اجماع مسلمانان است که ستارگان، زنده نیستند و بنابرین قادر نیستند. اجماع هم حجت است. متکلمان روشن کرده اند که حیات دو شرط دارد: یکی رطوبت است، دیگر حرارت به قدر کافی. اگر حرارت زیاد باشد، امکان وجود حیات در جسم نخواهد بود. بنابرین طبیعت آتش نمی تواند حیات داشته باشد، چون رطوبت در آن نیست و حرارت هم زیاد است. خورشید که خود منبع حرارت است و حرارتش چندین برابر آتش، چگونه می‌تواند زنده باشد؟
دیگر این که متکلمان روشن کرده اند که اگر افلاک زنده بود، می‌بایست قادر هم باشد و قدرت از روی اختراع نیست، بلکه باید از راه تولید باشد، به طوری که می‌بایست میان فاعل و مفعول ارتباط باشد، در حالی که ستارگان، با ما تماسی ندارند و هیچ ارتباط و پیوندی میان ما نیست، پس محال است که در ما تأثیر گذار باشند.
اگر کسی ادعا کند که «هوا» همان وسیله ارتباطی میان ما و ستارگان است، در مقابل باید گفت:
1. اولا هوا نمی‌تواند «وصله»‌ و «آلت» در حرکات شدید و حمل اثقال و سنگین باشد، به خصوص اگر موج نداشته باشد. 2. ثانیا آن که، لازم است ما این را حس کنیم و بدانیم و بفهمیم که هوا ما را حرکت می دهد و جابجا می کند، چنان که وقتی جسم به وسیله آلت و از محل تحریک ما را حرکت می دهد و جابجا می کند، می‌فهمیم. 3. ثالثا این که برخی از افعال و کارهایی که در ما پدید می‌آید، چیزهایی هست که به وسیله آلت انجام نمی شود و از روی سبب پدید نمی آید، مانند اراده‌ها یا باورهای ما و مانند اینها، [تکلیف آنها چه می‌شود؟]
اصحاب ما [متکلمان معتزله] در بطلان این که ستارگان سازنده [و مؤثر در] اعمال ما باشند، به این نکته استدلال کرده اند که اگر چنین باشد، لازمه آن، این است که امر و نهی و مدح و ذم از بین رفته و همانچه بر مجبّره لازم می‌آید، بر این سخن نیز وارد می‌آید. این استدلال، هم، بر کسانی وارد است که تأثیر ستارگان را اختیاری می دانند، و هم کسانی که آن را جبری می‌دانند.
اما این که ستارگان، «امارات» و نشانه بر وقوع کارهای ما باشد، ممکن است با این توجیه تقویت شود که چرا جایز نباشد که خداوند متعال، روال و عادت را بر این قرار داده باشد که در وقت طلوع ستاره ای خاص، یا غروب آن، یا اتصالش به ستاره‌ای دیگر، اعمال و کارهای مخصوصی انجام گیرد؟ به عبارت دیگر این امکان هست که اگر نقل قطعی [دینی] در کار باشد که دال بر این مطلب باشد، عقل با آن مخالفتی ندارد.
 
[بحث در باره امکان اثبات تجربی تأثیر نجوم]
اگر بگویند: ما به تجربه [این تأثیر را] در می‌یابیم.
پاسخ این است که تجربه وقتی حجت است که استمرار و شیوع داشته باشد، در حالی که خطاهای شما در آنچه از احکام نجومی صادر می‌کنبید، بیش از موارد درست و صواب است. بدین ترتیب چرا ما موارد صواب و درست را از روی «اتفاق» و «تخمین» ندانیم؟ ما شاهدیم که که اصحاب ززق و تخمین [فال گیرهای کوچه و بازار] با این که کارشان اصل و اساس درست ندارد و قاعده‌مند نیست، موارد صوابشان، بیش از مواردی است که شما پیشگویی می‌کنید.
اگر بگویید که منجم به خاطر اشتباه محاسبه در باره سیر کواکب، به خطا رفته است، گفته خواهد شد: اصولا چرا نباید موارد صواب و درست را از روی اتفاق بدانیم؟ این توجیه، یعنی به خطا رفتن، وقتی درست است که[در اصل] ما دلیل قاطعی بر درستی احکام نجوم داشته باشیم، آن هم جدای از راهی که منجم به آن می‌رسد. [6/201].
اگر موارد صواب، دلیل درستی احکام نجومی باشد، چرا نباید موارد خطا، دلیل فساد آن باشد. اینها با یکدیگر برابرند [و هیچ کدام چیزی را ثابت نمی‌کنند]....
کسی [این حکایت از شریف مرتضی است که خودش در رسائل 2/ 304 مفصلتر گزارش کرده است.] از متکلمان به منجمی گفت: اگر ما فرض کنیم که در راهی قرار داریم که مردمان شب و روز از آن مسیر عبور می‌کنند، در حالی که در این راه، چاه هایی هست که به هم نزدیک است و رونده باید تأمل و توقف کند تا از سقوط در این چاه‌ها نجات یابد. در چنین موقعیتی آیا داشتن چشم و نداشتن آن تفاوتی برای روندگان در این مسیر دارد؟ مفروض ما این است که این مسیر که چشم برهم زدنی خالی از روندگان نیست، افرادی هستند که بینا و کسانی هستند که نابینایند. آیا بینا و نابینا در این مسیر مساوی‌اند؟
منجم گفت: ابدا، بلکه روشن است که سلامت بینایان بیش از سلامت نابینایان است.
متکلم گفت: به این ترتیب سخن شما [در باره تأثیر ستارگان] باطل شد، برای این که مثال ما همانند وضعیت شماست. در این مسیر، بینایان، افرادی مانند شمایند که احکام نجومی را می دانند و سعد را از نحس تشخیص می دهند و به ضررهای وقت و حرکات و آگاهند و منافع آن را می‌دانند، در مقابل، نابینایان یعنی کسانی قرار دارند که از علم نجوم آگاه نیستند و یا عالمانی که به آن [احکام نجومی و سعد و نحس] باور ندارند و همین طور عامه مردم که بارها و بارها بیشتر از شمار منجمان هستند. مَثل راه هم که در آن چاه‌ها وجود دارد، زمان است که گذشته و همه خلایق از آن عبور کرده‌اند. مثال چاه هم این مصیبت‌ها و محنت‌هاست که بر مردمان گذشته  است. در چنین موردی، اگر علم نجوم درست بود، باید سلامت منجمان بیش از دیگران و مصیبت آنان بسیار کمتر از سایر مردمان باشد، چرا که آنان، زمان وقوع محن را می‌شناسند و از قبل به آن آگاهی دارند و در مقابل، ناآگاهان از نجوم، به خاطر رقم زیادشان باید محنت بیشتری داشته باشند، این در حالی است که چنین اتفاقی نیفتاده و سلامت و محنت در میان شما و آنان، یعنی نسبت به هر دو گروه، بدون تفاوت، یکسان است.
 
[بحث فلسفی در باره نجوم]
بحث فلسفی در این باره [نقد احکام نجومی] این است که حادثه‌ای که در عالم عناصر پدید می‌آید،  [1] یا در وقت رسیدن ستاره مخصوص به برج مخصوص است، [2] یا آن که مجرد این ستاره یا مجرد این برج مقتضی پدید آمدن آن است (3) یا آن که حلول این ستاره در این برج مقتضی پدید آمدن آن حادثه در عالم عناصر است.
مورد اول و  دوم باطل است، چرا که لازم می‌آید این فعل قبل از آن که حادث شود، پدید آمده باشد. مورد سوم نیز باطل است، چرا که یا این برج [که ستاره در آن حلول کرده] در ماهیت، مساوی با سایر بروج است یا مخالف آنها. اگر مساوی باشد، باید این فعل همین طور که در وقت حلول ستاره در این برج پدید می آید در برج های دیگر نیز پدید آید، زیرا حکم هر چیز حکم مثل اوست. اما اگر مخالف برجهای دیگر باشد، لازمه‌اش آن است که مجموعه بروج، در اجزاء خود با یکدیگر متخالف باشد، و در این صورت لازم است ماهیت آن مرکب باشد، در حالی که ادله بر این اقامه شده که چیزی از افلاک مرکب نیست.
در پاسخ استدلال بالا دو نکته گفته شده است:
نخست آن که چرا جایز نیست افعال ستارگان متحیره، در وقت حلول در بروج، مختلف باشد، نه به خاطر اختلاف بروج در درون آنها، بلکه به خاطر اختلاف آنکه ستارگان ثابت در بروج طبایع مختلف دارند.
دیگر این که چطور امکان نداشته باشد که فلک نهم، ستارگان کوچکی داشته باشد که ما آنها را نمی‌بینیم. چرا که آنها بسیار از ما دور هستند، و وقتی اینها مسیر کروی خود حرکت می کنند در موارد مخصوصی از مسیر ستارگان ثابت که همان فلک البروج است، قرار می‌گیرند، و بدین ترتیب آثار ستارگان متحیره در وقت حلول در برج، به خاطر اختلاف این ستارگان کوچک [ناپیدا] مختلف می‌شود. چرا کره‌ای بین کره هشتم و بین فلک اطلس که مدبر تمامی افلاک از مشرق تا مغرب است وجود نداشته باشد، و این کره متوسط، حرکت کندی داشته باشد که عمرهای ما از حرکت آنها آگاه نمی‌شون،د و اینها مجموعه ستارگان کوچکی داشته باشند که طبایع مختلف دارد.
در پاسخ اشکال اول گفته شده است که اگر چنین بود، لازم بود تا موقعیت ستارگان و أشراف و حدود آنها در وقت حرکت ثوابت با حرکت فلک آنها، مختلف باشد، آنچنان که در ابتدای هر صد سال ـ بر اساس رأی علمای قدیم ـ یا هر 66 سال ـ بنا به رأی علمای متأخرـ یک درجه جلوتر از مواضع قبلی باشد. اما چنین نیست، در حالی که موقعیت ماه در زمان ما در سه درجه ای ثور است، و این وضعیت در هزار سال  یا دو هزار سال قبل هم همین طور بوده است.
توجیه دوم جواب ندارد. [چون یک فرض است و چه پاسخی می تواند داشته باشد؟]
بدان که فیلسوفان در ابطال احکام نجومی از یک مسیر رفته‌اند و آن این که مبنای این دانش بر تجربه است، و چنین تجربه‌ای که اهالی علم نجوم مدعی آن هستند، عملا وجود ندارد. در اینجا اموری رخ می دهد که جز در طی زمان‌های بسیار دور و دراز مانند ادوار و هزاره‌ها که ابومعشر مدعی آن است که اینها اصلِ در این علم هستند، تکرار نمی‌شود. مسأله‌ای مانند مماس شدن جرم زحل به کره‌ای که ستارگان به آن چسبیده اند، یا انطباق معدل النهار بر دائره فلک البروج، چیزهایی است که منجمان گویند در صورتی که رخ دهد، سبب طوفان آب و فراگیر شدن آن در همه زمین خواهد شد، در حالی که این امور رخ نمی دهد مگر طی هزاران هزار سال، بنابرین چگونه ممکن است در اینجا تجربه بکار برد؟
از سوی دیگر، وقتی ما شاهد حادثه‌ای هستیم که در وقت حلول ستاره ای خاص در برجی مخصوص رخ می‌دهد، از کجا می‌توانیم این حادثه را به حلول آن ستاره در آن برج مرتبط بدانیم؛ چرا که در فلک، ستارگان بی‌شماری هستند، بدین ترتیب، چرا باید این حادثه به حلول آن ستاره در آن برج نسبت داده شود نه جز آن؟ فرض کنیم حلول این ستاره در فلان برج تأثیر داشته‌ باشد، روشن است که پیش از حلول نمی‌توان یقین کرد که وقتی در آن برج حلول کند، حتما آن حادثه روی خواهد داد، چرا که امکان دارد اتفاقی بیفتد که آن تأثیر را از بین ببرد، مانند این که ستاره دیگری در برج دیگری حلول کند و تأثیر این را از میان ببرد و عمل آن را باطل سازد، یا آن که بسا ماده زمینی، آمادگی قبول این صورت و حدوث این حادثه را نداشته باشد، چرا که همان طور که علت فاعلی لازم است، قابلیت نیز باید باشد. وقتی در این باره تردید شد، جزمیت احکام نجومی باطل خواهد شد. این دلیل خوبی [در رد احکام انجومی] است، در صورتی که منجمان در پی آن باشند که احکامشان قطعی باشد. اما اگر در پی «ظن» باشند، یعنی احکام خود را ظنی بدانند، این حجت، سخن آنان را باطل نمی‌کند.
 
گفتاری از ابن ملکای بغدادی
ابوالبرکات بن ملکای بغدادی، نویسنده کتاب المعتبر، احکام نجوم را از زاویه‌ای باطل و از زاویه‌ای دیگر درست دانسته است.[این متن در المعبر فی الحکمه، 2/ 233 ـ 236 آمده است].
کسی که به دنبال تطبیق علم احکام نجوم بر یک قاعده طبیعی است، به جایی نخواهد رسید. ما از احکام آنان جز به این نمی‌رسیم که اینان حکم به احکام بی‌دلیلی می‌کنند، مانند داغی ستارگان یا سردی آن، یا رطوبت و خشکی و اعتدال آن، مثل این که می گویند زحل سرد خشک است، مشتری معتدل است، اعتدال خیر است و افراط شر، آنگاه از این مطلب چنین نتیجه می‌گیرند که خیر موجب سعادت و شر موجب نحوست است. اینها مطالبی است که علمای طبیعی به آن قائل نیستند و از مقدمات آنان چنین نتایجی بدست نمی‌آید. آنچه بدست می آید این است که اجرام آسمانی فعلا و علی الاطلاق با آنچه درون آنها و شامل آنهاست و بر گرد آن حرکت می‌کنند، فعال است، و هیچ محدودیت زمانی ندارد و مقدر به هیچ تقدیری نیست. در حالی که قائلین به احکام نجومی که مدعی هستند با نقل و تجربه به این امور آگاهند، مطالبشان منطبق بر نظر علم طبیعی نیست.
اگر در مقام یک دانشمند طبیعی و از دید او گفته شود که مشتری سعد و مریخ نحس و زحل سرد خشک و مریخ گرم و خشک است، در حالی که گرمی و سردی از ملموسات هستند، و آنچه دلالت بر این لمس دارد و آنچه بر آن به لمس استدلال شده، همه اینها جز در باره خورشید به صورت محسوس آشکار نمی‌شود، خورشید که گرمای آن در گرم کردن زمین با رسیدن شعاع آن حس می شود. این قدر هست که آنچه در آسمانها از طبایع متفاوت هست، اولی آن است که همه گرم باشد، برای این که همه ستارگان نورانی هستند.
وقتی عالم طبیعی از تقطیع فلک و تقسیم آن به اجزاء سخن می گوید، همان طور که منجمین تقسیمات وهمی خود را به بروج و درج و دقائق و دارند، برای متوهم هم انجام این تقسیمات مانند دیگران رواست، اما لازم نیست در عالم وجود تحقق هم پیدا کند! آنان همین توهم جایز را در  وجود واجب  در احکامشان [یعنی این که حتما اتفاق خواهد افتاد] نسبت می دهند [فنقلوا ذلک التوهم الجائز إلى الوجود الواجب فی أحکامهم]. اساس در تصور آنان حرکت خورشید، ایام و ماهها است، از اینها نوعی تقسیم وهمی دارند و  آنان را مانند نوعی حاصله وجودیه مثمره با حدود و خطوطی که می کشند، آن طور که خورشید در حرکتش در آسمان، از نقطه که حرکت می‌کند تا جایی مانند آن، خطوطی را در آسمان ترسیم می‌کند.... [در اینجا یک صفحه شرحی از خیالاتی که منجمان برای اثبات احکام نجومی از وضعیت ترسیمی توهمی از حرکات شمس و ... دارند بیان کرده و سپس گوید] در این وقت است که اینان، احکام نجومی خود را به عنوان خوب و بد و سلب و ایجاب و حتمی و جایز بیان می‌کنند. البته برخی از آنها محقق می شود و همین سبب می‌شود تا کسانی به آنها اعتماد کرده و به دروغ‌های آنها توجه نکنند، و موقعی هم که یکی از آنها ناراست درآمد، عذرخواه شوند که او منجم است، پیغمبر که نیست تا در هر چیزی درست بگوید، و خواهند گفت: این دانش بزرگی است که کسی نمی‌تواند بر آن تسلط یابد. اگر کسی بر آن تسلط یابد، در همه موارد راست خواهد گفت. به خدا سوگند، البته اگر با علم صادقی، محیط بر آن شرایط بود، راست می گفت. شأن در این امر این است که حقیقتا بر آن محیط باشد، نه این که فرضی را فرض کند و به توهم بنشیند و بعد همان را به «وجود الواجب» منتقل کند و به آن نسبت دهد و با همان قیاس کند.
آنچه از این دانش درست است و عقلا به آن توجه دارند، چیزی جز این خرافات است که اصل و اساسی ندارد، از قبیل آنچه به توقیق یا تجربه حقیقیه بدست می آید، مانند قرآنات و انتقالات... و مانندن آن، آنچه بر متحیره عارض می‌شود از رجوع و استقامت و ارتفاع در شمال و انفخاض در جنوب و مانند اینها.
تا اینجا سخن  ابن ملکا بود که این دانش را از جهتی آن را باطل کرده و از جهتی به آن باور دارد.
 
گفتاری از محمد صنعانی خازن
من سخنی از ابوجعفر محمد بن حسین صنعانی معروف به خازن نویسنده کتاب زیج الصفائح را در این باره یافتم که در نوشته ای که به نام «کتاب العالمین» نامیده آمده است و عین آن را در اینجا می‌آورم، چرا که سخنی است که لا بأس به. [نقلش اشکالی ندارد یا قابل توجه است]. [در سطور پیشین در باره او سخن گفتیم].
او گوید:
برخی از کسانی که احکام نجومی را تصدیق می کنند و همه آنان که تکذیب می کنند، از راه حق و درست در این باره منحرف شده‌اند. بسیاری از تأییدکنندگان، چیزهایی داخل آن کرده‌اند که از آن [علم]  نیست و مدعی مطالبی شده‌اند که ادراک آنها ممکن نیست، به طوری که خطاهای آنها زیاد شده و کذب آنان آشکار شده و همین امر سبب شده  است که بیشتر  مردم آن را  تکذیب کنند.
تکذیب‌کنندگان نیز در انکار آن مبالغه کرده‌اند تا آنجا که گفته‌اند هیچ چیز از آن صحیح نیست و اصحاب آن را به فریب و خدعه متهم کرده‌اند. از این رو، ما در آغاز به بیان صحت این صناعت می‌پردازیم تا نادرستی سخن آنان که یکسره آن را تکذیب می‌کنند دریابیم، پس از آن تلاش می‌کنیم آنچه را از آن قابل درک است بیان کنیم تا بطلان دعوی کسانی که مدعی درستی احکام نجومی در آنچه تحقق آن ممتنع است را نشان دهیم.
اما وجوهی که نشان می‌دهد صناعت احکام نجومی درست است، فراوان است، برخی از آنها همین است که تمامی مردم در توجه به خورشید شاهد آن هستند که تابستان و زمستان و گرما و سرما و باران و باد و رویش نباتات از زمین، و برآمدن درختان و میوه دادن آنها و حرکت حیونات از تناسل و توالد و جز اینهاست که بیشتر اینها به دلیل نزدیکی خورشید از سمت روس از ناحیه شمال و بعد آن از ناحیه جنوب است. به خاطر برتری نیروی خورشید بر نیروی ماه و قوای دیگر ستارگان [سیاره ها] است که آنچه گفتیم برای همه مردم ظاهر می‌شود. آنچه از ناحیه خورشید در تغییر هوا به صورت روزانه از طلوع خورشید تا آمدن آن در میان آسمان و غروب آن برای مردم ظاهر می شود، آثاری نیست که بتوان آن را پنهان کرد.
اینها اموری است که برای کشاورزان و دریانوردان با کمترین جستجو در باره اموری که برابر آنها پدید می‌آید، ظاهر می‌‌شود، اموری که نشأت گرفته از ماه و انوار سیارات ثابت است، مانند جزر و مد و مسیر باد و باران و زمان آنها در وقتی که پدید می‌آیند، همچنین آنچه موافق زمان کشت است یا نیست و نیز زمان لقاح و نتاج. همچنین آثاری از تأثیر ماه در حیوان در وقتی که در آب تولید مثل می کند و رطوباتی که ظاهر می‌شود، قابل انکار نیست.
برخی از جهات دیگر هم هست که تنها منجمان [نه افراد عادی] می‌دانند و این به حسب فضل و علم و دقت نظر آنهاست.
با توجه به آنچه به اجمال در باره درستی این دانش گفتیم، می‌توانیم آنچه را با این دانش قابل درک هست یا نیست را توصیف کنیم و آن این است که وقتی هوا تغییر می‌کند، این به حسب اوضاع و احوال خورشید و ماه و ستارگان متحیره و ثابت است. شناخت این تغییرات گاهی از نجوم دانسته می شود، همراه برخی دیگر از آنچه در پی جریان باد و ابر و باران و برف و رعد و برق است. برای این که اشیایی که روی زمین پدید می‌آید و به آن می‌رسد و از سمت و سوی هوایی است که محیط به آن است، حالات عمومی هستند که در این اشیاء پدید می‌آیند و تابع آن آثارند، مانند فراوانی آب و کمی آن و فراوانی میوه‌ها و کمی آن و همین طور فزونی حیوانات و کمی آن و خشکی و قحطی و وباء و امراضی که در اجناس و انواع یا در جنس یا نوع و موارد دیگر مشابه این اتفاقات.
همان طور که اخلاق نفس تابعی از وضعیت مزاجی بدن است ـ و رویدادهایی که گفتیم تغییر دهنده مزاج بدن هستند ـ طبعا تغییر دهنده اخلاق هم هستند. مزاج اولی اصلی همان است که غالب اوقات و در بیشتر امور بر انسان غلبه دارد، همان مزاجی که وقتی انسان در رحم است و متولد می شود و تا آمدنش به دنیا و وقت ولادت مهم‌ترین چیزی است که بر  انسان و احوال بعدی او غالب است و اینها موافق مزاج اوست مانند خلقت بدن، خلقت نفس، بیماری و صحت و دیگر چیزهایی که در پی آن می آید، از اموری مشابه که افعال اختیاری در آن نقشی ندارد. همه اینها از چیزهایی است که می‌توان آنها را با نجوم شناخت. زمانی که امری باشد که اراده در آن نقشی ندارد، مطابق آنچه اقتضای طبیعت است پیش خواهد رفت.
به این ها باید افزود این که خطا و غلط برای اصحاب این صناعت، به دلایل مختلف که برخی مربوط به مسائل خود این صناعت و برخی از مسائل و صناعات دیگر است، پدید می‌آید. از جمله موارد نوع دوم، ناتوانی طبیعت مردم در شناخت نهایت هر نوع از صناعت است آنچنان که چیزی در ورای آن نباشد، بنابرین فراوانی اشتباه و کمی آن، بر حسب مراتب کوتاهی تک تک خود مردم است. 
اما خطاهایی که ناشی از همین صناعت است، فراوان است، از جمله آنچه که صاحب این صنعت نیازمند شناخت آن است، مسائلی که بسیاری از آنها جز با حدس و تخمین قابل شناخت نیست، چه رسد به استنباط و قیاس، و نیز آنچه نیازمند آن در شناخت علم احوال فلک است و آنچه در هر یک از این احوال پدید می‌آید، به طوری که هر کدام اینها، کار خاصی انجام می دهد، و آنچه از مجموع این احوال بدست می آید با فراوانی فنون و اختلافات آنها تا آن که از مجموع اینها یک نیرو و فعل واحد بدست آید که از بابت آن رویدادی در عالم ایجاد شود. این کار مشکلی است و هر گاه از مسأله ای غفلت صورت گیرد، اشتباه به اندازه همان چیزی که از آن غفلت شده و بکارگیری آن ترک شده، خواهد بود.
اکنون پس از آنچه گذشت، شایسته است آن وضعیتی را که بر پایه آن همه این نیروی «واحدة الاشیائی» که این رویدادها در آن پدید می‌آید، بشناسیم. مثل این که اگر چیزی در فلک دلالت بر گرما می کند، و اشیائی که در آن عرضه می‌شود، قبلا گرما بر آن گذشته و گرم و داغ می شود، در آن تأثیر نیرومندی بر جای گذارد، و اگر سرمایی بر آن عبور کند، تأثیر ضعیفی در آن ‌گذارد. این وضعیتی است که در تمامی رویدادهایی که در غیر خود عمل می کند، بدان نیاز است، آنچه که مناسب این معرفت و دانش است. [عبارت قدری برای من ابهام دارد: عربی آن این است: ثم من بعد تحصیل ما وصفناه ینبغی أن یعلم الحال التی علیها یوافی فی تلک القوة الواحدة الأشیاء التی تعرض فیها تلک الأحداث کأنه مثلا إذا دل ما فی الفلک على حدوث حر و کانت الأشیاء التی یعرض فیها ما یعرض قد مر بها قبل ذلک حر فحمیت و سخنت أثر ذلک فیها أثرا قویا فإن کان قد مر بها برد قبل ذلک أثر ذلک فیها أثرا ضعیفا و هذا شی‏ء یحتاج إلیه فی جمیع الأحداث التی تعمل فی غیرها مما یناسب هذه المعرفة.]
اما رویدادهایی که مربوط به یک ناحیه یا قوم یا جنس یا مولودی خاص ازمردم است، در معرفت آن نیازمند آن هستیم که احوال بلاد وعادات و غذاها و دیگر چیزهای مشابه را بدانیم، مسائلی که در آن تأثیر و شراکت دارد، مانند آنچه طبیب در معالجه انجام می‌دهد. اول شناخت لازم است و بعد از آن و پس از بدست آوردن همه اینها شایسته است تا در امری که دلالت بر حدوث آن رویداد دارد، نگریسته شود و این که آیا این از آنهایی است که ممکن است رد یا تلافی به چیزی شود که آن را باطل می‌کند [مثل برخورد سردی با گرمی]  یا از چیزی جز آن مثل طب یا حیل، یا آن که نه، [چیزی مقابله آن که آن را نفی کند وجود ندارد] مثل این که استدلال شود بر این که به فلان انسان حرارتی می رسد که به آن گرم می‌شود، پس حکم شود که او تب خواهد کرد، مشروط به آن که این تب با سردی تلافی نشود که اگر چنین شود، البته مسیر خود را خواهد رفت.
اما اگر حادث قوی باشد، به طوری که دفع آن به برخی از آنچه گفتیم ممکن نباشد، نیازی به آنچه گفتیم نیست، رویداد بدون شک اتفاق خواهد افتاد. آنچه قوی و فراگیر برای مردم باشد، دفع و فسخ آن ممکن نیست، و اگر هم ممکن باشد، در برخی از آنها ممکن است نه همه.
بیشتر آنچه اتفاق می‌افتد شامل همه می شود، چنان که تابستان برای همه است، اگرچه برخی از آنها به وسیله وسائل سرمازا و آنچه گرما را نفی می کند، مسیر را عوض می کنند.
 
[نتیجه گیری]
اینها برخی از آن چیزهایی بود که دانستن آنها شایسته بود و کار این صناعت بر آن پایه است.
من که ابن ابی الحدیدم گویم: این اعتراف بدان است که بیشتر اتفاقاتی که مربوط به حوزه  اختیار انسان و حیواناتی جز اوست، ربطی به احکام نجوم ندارد، بنابرین سخن کسی که مثلا به زید می‌گوید: تو ازدواج خواهی کرد، یا اسبی خواهی خرید، یا دشمنی را خواهی کشت یا به شهری سفر خواهی کرد و مانند اینها، صحیح نیست و اینها بیشترین مطالبی است که اینها می گویند و به آن حکم می کنند.
اما در امور کلی که حادث می شود و ربطی به اراده و اختیار حیوان ندارد، بسا برای سخن آنها از راهی که گفته شد وجهی باشد، و اینها همانهاست که غالبا مربوط به حرکت خورشید و ماه است جز آن که آنچه از دین رسول الله (ص) معلوم می شود، ابطال احکام نجوم و حرام بودن باور به آن و نهی و زجر از تصدیق منجمان است. و این معنی سخن امیرالمؤمنین در این فصل است که فرمودک فمن صدقک بهذا فقد کذب القرآن و استغنی عن الاستعانة بالله. [6/ 212].
تا اینجا مطالبی بود که ابن ابی الحدید به نقل از منابع پیش از خود گزارش کرده و اظهار نظر هم در این باره کرده است.
توجه ما در این نوشته، بیشتر از دو زاویه بود. نخست آن که تلقی دانشمندان مسلمان از این قبیل علوم تقلبی و خرافی چگونه بوده است. از آنچه گذشت، می‌توان دریافت که فلسفه اسلامی، به رغم آن که مدیون تفکر یونانی بوده، اما در برابر این نوع افکار خرافی یونانی مقاومت کرده است. کاربرد کلمه خرافات در باره آنها از سوی برخی از این متفکران و اصرار و ابرام آنها در نادرست خواندن آنها، نشانگر نیرومندی خرد در تمدن اسلامی است.
نکته دیگر نوع استدلالهایی است که در باره ابطال احکام نجومی است که گردش میان کلام، فلسفه، علوم طبیعی و تجربی و حتی بحث‌های دینی و ادله روایی و نقلی دارد. این درآمیختگی، نشانگر تلاش و تکاپوی مخالف از یک طرف، اما آشفتگی روشهای نقد و بحث در موضوعی است که دقیقا روشن نیست از چه سنخ است. در همین زمینه، پیش‌فرض‌هایی که در این گفتگوها در زمینه علوم طبیعی بکار می‌رود، نشانگر همین اغتشاش فکری است، با این حال، نوعی تمایز میان آنچه جدی و علمی است، با آنچه جنبه خرافی دارد وجود دارد، چیزی که می‌توان آن را حس کرد.
گفتنی است که فرمایش یاد شده از امام علی (ع)‌در نهج البلاغه، سبب شده است تا شارحین دیگر، از جمله ابن میثم بحرانی و کیدری هم، به انکار احکام نجومی بپردازند.
 
احکام نجومی در دوره های بعد و نظر کرکی
بحث از احکام نجوم در همیشه این قرون مورد بحث بوده و همان طور که در مقدمه اشاره شد، به رغم مخالفت عالمان درجه اول، میان مردم، درباریان، منجمان، و عده ای از علمای پایین تر از حد متوسط دنبال می‌شده است. از میان عالمان درجه اول یا نزدیک به آن، برخی از کسانی که به داشتن تمایلات عارفانه یا صوفیانه شهرت داشتند، قبول احکام نجومی زمینه بیشتری داشته است. دلیل آن نیز اهمیت این دانش برای درباریان از یک سو برای تصمیمات حساس و برای عامه مردم برای اختیارات روزانه، وقت عقد و ازدواج و حتی رفتن حمام و سفر اهمیت داشته است. نویسنده، پیش از این، گزارشی از رساله انوار مشرقه که رساله‌ای ارزشمند از دیدگاه‌های موجود در این زمینه از دوره صفویه بود، منتشر کرده است [مقالات و رسالات تاریخی (تهران، علم، 1391، صص 31 ـ 49). در ضمن آن بحث، آرائی از علمای معاصر مؤلف، در این باره نقل شده که مرور بر آنها سودمند است، به طوری که غالب آنها منکر احکام نجومی هستند. در آنجا آمده است که میرداماد به نجوم باور داشته و ساعات نجومی را رعایت می کرده است. مثالی که زده شده، مربوط به علم نجوم و پیشگویی خسوف و کسوف است است که به دلیل ابتنای آنها بر قواعد هندسی باید سخن منجمان پذیرفته شود. [همان، ص 46]. اما آنچه از میرداماد در یک اثر فقهی او آمده، مخالفت با احکام نجومی است. وی در عیون المسائل نوشته است: اگر شخص رصدی [منجم] بیاید و بگوید که کسوف حاصل شده، یا یک رصدی عدل خبر از کسوف یا خسوف دهد، و وقت آن برسد، اما به خاطر مانعی [مانند ابر] بر ما روشن نباشد، شیخ ما در البیان گفته است که اقرب [نزدیک به واقع] آن است که سخن آن منجم مثل [سخن] عالم است [و باید سخنش را پذیرفت]. البته اگر وقت خسوف یا کسوف رسید و مانعی هم نبود و [در آسمان] هم دیده نشد، تکلیفی [برما] نخواهد بود. میرداماد پس از آن می‌نویسد: اما در غیر مسأله خسوف و کسوف، مثل زلزله یا دیگر بلاهای آسمانی، هیچ حکمی با وجود جهل، در کار نخواهد بود [فلان قضاء مع الجهل قطعا] و سخن منجم پذیرفته نخواهد شد. تفاوت این دو در آن است که علم به کسوف، برگرفته از علم هیئت و رصد است که علمی حقیقی از علوم اصلی ریاضی و مستفاد از براهین هندسی یقینی است که اصل آن به علوم فطری می رسد، اما حکم به [این که] زلزله [می‌آید]، و مشابه آن، برگرفته از علم نجوم [تنجیم] است که کاری تخمینی از فروع علم طبیعی است و هیچ راهی برای رسیدن به علم یقینی در آن نیست. به همین دلیل «ذهب رؤساء الحکماء الی ابطال احکام النجوم و حققوا فی کتبهم و تعلیقاتهم فی الحکمة الالهیة التی هی حکمة ما فوق الطبیعة أنه لیس لنا نصدق المنجم فی حکم مّا من احکامه اصلا و إن اتفق أن صارت احکامه مطابقة للواقع» به همین خاطر است که رؤسای مذهب احکام نجومی را باطل دانسته‌اند و در کتب خود و تعلیقات فلسفی خود در الهیات و مباحث فوق الطبیعه مورد تأکید قرار داده‌اند و گفته اند که ما حتی یک حکم این منجمان را تصدیق نمی‌کنیم، حتی اگر اتفاق افتد که احکام آنها مطابق با واقع درآید. [عیون المسائل چاپ شده در اثنی عشر مسائل، تهران، 1397ق، ص 214]. گفتنی است که علامه مجلسی به تفصیل در باره احکام نجومی و دیدگاه‌ علمای شیعه در باره آن بحث کرده است. [بحار الانوار، 55 / 217 به بعد: باب علم النجوم و العمل به و حال المنجمین]. ایشان شمار زیادی روایت را آورده، در باره آن ها بحث کرده و سپس [از ص 278 به بعد تحت عنوان: تذییل جلیل و تفصیل جمیل] به بیان آراء و اقوال علما در این باره پرداخته و در باره غالب آنها اظهار نظر هم کرده است. مرور بر این بخش از بحار، می‌تواند برای ادامه این بحث جالب باشد.
گفتنی است که روال عادی در فقه، پرهیز دادن فقیهان از کار منجمان و پیشگویی آنها بود و برخوردی به تقریب آنچه با ساحران و کاهنان بود، شاید در سطحی نازل‌تر، با این گروه وجود داشت. برای مثال، محقق کرکی در باره آنها نوشت:
و المراد من التنجیم: الإخبار عن أحکام النجوم باعتبار الحرکات الفلکیة و الاتصالات الکوکبیة التی مرجعها إلى القیاس و التخمین، فان کون الحرکة معینة و الاتصال‌ المعین سببا لوجود ذلک، إنما یرجع المنجمون فیه الى مشاهدتهم وجود مثله عند وجود مثلهما، و ذلک لا یوجب العلم بسببیتهما له، لجواز وجود أمور أخرى لها مدخل فی سببیّته لم تحصل الإحاطة بها، فإنّ القوة البشریة لا سبیل لها إلى ضبطها، و لهذا کان کذب المنجمین و خطؤهم أکثریّا. و قد ورد من صاحب الشرع النهی عن تعلم النجوم بأبلغ وجوهه، حتى قال أمیر المؤمنین صلوات اللّه علیه: «إیاکم و تعلم النجوم إلا ما یهتدى به فی بحر أو بر، فإنها تدعو إلى الکهانة، [و] المنجم کالکاهن، و الکاهن کالساحر، و الساحر کالکافر، و الکافر فی النار».
إذا تقرر ذلک فاعلم: أن التنجیم- مع اعتقاد أنّ للنجوم تأثیرا فی الموجودات السفلیة و لو على جهة المدخلیة- حرام، و کذا تعلّم النجوم على هذا الوجه، بل هذا الاعتقاد کفر فی نفسه، نعوذ باللّه منه.
أما التنجیم لا على هذا الوجه، مع التحرز من الکذب ،فإنه جائز، فقد ثبت کراهیة التزوج و سفر الحج و القمر فی العقرب، و ذلک من هذا القبیل. نعم هو مکروه، لأنه ینجرّ إلى الاعتقاد الفاسد، و قد ورد النهی عنه مطلقا حسما للمادة، و تحریم الأجرة و عدمه تابع للفعل.
و حکى فی الدروس عن بعض الأصحاب القول بتحریمه، لما فیه من التعرض للمحظور، و لأن أحکامه [تخمینیة] لا تخلو من الکذب، و أما علم الهیئة فلا کراهة فیه، بل ربما کان مستحبا، لما فیه من الاطّلاع على عظم قدرة اللّه تعالى، و لا یحرم الرّمل إذا لم یقطع فیه بالمطابقة، لأن ذلک غیر مقطوع به، فلا‌ [جامع المقاصد: 4/32]
حاصل این سخن آن است که مراد از تنجیم، آگاهی دادن از احکام نجوم به اعتبار حرکت افلاک و نوع اتصالات میان کواکب است که اساس آن قیاس و تخمین است. این که حرکت معینی و اتصال ویژه ای سبب وجود فلان چیز است، منجمان در این باره به مشاهدات خود به وجود این در زمان وجود مثل آن استناد می‌کنند، و این [نوع از مشاهده] سبب علم به این نمی شود که وجود اولی سبب وجود دومی است، چرا که احاطه [علمی] به آن وجود ندارد. در واقع، نیروی بشر توان ضبط [و احاطه بر] آن را ندارد. به همین دلیل است که منجمان دروغ می‌گویند و خطایشان فراوان است. از صاحب شریعت هم نهی از تعلیم نجوم به شدیدترین وجه شده است و شاهد آن فرمایش امام علی (ع) است که فرمود: «بر شما باد که علم نجوم را فراگیرید مگر برای هدایت در بر و بحر، این علم شما را به کهانت می خواند و منجم چون کاهن است، کاهن چون ساحر و ساحر چون کافر و کافر هم در آتش». این که روشن شد، اکنون بدان که [کار] تنجیم، به معنای این که نجوم تأثیر در موجودات زمینی دارند، حتی مدخل در آن دارند، حرام است. همین طور آموختن نجوم بر این رویه. بلکه اعتقاد به آن هم فی حد نفسه کفر است. اما علم نجوم، بدون این وجه، با پرهیز از دروغ گویی، جایز است. این که ازدواج و سفر حج در وقتی که قمر در عقرب است کراهت دارد، ثابت است. البته همین [فعل، یعنی بازگو کردن همین مسائل برای مردم] هم مکروه است، چون منجر به اعتقاد فاسد می شود و برای این که ریشه آن کنده شود، از آن نهی شده و اجرت گرفتن بر آن حرام شده است. شهید در «دروس» از برخی از اصحاب قول به حرمت آن را آورده و این برای پرهیز از افتادن در محظورات است. ودیگر این که احکام آن تخمینی و خالی از دروغ نیست. اما علم هیئت کراهت ندارد، بلکه مستحب است، چرا که به واسطه آن، عظمت قدرت الهی هم بدست می آید. رمل هم اشکال ندارد، اما قاطعانه نمی گوید مطابق واقع است.
 
[همان طور که گذشت، تمامی این بحث برای آن بود تا روشن شود، بحث «معرفت» و «شناخت» در تمدن اسلامی، بر چه روالی بوده و ارزیابی علمای اسلامی در دوران شکوه تمدن اسلامی از این قبیل «شبه علم‌ها»‌ چگونه بوده  است.]
 
متن نوشته شده برای درس فرهنگ و تمدن، روز 28 آذر 1392
 

روایت شیخ‌حسین‌انصاریان درباره حضرت محسن (علیه السلام)

 
تسبیح - از سؤالات اساسی در ماجرای آتش زدن خانه حضرت علی(علیه السلام) و اهانت به آنبزرگوار این است که: آیا (چنان که شیعیان می‏گویند) به ساحت حضرت فاطمه زهراعلیهاالسلام نیز جسارت کردند؟ و بر آن حضرت صدماتی وارد شد که منجر به شهادت او وفرزندش گردید یا خیر؟

برخی از دانشمندان اهل سنت برای حفظ موقعیت خلفا از بازگو کردن این قطعه ازتاریخ خودداری نموده ‏اند؛ از جمله ابن ابی الحدید در شرح خود می‏گوید: «جساراتی راکه مربوط به فاطمه زهرا علیهاالسلام نقل شده، در میان مسلمانان تنها شیعه آن را نقل کرده است.[1]

البته برخی از دانشمندان و مورخان اهل سنت، در این بخش، از بیان واقعیات تاریخی شانه خالی کرده‏اند؛ چنان که سید مرتضی رحمة ‏الله علیه در این زمینه می‏گوید:

«در آغاز کار، محدثان و تاریخ نویسان از نقل جسارت هایی که به ساحت دختر پیامبرگرامی اسلام(صلی الله علیه و آله) وارد شده امتناع نمی‏کردند. این مطلب در میان آنان مشهور بود که مأمور خلیفه با فشار، درب را بر فاطمه علیهاالسلام زد و او فرزندی را که در رحم داشت سقط نمود وقنفذ به امر عمر، فاطمه زهرا علیهاالسلام را زیر تازیانه گرفت تا او دست از علی بردارد؛ولی بعدها دیدند که نقل این مطالب با مقام و موقعیت خلفاء سازگاری ندارد؛ لذا از نقلآنها خودداری نمودند.»[2]

مسعودی در قسمتی از کتاب خود آورده است:«فَوَجهُوا اِلی مَنْزلِهِ فَهَجَمُوا عَلَیْهِ وَ اَحْرَقُوابابَهُ... وَ ضَغَطُوا سَیدَةَ النساءِ بِالْبابِ حَتی اَسْقَطَتْمُحْسِنا؛پس (عمر و همراهان) به خانه علی علیه السلام رو کرده وهجوم بردند، خانه آن حضرت را به آتش کشیدند؛ با در به پهلوی سیده زنان عالم زدند؛چنان که محسن را سقط نمود.»[3]

اما منابع اهل سنت:

1- عبدالکریم بن احمد شافعی شهرستانی (548 - 479 ق.) نقل کرده: «اِنعُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَ فاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتی اَلْقَتْاَلْجَنینَ مِنْ بَطْنِها ،به راستی عمر در روز بیعت، ضربتی به فاطمه علیهاالسلام وارد کرد که بر اثر آن، جنین خویش را سِقط نمود.»[4]

همین قول را اسفرائینی (متوفای 429 ق)، به نظام نسبت داده و گفته است که او قائل بود: «اَن عُمَرَ ضَرَبَ فاطِمَةَ وَ مَنَعَ میراثَالْعِتْرَةِ ،عمر فاطمه علیهاالسلام را زد و از ارث اهل بیت علیهم السلام جلوگیری کرد.»[5]

2- صفدی یکی دیگر از علمای اهل سنت می‏گوید:«اِن عُمَرَ ضَرَبَ بَطْنَفاطِمَةَ یَوْمَ الْبَیْعَةِ حَتی اَلْقَتْ اَلْمُحْسِنَ مِنْبَطْنِها، به راستی عمر آن چنان فاطمه علیهاالسلام را در روز بیعت زد که محسن را سقط نمود.»[6]

3- مقاتل بن عطیه می‏گوید: ابابکر بعد از آن که با تهدید و ترس و شمشیر از مردم بیعت گرفت، عمر و قنفذ و جماعتی را به درب خانه علی و زهراعلیهماالسلام فرستاد. عمر هیزم را درِ خانه فاطمه جمع نمود و درب خانه را به آتشکشید، هنگامی که فاطمه زهرا علیهاالسلام پشت در آمد، عمر و اصحاب او جمع شدند و عمر آن چنان حضرت فاطمه علیهاالسلام را پشت در فشار داد که فرزندش را سقط نمود و میخ در به سینه حضرت فرو رفت (و بر اثر آن صدمات) حضرت به (بستر) بیماری افتاد تا آن که ازدنیا رفت.»[7]

4- ابن ابی الحدید نقل نموده است: «ابو العاص، شوهر زینب، دختر پیامبر اکرم صلی‏ الله‏ علیه ‏و‏آله وسلم در جنگ از طرف مسلمانان به اسارت گرفته شد؛ ولی بعدا ماننداسیران دیگر آزاد شد.

ابو العاص به پیامبر صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله وسلم وعده داد که پس از مراجعت به مکه،وسائل مسافرت دختر پیامبر(صلی الله علیه و آله) را به مدینه فراهم سازد. پیامبر صلی‏ الله ‏علیه‏ و‏آله وسلم به زید حارثه و گروهی از انصار، مأموریت داد که در هشت مایلی مکه توقف کنند و هر موقع کجاوه زینب به آن جا رسید، او را به مدینه بیاورند. قریش از خروج دختر پیامبر(صلی الله علیه و آله) ازمکه آگاه شدند. گروهی تصمیم گرفتند که او را از نیمه راه باز گردانند. جبار بنالاسود (یا هبار ابن الاسود) با گروهی خود را به کجاوه زینب رساند و نیزه خود رابر کجاوه دختر پیامبر(صلی الله علیه و آله) کوبید. از ترس آن، زینب، کودکی را که در رحم داشت، سقط کرد وبه مکه بازگشت. پپامبر صلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله وسلم از شنیدن این خبر سخت ناراحت شد و درفتح مکه (با این که همه را بخشید و آزاد نمود) خون قاتل فرزند زینب را مباح شمرد.»

ابن ابی الحدید می‏گوید:

«من این جریان را برای استادم ابو جعفر نقیب خواندم، او گفت: وقتی که پیامبرصلی‏ الله‏ علیه‏ و‏آله وسلم خون کسی که دخترش زینب را ترسانید و او سقط جنین کرد را مباح شمرد، قطعا اگر زنده بود خون کسانی را که دخترش فاطمه علیهاالسلام را ترسانیدند که باعث شد فرزندش (محسن) را سقط کند، حتما مباح می‏شمرد.»

ابن ابی الحدید می‏گوید، به استادم گفتم:

«آیا از شما نقل کنم آن چه را مردم می‏گویند که فاطمه بر اثر ترس (و ضرباتی که براو وارد شد) فرزندش را از دست داد؟

پس گفت: نه! از طرف من نقل نکن! و همین طور رد و بطلان آن را نیز از طرف من نقل نکن! چون اخبار در این زمینه متعارض است.»[8]

این قصه، به خوبی نشان می‏دهد که اخبار موافق با نظریات شیعه در بین روایات اهل سنت نیز وجود داشته و خودابن ابی الحدید نیز در قسمتی از کلامش اعتراف می‏کند؛ آن جا که می‏گوید: «عَلی اَنجَماعَةً مِنْ اَهْلِ الحَدیثِ قَدْ رَوَوْا نَحوَهُ، گروهی از اهلحدیث (از اهل سنت نیز) مانند آن چه را شیعیان می‏گویند نقل کرده‏اند.[9]

5- سکونی یکی از راویان اهل سنت است[10]او می‏گوید: «نزد امام صادق علیه‏السلام رفتم؛ در حالی که غمگین و ناراحت بودم. امام صادق علیه‏السلام فرمود:ای سکونی! چرا ناراحتی؟! گفتم: خداوند فرزند دختری به من داده (از این که فرزندم پسرنبوده و دختر است ناراحتم) پس حضرت فرمود: ای سکونی، سنگینی دخترت را زمین بر می‏دارد و روزی او بر خداوند است و بر غیر اجل شما زندگی می‏کند و از رزق شمانمی‏خورد (پس چرا ناراحتی؟).»

سکونی می‏گوید: (با کلمات امام صادق علیه‏السلام ) غمم رفت. آن گاه فرمود:

«ما سَمیْتَها؟ قُلْتُ: فاطِمَةَ. قالَ: آهْ آهْ ثُم وَضَعَ یَدَهُ عَلی جَبْهَتِهِ وَ کَانی بِهِ قَدْ بَکی وَ قالَ: اِذا سَمیْتَها فاطِمَةَ فَلاتَسُبها وَلا تَضْرِبْها وَلاتَلْعَنْها. هذَا الاِسْمُ مُحْتَرَمٌعِنْدَالله‏ِ عَزوَجَل وَ هُوَ اِسْمٌ اِشْتَق مِنْ اِسْمِهِ لِحَبیبَتِهِ الصدیقة» وَ کانَ الاِمامُ لَما سَمِعَ بِاسْمِ فاطِمَةَ ذکر جَدتَهُ وَمَصائبَها وَلَمْ یَزَلْ یَذْکُرُ وَ یَقُولُ: وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَنقُنْفُذَ مَوْلی فُلان[11]چه نامی بر او گذاردی؟ گفتم: فاطمه: فرمود:آه آه. سپس دست خود را بر پیشانی‏اش گذاشت و گویا گریه می‏کرد و فرمود: حال که اورا فاطمه نامیدی به او ناسزا نگو؛ او را (کتک) نزن و نفرینش نکن (چرا که) این نام در نزد خداوند با عظمت محترم است؛ و آن نامی است که خداوند از اسم خود برای حبیبه خود صدیقه گرفته است. (آن گاه سکونی می‏گوید:) همیشه امام صادق علیه‏السلام اینگونه بود که وقتی نام فاطمه علیهاالسلام را می‏شنید به یاد جده ‏اش (فاطمه) ومصیبت های او می‏افتاد و همیشه تذکر می‏داد و می‏گفت: سبب وفات (و شهادت) فاطمه علیهاالسلام ضربتی بود که قنفذ، غلام فلانی (یعنی عمر) بر او وارد ساخت.

توجه دارید که سکونی با همه وثاقتی که دارد، اینجا تعصب سنی‏گری خویش را نشان داده و ذیل کلام امام صادق علیه‏ السلام را حذف و تحریف نموده است. با این حال، مطلب روشن است که سبب شهادت فاطمه زهرا علیهاالسلام همان ضرباتی بود که به دست قنفذ وعمر بر آن حضرت وارد شد.

چنان که ابابصیر از امام صادق علیه‏السلام متن کامل کلام حضرت را به این صورت نقل نموده است:« وَ کانَ سَبَبُ وَفاتِها اَن قُنْفُذَ مَوْلی عُمَرَ لَکَزَها بِنَعْلِ السیْفِ بِاَمْرِهِ فَاَسْقَطَتْ مُحْسِنا وَ مَرِضَتْ مَرَضا شَدیدا وَلَمْتَدَعْ اَحَدا مِمنْ آذاها یَدْخُلُ عَلَیْها، سبب فوت فاطمه علیهاالسلام ضرباتی بود که قنفذ، غلام عمر با غلاف شمشیر بر آن حضرت به فرمان عمرزد؛ پس (فرزندش) محسن را از دست داد و به شدت بیمار شد و هیچ یک از آزار دهندگان خویش را راه نداد (که به دیدن او بیایند)[12]

ب. منابع شیعه:

نظر دانشمندان شیعه و روایات نقل شده از سوی آنان چنین است:

هنگامی که خواستند علی علیه‏السلام را به مسجد ببرند با مقاومت فاطمه علیهاالسلام روبرو شدند و فاطمه علیهاالسلام برای جلوگیری از بردن همسر گرامی‏اش صدمه‏های روحی و جسمی فراوانی دید که بیان همه آنها از توان زبان و قلم خارج است؛فقط به گوشه‏ای از آن در یک نقل تاریخی اشاره می‏کنیم؛ وگرنه در این موضوع، نقل های تاریخی فراوان است.

خلاصه ماجرا همان است که در نامه خود عمر به معاویه آمده است. در بخشی از آن چنین می‏نویسد:

«... وقتی درب خانه را آتش زدم (آن گاه داخل خانه شدم) ولی فاطمه درب خانه راحجاب خود قرار داد و مانع از دخول من و اصحابم شد. با تازیانه آن چنان بر بازوی اوزدم که مانند دملج (بازوبند) اثر آن بر بازوی او ماند؛ آن گاه صدای ناله او بلند شد؛ چنان که نزدیک بود به حال او رقت کنم و دلم نرم شود؛ ولی به یاد کشته‏های بدر واُحد که به دست علی کشته شده بودند... افتادم، آتش غضبم افروخته ‏ترشد و چنان لگد ی بر درب زدم که از صدمه آن جنین او (به نام محسن) سقط شد." فَعِنْدَ ذلک صَرَخَتْ فاطِمَةُ صَرْخةً... فَقالَتْ یا اَبَتاهُ یا رَسُولَ الله‏ِ هکَذا کانَ یُفْعَلَبِحَبیبَتِکَ وَ اِبْنَتِکَ... ؛ در این هنگام، فاطمه چنان ناله زد، پس فریاد زد: ای پدر بزرگوار! ای رسول خدا! این چنین با عزیز دلت و دخترت رفتار کردند." سپس فریاد کشید: فضه به فریادم برس که فرزندم را کشتند. سپس به دیوار تکیه داد و من اورا به کنار زده، داخل خانه شدم. فاطمه در آن حال می‏خواست مانع (بردن علی) شود، من از روی روسری چنان سیلی به صورت او زدم که گوشواره از گوشش به زمین افتاد...»[13]

آن چه بیان شد و قلم با صد شرمساری آن را بر صفحه کاغذ آورد،تنها گوشه‏هایی از ستم هایی است که بر آن بانوی دو جهان رفته است.[14]


1- شرح نهج البلاغه، ج2، ص60.

2- سید مرتضی، تلخیص شافی، ج3، ص76، تلخیص شیخ طوسی.

3- اثبات الوصیة، مسعودی، (چاپ بیروت) ص153 و در برخی چاپها ص 23 ـ 24.

4- الملل و النحل، عبدالکریم شهرستانی، ج1، ص57.

5- اَلفرقُ بین الفرق، عبدالقاهر الاسفرائینی، ص107.

6- الوافی بالوفیات، صفدی، ج5، ص347 ر.ک: سفینة البحار، شیخ عباس قمی، ج2،ص292.

7- الامامة والخلافة، مقاتل بن عطیة، ص160 ـ 161.

8- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج14، ص193/ ر.ک: زندگی علی علیه‏السلام ،ص252.

9- شرح نهج البلاغه، ج2، ص21.

10- سه نفر از راویان اهل سنت، از امامان شیعه علیهم‏السلام روایت نقل نموده‏اند که علمای شیعه آنان را ثقه می‏دانند و به سخن آنان اطمینان دارند وروایات آنها را می‏پذیرند: سَکُونی؛ نَوْفِلی؛ خَلُوقی.

11- شجره طوبی، محمدمهدی حائری، ص417، (منشورات شریف رضی).

12- بحار الانوار، ج43، ص170.

13- بحار الانوار، ج30، ص293، (چاپ جدید)؛ ج8، ص230، (چاپ قدیم) و ریاحینالشریعة، ج1، ص267.

[14]- کتاب "الهجوم علی بیت فاطمه"، حسین غیب غلامی، در این باره روایات مربوطه را خوب بررسی کرده است.

جایگاه مسجد در اسلام

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
جایگاه مسجد  در اسلام
اهمیت و جایگاه مسجد در اسلام ، از اهمیت و جایگاه پرستش در اسلام و ادیان الهی معلوم می گردد. يكي از پايدارترين و قديمي ترين تجليات روح آدمي و يكي از اصيل ترين ابعاد وجود آن حس نيايش و پرستش است. مطالعه آثار زندگي بشر نشان مي دهد هر زمان و هر جا كه بشر وجود داشته است نيايش و پرستش هم وجود داشته، چيزي كه هست ، شكل كار و شخص معبود متفاوت شده است. به شهادت تاريخ باستاني كه از اقوام مختلف اعم از متمدن و وحشي به دست آمده است اعتقاد به خدا و مبدأ جهان در ميان تمام ملل وجود داشته است و در حفاريها و كاوشهاي علمي كه به وسيله دانشمندان باستا ن شناس براي به دست آوردن طرز زندگي پايه تمدن و طرز تفكر اقوام گذشته انجام گرفته است. همواره زيرتل هاي بزر گ ، معابد و پرستش گاه ها كشف شده است كه همگي حاكي از اين مي باشد كه ملل ديرينه در اين اماكن عبادت مي كرده اند گو اين كه عد ه اي از آ ن ها در تشخيص معبود اشتباه كرده و يا بعداً از حقيقت معبود يكتا منحرف شد ه اند. در فصول تاريخ بشر نمي توان فصلي يافت كه در آن تمايل انساني به ماورأ طبيعت منفي باشد.
جان.  ر. ايورث استاد دانشگاه كلمبيا مي گويد:
هيچ فرهنگ و تمدني را در نزد هيچ قومي نمي توان يافت مگر آن كه در آن فرهنگ و تمدن شكلي از مذهب وجود داشته ا ست. ريشه هاي مذهب تا اعماق تاريكي از تاريخ كه ثبت نشده و به دسترس بشر نرسيده است كشيده شده است.
 
پاسكال - رياضي دان معروف فرانسوي- مي گويد:
به وجود خدا دل گواهي مي دهد نه عقل و ايمان از اين راه به دست مي آيد. دل دلايلي دارد كه عقل را به آن دسترس نيست.
كريستوفر ماينرز پژوهش گر آلماني كه آثار انتقادي ارجمندي درباب تاريخ عمومي اديان نوشته می گوید:
هرگز قومي بدون دين وجود نداشته است.
هنري لوكاس  می گوید:
دين پيچيد ه ترين  عنصر فرهنگ ابتدايي انسان است.
شواهد باستا ن شناسي دور ه اي از تاريخ را نشان مي دهد كه مربوط به چهل تا شصت هزار سال  پيش است. آثار مكشوفه از غرب ايران حكايت از رواج گسترده مذهبي و ديني در اين سرزمين دار د. در دوره  ماقبل تاريخ كه بشر هنوز پايه تمدن را نگذارده بود معبد مي ساخته است. از عصر حجر معابد چهارسنگي به يادگار مانده است كه در جزيره خارك نيز نمونه هايي از آن وجود دارد. بشر اوليه به يك نوع يكتاپرستي اعتقاد داشته و به يك مبدأ متعال اخلاقي در دين خود مؤمن بوده است.
 
اندرولانگ دانشمنداسكاتلندي مي گويد:
همان طور كه انسان نمي تواند بيش از يك پدر داشته باشد، بشر اوليه نيز كم و بيش يكتاپرست بوده و به يك خداي برتر اعتقاد داشته است.  
فرايز مي گويد:
دين يعني نيروي تسكين دهنده فوق انساني كه رفتار و زندگي انسان را تحت نظم درآورده ... دين ذاتي ذهن انسان و مكمل طبيعت بشري است. شايد همه چيز تحليل رود و لي اعتقاد به خدا كه اصل نهايي همه اديان است بر جاي خواهد ماند.
مرحوم مهندس مهدي بازرگان در كتاب مسجد و اجتماع مي گويد :
مسجد يا معبد مركز پرستش خداها و مظهر آيين ها يا مذاهب است و بشر هميشه پرستنده بوده و خواهد بو د. حتي ملت هايي كه منكر و فاقد خدا هستند اتخاذ مسلك نموده مراكز حزبي مي سازند كه از نظرعمومي يك نوع مذهب و معبد است.
البته نه انسان بلكه همه موجودات با پرستش عجين هستند، منتهي نوع پرستش آ ن ها همان گونه كه قرآن بيان مي دارد ،متفاوت است و همه به كمال مطلقي باور دارند كه به سوي او در حركتند. حتي شياطين نيز دنبال كمال مطلقند ولي آن را در مقابله با خالق مي جويند، همين جستجوي كمال مطلق و مطلق كمال و به دنبال آن بودن پرستش است.
مسجد از دیرباز به عنوان عنصری اساسی در جامعه بشری و به صور گوناگون مطرح بوده است. گاهی به نام نیایشگاه، گاهی پرستشگاه و در ادیان و مناطق گوناگون و در دوره های مختلف زمانی به نامهای دیگر معروف بوده است. در ایران نیز مسجد از دیرباز در بطن شهری وجود داشته و معماری مساجد نیز همواره مورد توجه بوده است. نخستین مسجد اسلامی به دست پیامبر و یارانش در مدینه ساخته شد و توسط هنرمندان اسلامی تقلید و الگو گرفته شده است.
واژه‎ی مسجد، جمعاً بیست و هشت  بار در قرآن  ذكر شده كه در بیست و دو مورد به صورت مفرد و در  شش مورد دیگر، به صورت جمع آمده است.  در این آیات، به اهمیت و جایگاه رفیع مسجد در اسلام، پاره ای از احكام مسجد و مسجد الحرام و احكام خاص آن، مسجد الاقصی و مسجد اصحاب كهف، اشاراتی شده است.  البته، آیه‌های دیگر نیز در قرآن درباره‎ی مسجد و اهمیت آن آمده است كه هر چند لفظ مسجد در آنها نیامده است، ولی بنابر مفهوم این آیات و گفته‎ی تمامی مفسران، می‌توان در مورد مساجد، این آیات را نیز ذكر كرد.  در اینجا تنها به ذكر آیاتی كه بیانگر ابعاد گوناگون مسجد در جامعه اسلامی است، بسنده می‌كنیم.
خداوند در قرآن می فرماید: «همانا نخستین خانه ای كه برای عمومی مردم قرار داده شد، همان است كه در مكه قرار دارد، و مایه‎ی بركت و هدایت جهانیان است». «به خاطر بیاورید هنگامی كه ما خانه‎ی كعبه را مركز امن و امان برای مردم قرار دادیم، و (فرمان دادیم كه)از مقام ابراهیم، محلی برای نماز خود انتخاب كنید و ما به ابراهیم و اسماعیل  امر كردیم كه خانه‎ی مرا برای طواف كنندگان و مجاوران و سجده كنندگان پاك و پاكیزه كنید». همان گونه كه از این دو آیه‎بر می‌آید، خانه‎ی كعبه در مكه نخستین خانه‎ی توحید و یكتا پرستی و اولین جایگاه و مركزی است كه برای پرستش خدای یگانه ساخته شده است. در اینكه آیا این خانه از زمان  آدم  بر پا شده یا  ابراهیم  آن را بنیان كرده، میان مفسران اختلاف است. بعضی بر آنند كه بنیانگذار این خانه از ابتدا،  ابراهیم بوده و در زمان آدم  این خانه اصلاً وجود نداشته است. برخی دیگر بر این عقیده‌اند كه خانه‎ی كعبه نخست به دست آدم  ساخته شد و بر اثر مرور زمان از بین رفت، لكن ابراهیم  آن را تجدید بنا كرد. با شواهدی كه از آیات مختلف قرآن و روایات در این زمینه موجود است، نظریه‎ی دوّم تأیید می‌شود. در قرآن به نقل از ابراهیم  آمده است: «پروردگارا بعضی از فرزندانم را در سرزمین خشك و سوزانی، در كنار خانه‎ی محترمت سكنی دادم». از این آیه‎ چنین بر می‌آید كه اثری از خانه كعبه در هنگام ورود ابراهیم با فرزندش اسماعیل  و همسرش هاجر، در سرزمین مكه وجود داشته است. همچنین در آیه‎ی دیگری آمده است:   «و هنگامی كه ابراهیم و اسماعیل پایه‌های خانه را بر افراشتند». باید توجه داشت تعبیر بالا بردن قواعد (پایه ها) در این آیه، اشارتی است به اینكه شالوده‎ی خانه‎ی كعبه، پیش از ابراهیم  وجود داشته و ابراهیم و فرزندش، آن پایه‌ها را بالا برده اند.  بنابراین، خانه‎ی كعبه را نخست آدم  بنا نهاد و سپس بر اثر مرور زمان فرو ریخت و بعد به دست ابراهیم تجدید بنا شد. در هر صورت نكته‎  مهمی كه از این دو آیه‎ی مورد بحث، به خوبی بر می‌آید و آیات دیگر و روایات نیز آن را تأیید می‌كند، این است كه مسجد نخستین مركز و پایگاهی است كه به منظور عبادت و پرستش خدای یگانه در زمین نهاده شد و پیش از آن، عبادتگاه دیگری كه كانون عبادت و نیایش موحدان و خدا پرستان باشد، وجود نداشته است، از ابوذر روایت شده است كه از پیامبر راجع به نخستین مسجدی كه در زمین بنیاد شده، سؤال كرد. حضرت  فرمودند: مسجد الحرام و پس از آن مسجد الاقصی بنا نهاد شده است» از امیر المؤمنین  روایتی نقل شده است كه مردی از آن حضرت پرسید: «آیا خانه‎ی كعبه، اول خانه ای است كه در زمین ساخته شده است؟». امام فرمود: «خیر، پیش از آن هم خانه‌هایی بود، لكن خانه‎ی كعبه نخستین خانه‎ی مباركی است كه برای پرستش و عبادت مردمان درست بنا شده است» خداوند در قرآن می فرماید: «مساجد از آن خداست، پس باید احدی جز او را نخوانید». در اینكه منظور از كلمه‎ی مساجد در این آیه چیست، میان مفسران اختلاف است، برخی بر آنند كه منظور از مساجد تمام مكان‌هایی است كه در آنجا برای خدا سجده می‌شود و از مصادیق آن، «مسجد الحرام» و سایر مساجد است. برخی مساجد را اعضای هفتگانه‎ی سجده دانسته اند. این گروه در تأیید ادعای خود، روایتی از امام محمد تقی  نقل می‌كنند كه مراد از مسجد، عضوهای هفتگانه بدن آدمی است كه در هنگام سجده باید روی زمین قرار گیرد.
«مبیدی» نیز گفته است: «مراد از مساجد، مكان‌هایی است كه برای نماز و ذكر خدا بنا شده است و از «قتاده» در تفسیر این آیه روایت كرده است كه: یهودیان و مسیحیان هنگامی كه وارد معابد خود می‌شدند، به خداوند شرك می ورزیدند. از این رو خداوند به مؤمنان فرمود: «هنگامی كه وارد مساجد می‌شوید خدا را با خلوص نیت بخوانید». از مجموع آرای مفسران در این زمینه چنین استفاده می‌شود كه مراد از مساجد، همان مكان‌هایی است كه برای عبادت خداوند بنا شده است و از مصادیق آن، «مسجد الحرام» و دیگر مساجد است. تفسیری كه مساجد را عضوهای هفتگانه‎ی سجده دانسته، ممكن است از قبیل توسعه در مفهوم آیه باشد كه این معنا نیز در این آیه منظوره شده است.  نكته‎ی جالب توجه اینكه، خداوند به جهت اهمیت و فضیلت مساجد بر دیگر مكان ها، مسجد را به خود منسوب كرده و متعلق به خود دانسته است تا مزیت آن بر دیگر مكان‌ها روشن شود. اختصاص مساجد به خداوند كه منزه از صفات حسّی است، جنبه‎ی سمبلیك دارد و اشارتی است بر اینكه مساجد مورد توجه خاص ذات اقدس اوست، بنابراین، در مساجد جز كار خدایی نباید كار دیگری صورت پذیرد و جز مصالح مسلمانان، امر دیگری نباید مطرح شود; با این توضیح در تأسیس مساجد هم نمی‌توان نیتی به جز خدا، و هدفی غیر از اعتلای كلمه‎ی توحید داشت. خداوند در قرآن می فرماید: «(منافقان) كسانی (هستند) كه مسجدی ساختند به قصد زیان رساندن بر پیامبر و مؤمنان و تقویت كفر و ایجاد جدایی میان مؤمنان و كمین گاه برای كسانی كه با خدا و پیامبرش از پیش مبارزه كرده بودند. آنان سوگند یاد می‌كنند كه نظری جز نیكی نداشته ایم، اما خداوند گواهی می‌دهد كه آنان دروغ می‌گویند، هرگز در آن به نماز نایست، آن مسجدی كه از روز نخست بر اساس تقوا بنا شده شایسته تر است كه در آن به نماز قیام كنی; چه، در این مسجد، مردانی هستند كه دوست دارند پاك و منزه باشند و خداوند پاكیزگان را دوست دارد». این آیات در شأن گروهی از منافقان است كه با توطئه‌های «ابو عامر» مسیحی و برای تحقق بخشیدن به اهداف  خود، به ساختن مسجدی در مدینه اقدام كردند كه بعداً به نام «مسجد ضرار» معروف شد; ماجرا از این قرار است كه به هنگام ظهور قدرتمند اسلام در مدینه، «ابو عامر» به شدت ناراحت شد، وی برای مبارزه با اسلام با منافقان «اوس» و «خزرج» همكاری صمیمانه ای آغاز كرد. پیامبر اكرم هنگامی كه از نقشه‌ها و اهداف وی آگاه شد، در صدد تعقیب وی بر آمد، «ابو عامر» از مدینه گریخت و به مكه آمد و از آنجا به طائف و سر انجام به شام رفت و در آنجا رهبری منافقان مدینه را بر عهده گرفت او در نامه ای به منافقان مدینه نوشت كه لشكری از سپاهیان روم به كمكشان خواهد آمد تا محمد و یارانش را از مدینه خارج سازند. همچنین از آنان خواست برای خود مسجدی نزدیك مسجد قبا بسازند و در موقع نماز، آنجا گرد آیند و زیر نقاب مسجد، برنامه‌های خود را عملی كنند.  هنگامی كه پیامبر  عازم غزوه‎ی «تبوك» بود، گروهی از این منافقان به نزد آن حضرت آمدند و به بهانه‎ی این كه افراد ناتوان و بیمار و پیر مردان از كار افتاده نمی‌توانند در شب‌های بارانی و سرد زمستانی به مسجد قبا بیایند، از پیامبر خواستند تا اجازه دهد كه مسجدی در میان قبیله‎ی خود (بنی سالم) بسازند; پیامبر فرمود: اكنون آماده نبردم و اگر به خواست خداوند متعال باز گشتم، پیش شما خواهم آمد و با شما در آن نماز خواهم گذارد.منافقان در غیاب پیامبر  ساختمان مسجد را به پایان رساندند، پس از جنگ تبوك، نزد حضرت آمدند و گفتند: دوست داریم كه پیش ما بیایید و با ما در آن مسجد نماز گزارید; حضرت فرمود: «لباس مرا بیاورید تا بپوشم و با آنان بروم».  در این هنگام آیات فوق نازل شد و پرده از نقشه‎ی پلید آنان برداشت; بی درنگ پیامبر  گروهی از اصحاب را خواندند و به آنان دستور دادند كه مسجد را آتش بزنند و بقایای آن را ویران كنند و جای آن برای مدتی محل زباله شد.  همان گونه كه از این آیات بر می‌آید، بنیانگذاران این مسجد در زیر نقاب این نام ، اهداف خود را دنبال می‌كردند. بر این اساس، خداوند به پیامبرش دستور می‌دهد كه در چنین مسجدی كه برای زیان رساندن به مسلمانان و گستردن كفر و الحاد در جامعه‎ی اسلامی بنا شده است هرگز قیام به عبادت نكند و به جای آن شایسته است پیامبر در مسجدی به نماز ایستد كه بر اساس تقوا و هدفی الهی بنیاد شده است. به اعتقاد مفسران و تأیید روایات معصومین   مراد از این مسجد، همان مسجد «قبا» است كه در مقایسه با مسجد «ضرار» آمده است. سپس قرآن به ویژگی دیگر این مسجد اشاره كرده و فرموده است: درآن مردمی هستند که دوست دارند،پاکیزه باشند... در اینكه مراد از طهارت در این آیه، پاكیزگی صوری و اجتناب از پلیدی‌های ظاهری است یا پاك شدن از گناهان و طهارت معنوی، در میان مفسران اختلاف است. پاره ای از روایات طهارت ظاهری را تأیید می‌كند. البته این روایات دلیل بر منحصر بودن مفهوم آیه به این مصداق نیست، یعنی ممكن است منظور از طهارت در اینجا هر گونه پاكیزگی صوری یا معنوی باشد. در هر صورت، از این بحث چنین بر می‌آید: مسجد كه كانون ایمان و تقوا و محیط پاكی و قداست و مركز تبلور عبودیت و نیایش در برابر پروردگار جهان است، بایسته است كه شالوده و اساس آن بر تقوا و پاكی بنا شده باشد و پاسداران و دست اندركاران آن افرادی مؤمن، پرهیزكار و مصمم باشند و هر گاه بنایی برای اغراض نا پاك با نام مقدس مسجد به وجود آید، باید در هدم و از بین بردن آن كوشید، چنانكه رسول خدا  دستور ویران كردن و به آتش كشیدن مسجد «ضرار» را صادر فرمود. خداوند در قرآن می فرماید: «در خانه‌هایی كه خداوند اجازه داده است كه رفعت یا بند و در آنها نام او به بزرگی یاد شود، در این خانه‌ها هر صبح و شام مردان با ایمان به تسبیح او مشغولند». «زمشخری»در ذیل این آیه گفته است:
«كلمه‎ی فی بیوت» در این آیه به كلمه «كَمِشْكاهٍ» در آیه‎ی قبل وابسته است و مراد از «بیوت» در اینجا مساجد است. «علاّمه طباطبایی كلمه «فی بیوت» را به «كمشكاهٍ» یا به جمله‎ی «یهدی» در آیه بعد متعلق دانسته است و باز گشت هر دو را به یك معنا می‌داند، كه از مصادیق یقینی این بیوت، مساجدند كه صرفاً برای این كار ساخته شده اند. همچنان كه خداوند فرمود: «و مساجدی كه نام خدا در آنها بسیار برده می‌شود». در «كشف الاسرار» در ذیل این آیه آمده است كه «ابن عباس» گفت: «مساجد خانه‌های خدا در زمین است. همان گونه كه ستارگان برای اهل زمین می‌درخشند، مساجد نیز برای ملكوتیان نور افشانی می‌كنند». بنابراین، از مصادیق بارز این بیوت، مساجدند كه چنین ویژگی‌هایی دارند. خداوند در قرآن می فرماید: «و كیست ستمكارتر از آن كه منع كرد و باز داشت مردم را از مساجد و در خرابی آنها كوشید، تا نام خدا را در آنجا بر زبان نیاید و بزرگ نشود». بعضی از مفسران، نزول این آیه را در پیشامد «حدیبیه» دانسته‌اند كه مشركان عرب نگذاشتند رسول اكرم و اصحابش به مكه وارد شوند. برخی دیگر گفته‌اند كه این آیه اشاره به خرابی بیت المقدس (70 سال بعد از میلاد مسیح) به دست سپاه «تیطس» رومی دارد، كه شهر و مجسمه‎ی سلیمان را به كلی ویران كرد و آثار یهود و اوراق تورات را سوزاند.  از مضمون این آیه چنین استفاده می‌شود كه چون مساجد در طول تاریخ همواره پایگاه‌های وحدت و همدلی و سنگرهای مبارزه علیه طاغوت و فساد بوده است، كافران و اهل شرك و نفاق با ترس از این مراكز آنها را برای خویش خطری جدی به حساب آورده‌اند. همانطور که گفته شد ، خداوند در قرآن كريم مي فرمايد:
همانا اولين خانه اي كه براي مردم و عبادت آن ها قرار داده شد همان است كه در سرزمين مكه است كه پربركت و مايه هدايت جهانيان است.
خانه كعبه و اطراف آن كه به مسجدالحرام نامبردار است ، مكان پرستش خداوند يگانه از آغاز هبوط  آدم بر زمين است ، اين خانه ساده و كوچك بنابر فرمان ا لهي و توسط آدم بنا گرديد . گفته اند خانه كعبه پس از دو هزار و دويست و چهل و دو سال پس از هبوط و در عصر حضرت نوح كه طوفان و طغيان آب سراسر جهان را فرا گرفت و تمام زمين به زير آب فرو رفت   » گرچه خانه كعبه به زير آب نرفت و غرق نشد و به همين مناسبت به آن  بيت العتيق نيز مي گويند ( عتیق چیزی است که مالک آن نمی شوند)   ولي آسيب هاي فراواني به آن وارد شد تا اين كه ابراهيم و همسرش هاجر و كودك خردسالش اسماعيل به امر پروردگار از سرزمين شام به مكه مهاجرت نمودند و در آن جا ساكن شد ند و خداوند دستور داد كه كعبه را مجدداً بنا كنند . گفته شده آن حضرت با همكاري فرزندش در پنجم ذي القعده سال سه هزار و چهار صد و بيست و نه بعد از هبوط حضرت آدم چيدن پي ديوار كعبه را آغاز كردند و در بيست و هفتم ذي القعده همان سال ترميم و تجد يد آن را پايان دادند و سپس حجرالاسود را كه از سنگ هاي بهشت است به ديوار آن نصب كردند. همچنین قصي بن كلاب يكي از اجداد پيغمبر اسلام در قرن دوم قبل از هجرت ، اقدام به تعمير اساسي كعبه نمود و آن را با پايه هاي محكمتري تجديد بنا نمود و كنار ساختمان كعبه دارالندوه كه به معني مركز مشاوره بود را  به عنوان مقر و مجلس شورا تشكيل دا د.
درباره اهميت مسجدالحرام بايد گفت كه خداوند آن را جايگاه امن و امنيت قرار داده و هر نوع كارزار و خون ريزي در آن حرام و ممنوع است . همچنين پيامبر اسلام مدت سيزده سال در مكه و چند ماه درمدينه به دستور خداوند به سوي بيت المقدس نماز مي خواند، يهوديان در مدينه پيامبر را سرزنش كردند و اين موضوع را دستاويزي قرار دادند كه مسلمانان از خود استقلالي ندارند چون قبله مستقلي كه رو به آن عبادت نمايند ندارند . پيامبر از اين سرزنش ها ناراحت بود و منتظر و چشم به راه تا خداوند در اين باره ابلاغ و دستوري نازل فرمايد ،تا اين كه دستور تغيير قبله از بيت المقدس به سوي مسجدالحرام از طرف خداوند نازل شد و از آن لحظه حضرت و اصحابش به سوي مسجدالحرام نماز گزاردند.
حضرت علي در نهج البلاغه بعد از ذكر آزمايش هاي الهي توسط پيامبران و ضرورت تسليم در برابر اين آزمايش ها براي به دست آوردن اخلاص در پرستش خداوند متعال و دريافت پاداش هاي عظيم از طرف او، در خصوص اين اولين پرستشگاه انسان ها و عظمت و ارزش آن ، و فلسفه و بناي آن در نامساعدترين شرايط جغرافيايي و طبيعي و علت انجام اعمال و عبادتهاي خاص در موسم حج در گرداگرد آن مي فرمايد:
«آيا مشاهده نمي كنيد كه همانا خداوند سبحان ، انسان هاي پيشين از آدم تا آيندگان اين جهان  را با سنگ هايي در مكه آزمايش كرد كه نه زيان مي رسانند و نه نفعي دارند، نه مي بينند و نه مي شنوند؟ اين سنگ ها را خانه محترم خود قرار داده و آن را عامل پايداري مردم گردانيد . سپس كعبه را در سنگلاخ ترين مكان ها، بي گياه ترين زمين ها و كم فاصله ترين دره ها، در ميان كوه هاي خشن ، سنگريزه هاي فراوان و چشمه هاي كم آب و آبادي هاي از هم دور قرار داد كه نه شتر، نه اسب و گاو و گوسفند هيچ كدام در آن سرزمين آسايش ندارند. سپس آدم و فرزندانش را فرمان داد كه به سوي كعبه برگردند و آن را مركز اجتماع و سرمنزل مقصود و باراندازشان گردانند، تا مردم با عشق قلب ها به سرعت از ميان فلات و دشت هاي دور و از درون شهرها، روستاها، دره هاي عميق و جزاير از هم پراكنده درياها به مكه روي آورند، شانه هاي خود را بر زبان جاري سازند و در اطراف خانه طواف كنند و با موهاي آشفته و « لا اله الا الله » بجنبانند و گرداگرد كعبه بدن هاي پرگرد و غبار در حركت باشند. لباس هاي خود را كه نشانة شخصيت هر فرد است در آورند و با اصلاح نكردن موهاي سر، قيافه هاي خود را تغيير دهند، كه آزموني بزرگ و امتحاني سخت و آزمايشي آشكار است براي پاكسازي و خالص شدن ، كه خداوند آن را سبب رحمت و رسيدن به بهشت قرار داد . اگر خداوند خانه محترمش و مكان هاي ا نجام مراسم حج را در ميان باغ ها و نهرها و سرزمين هاي سبز و هموار و پردرخت و ميوه ، مناطقي آباد و داراي خانه ها و كاخ هاي بسيار و آبادي هاي به هم پيوسته ، در ميان گندم زارها و باغات خرم و پر از گل و گياه داراي مناظر زيبا و پرآب در وسط باغستاني شادي آفرين و جاده هاي آباد قرار مي داد به همان اندازه كه آزمايش ساده بود، پاداش نيز سبك تر مي شد. اگر پايه هاي كعبه و سنگ هايي كه در ساختمان آن به كار رفته از زمرد سبز و ياقوت سرخ و داراي نور و روشنايي بود، دل ها ديرتر به شك و ترديد مي رسيدند و تلاش شيطان بر قلب ها كمتر اثر مي گذاشت و وسوسه هاي پنهاني او در مردم كارگر نبود . در صورتي كه خداوند بندگان خود را با انواع سختي ها مي آزمايد و با مشكلات زياد به عبادت مي خواند و به اقسام گرفتاري ها مبتلا مي سازد تا كبر و خودپسندي را از دل هايشان خارج كندو به جاي آن فروتني آورد و د رهاي فضل و رحمتش را به رويشان بگشايد و وسائل عفو و بخشش را به آساني در اختيارشان گذارد .«
پيامبراهميت فوق العاده اي براي مسجد و ساخت آن قائل بود. توقف چند روزه ايشان در منطقه قبأ و ساخت اولين مسجد در آيين اسلام در آن محل ، توقف ايشان ميان قبيله بني سالم و برگزاري نماز جمعه در آن و ساخت مسجد جمعه و سپس ورود حضرت به مدينه و بناي مسجد در اولين محل فرود ايشان در آن شهر كه مسجدالنبي نام گرفت نشان دهنده اين اهميت است . به علاوه اين كه پيامبر هميشه در سخنان و آموزه هاي خود بنا كردن مسجد را تبليغ كرده و به آن تشويق مي فرمود و از آن به عنوان كاري مهم و در خور ستايش خالق و دريافت پاداشهاي فراوان ياد مي نمود، به عنوان نمونه به سخنان زير مي توان اشاره كرد:
 هر كس مسجدي بنا كند اگر چه به اندازه لانة مرغي باشد خداوند متعال از براي او خانه اي در بهشت بنا كند.
مساجد را بنا كنيد و آن ها را محل اجتماع خود قرار دهيد.
هفت چيز است كه پاداش آن براي بنده در قبر او و پس از مرگش دوام دارد ؛ كسي كه علمي تعليم دهد يا نهري به جريان اندازد، يا چاهي حفر كند، يا نخلي بكارد، يا مسجدي بسازد، يا مصحفي به ارث گذارد، يا فرزندي به جا  نهد كه پس از مرگش براي او آمرزش خواهد.
هركه براي خدا مسجدي بسازد، خواه كوچك و خواه بزرگ ، خداوند در بهشت خانه اي براي او بسازد.
هر كه مسجدي براي رضاي خدا بسازد خداوند همانند آن خانه اي در بهشت براي او مي سازد.
 هر كه براي خدا مسجدي بسازد و در آن ريا و خودنمايي به كار نبرد، خداي تعالي در بهشت خانه اي برايش بنا كند.
خانه هاي من در زمين مساجد است كه  براي اهل آسمان مي درخشند آن گونه كه ستارگان براي اهل زمين مي درخشند. خوشا به حال آنان كه مساجد را خانه خويش قراردادند.
خداوند متعال به من فرمو د: اي احمد هر كس ادعا نمود كه من را دوست دارد چنين نيست مگر اين كه مسجد را خانه خويش قرار دهد.
شش خصلت است كه هر كس در آن حال بميرد، خداوند عزوجل ضمانت نموده كه او را به بهشت داخل كند... شخصي كه وضوي خويش را نيكو به جا آو رد و به سوي مسجد و براي نماز حركت كند و در راه مرگ وي فرا رسد، خداوند بهشت را براي او ضمانت نمايد.
مساجد مكان هاي پرميمنت اند و اهل آن ها مردماني با سعادت و خوشبختند، مساجد و اهل آ ن ها مزين به صفات معنوي هستند. اهل مسجد مادامي كه در نمازند از طرف خداوند حفاظت شد ه اند و خداوندنيازهاي آن ها را برآورده مي سازد. آنان در مسجدند و خداوند به دنبال مشكل گشايي از آن ها است.
مسجد خانه هر مؤمن است.
مسجد خانه هر پرهیزکاری است.
مساجد، جایگاه پیامبران است.
همانا شيطان گرگ انسان است . همانند گرگ كه هميشه ميش هاي دور افتاده و كنار  گرفته را مي گيرد، شيطان نيز افراد دور از جمع و جماعت را مورد تهاجم قرار مي دهد. پس از دسته بندي ها بپرهيزيد بر شما باد به حضور در جماعت و مجالس عمومي و مسجد .
به همين دليل ساخت مساجد در مدينه و اطراف آن ، به موازات گسترش اسلام و ازدياد گروندگان به آن رو به افزايش گذاشت و در جاي جاي جزيرة العرب رونق و فراواني يافت ، بالاخص اين كه مساجد مسلمين مانند معابد آيين هاي ديگر صرفاً محل عبادت و اعمال فردي نبود ، بلكه بسياري از شؤون آموزشي ، اجتماعي ، سياسي ، فرهنگي و نظامي در آن متمركز گرديده و به انجام مي رسيد.
یکی از متفکرین مسلمان در اين باره مي گويد:
جوشش و جنبش علمي مسلمين از مدينه آغاز شد . اولين كتابي كه انديشه مسلمين را به خود جلب كرد و مسلمين در پي درس و تحصيل آن بودند، قرآن و پس از قرآن احاديث بود ... مسلمين با حرص و ولع فراواني آيات قرآن را كه تدريجا نازل مي گشت فرا مي گرفتند و به حافظه مي سپردند و آن چه را كه نمي دانستند از افرادي كه رسول خدا آن ها را مأمور كتابت آيات قرآن كرده بود و به كاتبان وحي معروف بودند مي پرسيدند . به علاوه بنا به توصيه هاي مكرر رسول خدا سخنان آن حضرت را كه به سنت رسول معروف بود از يكديگر فرا مي گرفتند. درمسجد پيغمبر رسماً حلقه هاي درس تشكيل مي شد و در آن حلقه به بحث و گفتگو درباره مسايل اسلامي وتعليم و تعلم پرداخته مي شد.
روايات بسياري تشكيل جلسات علمي را در مسجد تأييد مي كند خصوصاً اين كه سرپرستي اين جلسات با عالم ترين افراد و خصوصاً شخص نبي اكرم بود . بعضي از اين مساجد در هنگام جنگ تبديل به بيمارستان مي شد چنان كه رفيده  در جريان جنگ خندق به سفارش و دستور پيامبر خيمه خود را در مسجد نبوي برپا نمود.
مساجد سبعه در منطقه احزاب ، محوريت نقش مسجد را در توليد و پيشر فت و گسترش علم و توسعه سياسي و اجتماعي نمايان تر مي سازد. اين مناطق به طور قطع تنها محل عبادت نبوده است ، بلكه مكان هايي جهت تجهيز، آموزش ، توجيه و سازماندهي مسلمين در نبرد بود، نكته مهم ديگر اين كه يكي از اين مساجد به فاطمه زهرا (سلام الله عليها )اختصاص د اشته كه گوياي اين مسئله است كه زنان نيز پا به پاي مردان در اين عرصه ها تلاش نموده اند. پس از رحلت پیامبر نيز مسجد از نظر تعليم و دانش پژوهي موقعيت ويژه خود را حفظ نمود . ابن عباس در مسجدالحرام مي نشست و تفسير قرآن آموزش مي داد. بعدها كه دامنة فتوحات اسلامي گسترش يافت مسجدهاي بزرگ و باشكوهي ساخته شد و يكي از استفاده هاي مهمي كه از آن ها شد ،تشكيل جلسات درس متعدد در آن ها بود.
معاوية ابن ابي سفيان نقل مي كند زماني كه وارد مسجد نبوي شدم حلقة درسي را ديدم كه در آن مردم با توجه كامل نشسته بودند و آن حلقة در س  اباعبدالله الحسين بود كه جمع چنان محو سخنان و بحث علمي او شده بودند كه گويا پرنده اي برسرشان نشسته بود و آنان از ترس اين كه پرواز كند حركت نمي كردند، همه با توجه كامل براي فهم و درك بهتر به سخنان حسين گوش مي كردند.
مسجد در صدر اسلام مركز فرماندهي ، محل قضاوت و سياست و ميعادگاه تجمع و تصميمات بود و اين سنت در زمان خلفا و حكومت اميرالمؤمنين نيز ادامه داشت.پيامبر از هنگام ورود به مدينه تا رحلت يعني در مدت ده سال ، بيش از هفتاد غزوه و سريه را پشت سر گذاشت . در اغلب جنگ ها سپاهيان مسلمان از مسجد حركت مي كردند. در جنگ اُحد لشكر پيامبر پس از به پاداشتن نماز عصر در مسجد با  بدرقه مسلمانان به سوي احد عزيمت كردند . حتي پس از بازگشت از جنگ نيز پيامبر نخست به مسجد مي آمد و نماز مي گزارد كه به مفهوم شكرگزاري بود . ساير فرماندهان نيز از اين عمل پپامبر پيروي مي كردند. اسامة بن زيد پس از مراجعت از نبرد مؤته در حالي كه پرچم جنگ پيشاپيش او حمل مي شد، نخست به مسجد رفت و پس از آن كه نماز گزارد به خانه اش بازگشت . هم چنين اخبار جنگي در مسجد به آگاهي مردم مي رسيد و مشاوره نظامي نيز درباره مسايل جنگ در مسجد انجام مي شد . معروفترين نمونه آن جنگ احد است كه پيامبر پس از مشورت با مردم در مسجد با وجود آن كه نظر ديگري داشت اما رأي اكثريت را پذيرفت . عملكرد پيامبر نقش جاودانه اي را براي مسجد ترسيم كرد كه بعدها با گسترش قلمرو حكومت اسلامي و توسعه سازمان هاي اداري و حكومتي ، بخشي از كاركردها و وظايف مسجد به ساير نهادها و سازمانها انتقال يافت .
سرتوماس آرنولد مي نويسد:
مسجد تنها يك عبادتگاه نبود، بلكه مركزي بوده است براي حيات سياسي ، اجتماعي ، پيامبر سفيران را در مسجد به حضور مي پذيرفت ، شئون دولت را از مسجد اداره مي كرد و براي مردم در امور سياسي و ديني از فراز منبر پيام مي فرستاد.
خلفاي بعد از پيامبر نيز سفرا  را در مسجد به حضور مي پذيرفتند و قراردادهاي مهم دولتي و بين المللي در ارتباط با مصالح عمومي در مسجد منعقد مي شد.  مسجد در هر شهر و هر دياري مركز تجمع مسلمين و تلاقي افكار و عقايد آنان بوده و نيز به همين سبب بود كه تعليمات پيامبر اسلام و خلفا غالباً در مسجد مدينه صورت مي گرفت و همين سنت تا چند قرن باقي ماند. در قرون نخست هر نوع تجمع سالمي در مسجد صورت مي گرفت . درهاي مسجد شب و روز باز بود،مردم عادي پس از اداي نماز ساعاتي براي ملاقات با دوستان ، كسب اطلا عات و پرداختن به اخبار نو درمحوطه مسجد باقي مي ماندند و صرفاً يك مكان مذهبي به معناي مصطلح نبود، بلكه در آن فعاليت هاي فرهنگي و اجتماعي نيز صورت مي گرفت .
دكتر حيدر علي كرمن،استاد اعظم فراماسونري در نشريه داخلي  محفل وحد ت  درباره  اهميت مسجد  از لحاظ فرهنگی و اجتماعی در حال حاضر، چنین می گوید:
صداي اذان كه از رديف مساجد بلند مي شودمگر غير از صداي الصلوة است كه مي گويد من زند ه ام و نمرد ه ام و نخواهم مرد؟ اين بانگ تخديركننده افكار و اذهان روشنفكرا ن ، براي ما به منزله فريادي است كه وظيفه روشنگري ما را به مايادآوري و اخطار مي كند  . /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

مسجدآقانور

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

مسجد آقانور در محله دردشت اصفهان از مساجد معروف اصفهان است. مساحت کل مسجد به حدود سه جریب شاه یعنی سه هزار ذرع مربع بالغ می شود. بانی مسجد آقانورالدین محمد اصفهانی است که در کتیبه سردرب کوچه دردشت به تفصیل یعنی به صورت ( نورالدین محمد اصفهانی ) و در کتیبه اشعار تاریخ بنای مسجد در داخل ایوان شرقی به اختصار به عبارت ( آقا نور ) از وی نام برده شده است. آقانور ابتدا در کتابخانه سلطنتی، در زمان شاه عباس مشغول به کار بوده و از خوشنویسان مشهور این دوره بوده است. مصحف شريف نور» متعلق به قرن دهم هجري است ؛ اين مجموعه ثمره و تلاش 9 سده هنر خوشنويسي و تذهيب ايران است. خوشنويس اين مصحف "نورالدين محمد" است كه با توجه به شيوه نگارش و نوع كاغذ و تذهيب اين قرآن ،احتمال مي رود نورالدين محمد اصفهاني باشد .وی در سال یکهزار و نود و چهار هجری قمری درگذشت.

صاحب خلق و فيض آقانور                                          كه چو خورشيد مهربان علمست
مسجدي ساخت در كومكي                                                        كه بگيتي يگانه حرمست
اينچنين مسجدي كه خاك درش                                      غيرت‌افزاي جنت  و  ارمست
سال تاريخ آن خرد گفتا                                                                                  مصرع آخرين اين رقمست
معبد اهل اصفهان چون شد                                                                        مسجد نور كعبه عجم است

باید توجه داشت که  آقانور و آقامؤمن دو برادر بوده‌اند كه اولي مسجد را ساخته و دومي نزديك مسجد حمامي بنا كرده است كه تا اين چند سال پيش نيز دائر بوده و معروف به حمام دردشت است و سابقاً به نام باني آن آقامؤمن ناميده مي‌شده و اين حمام وقف بر مسجد است.

 به طوری که از کتیبه ها معلوم می شود تاریخ شروع یا اثناء اشتغال به ساختن مسجد سال  یکهزار و سی و چهار  و سال اتمام بنا سنه  یکهزار وسی ونه  هجری قمری بوده است مصادف با آخرین سال دولت شاه عباس بزرگ و سال اول جلوس شاه صفی که نام هردو با اشاره به همین اتفاق در کتیبه سردرب بزرگ آمده است. این مسجد تاکنون چند بار تعمیر شده که تاریخ آن در کاشی کاریهای سردرب و ایوان جنوبی مسطور است . بار اول در سال یکهزار و دویست و پنجاه وهشت  که در کتیبه ایوان بزرگ جلو گنبد جنوبی پس از امضای خطاط ( محمد باقر شیرازی)   است  و دیگر بار تاریخ  یکهزار ودویست و هفتاد و نه  که در آخر کتیبه ایوان جنوبی ذکر شده است و بار آخر  در تاریخ یکهزار و دویست و نودویک مسجد تعمیر شده است که  بالای کتیبه سردرب بزرگ تاریخ آن ذکر شده است. حاج محمّد ابراهیم قزوینی  امام جماعت سابق  این مسجد  از روحانیون بنام اصفهان بود که در دوره ی وی شبستانی به مسجد اضافه شد. وی دارای  کتابخانه ای نفیس بوده است. در سال یکهزار و سیصد و شصت و پنج شمسی نیز این مسجد  در معرض حملات هوایی عراق قرار گرفت که در نتیجه آن ، خرابی هایی در صفه جنوبی ، لنگه طاق ها ، تزئینات کاشی و آئینه و گلدسته ایجاد شد که بعد ها به همت مسئولین بازسازی شد.مسجد آقانور  در تاریخ ۱۶ فروردین ۱۳۷۷ با شمارهٔ ثبت ۱۹۷۱ به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است.

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

آسمانه ( گنبد و گلدسته ها)

v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}

در معماری ایرانی، پوشش از اولویت و اهمیت زیادی نسبت به دیگر اندا م های معماری برخوردار است. در مقايسه با معماري نقاط مختلف جهان در اعصار مختلف، تنوع و غناي پوششها در معماري ايراني خيره كننده است. معمار ايراني چنان به سقف ميپردازد كه گويي دغدغه اي به جز آن ندارد. وی به سادگي از سطوح پا ييني مي گذرد و توجه خاصش را به آسمانه ميكند.واژ ه شناسی پوشش می تواند کلیدی جهت فهم جایگاه معنایی پوشش باشد. انتخاب واژه  آسمانه  براي پوشش، نشانه ای بسيار زيبا و گويا از پشتوانه های معنايي این عنصر معماری دارد.اين واژه، جايگاه پوشش را از سقفي و سرپناهي عملکردی، به آسماني معنايي طراحان و باشندگان فضا ارتقا مي دهد. وجود اصطلاحات فراوانی چون خیمه دهر ،چترمینا،کاسه سرنگون و گنبد دهر » در شعر و ادبيات ايراني براي آسمان و آسمانه، نشان دهنده اعتقاد نیاکان ايراني به معنای باطنی پوشش است .اين چنين است كه در بسياري از بناهاي دوران اسلامي، پوشش اهميتي ويژه مي يابد. از يك سو، از طريق پرداخت شكل خود زمينه بروز و ظهور معاني آسماني را فراهم مي سازد و از سوي ديگر، بر اساس ساختار خود، چگونگي سازه و ساختمان بنا را تعيين ميكند.نظام تشکیل دهنده مساجد دو عنصر اصلی گنبد و گلدسته ها یا مناره ها می باشدو این دو عنصر اصلی در هسته مرکزی به نام محراب خلاصه می شود . محراب همان محلی است که الگوی زبانی مسجد در آن قرار دارد پس تحلیل ما این است که از گنبد و مناره ها شروع و به محراب ختم می شود. با دیدن گنبد یا مناره متوجه جایی به نام مسجد می شویم، شکل آن غالباً کروی شکل است و نمی توان ابتدا وانتهایی برای آن مشخص کرد. این کروی بودن نمایانگر کلیت یا کلی بودن می باشد بر بالای گنبد نیز میله ای که به نام مقدم الله روی آن قرار دارد مزین می باشد و در کنار مسجد غالباً گلدسته ها قرار دارند که تعداد آنها متغیر می باشد وبعضی از مساجد نه گنبد و نه گلدسته دارند . در بالای گلدسته ها میله ی بلندی می باشد که کلمه الله روی هر یک قرار دارد غالباً این گلدسته ها القاکننده معانی ضمنی حرکت از زمین به بالا یا الله می باشند . واژه الله در بالای گنبد یا مناره مسجد نیز این ادعا را ثابت می کند. اضافه می کنیم که جهت گیری از پایین به بالا می باشد. مسجد القا کننده افقی هم دارد و آن متمایل شدن نمازگذار به طرف قبله می باشد پس در مسجد دو حرکت افقی (از مسیر حرکت نمازگذار در سطح افق) و عمودی (از پایین به بالا ) می باشد. این دو حرکت القای این می باشد که خداوند در همه جا حضور دارد. باید توجه داشت که غالب مساجد شیعی دو گلدسته و یک  گنبد دارد و لی مساجد اهل سنت دارای یک گلدسته و یک گنبد است که با آن می توانند جهت قبله رامشخص کنند.بعضی دلیل این تفاوت را اعتقاد شیعه به پیامبروامیرالمومنین می دانند و این را دلیل دوئیت گلدسته ها می دانند. گنبد مونومانی از هدف، یعنی خداست و گلدسته ها، مونومانی از دو یار واقعی خدا، دو آفریده کامل حق، یعنی محمد و علی می باشند. در روایت داریم که پیامبر فرمود:
 یا علی! کسی خدا را نشناخت؛ جز من و تو. کسی تو را نشناخت؛ جز خدا و من و کسی مرا نشناخت؛ جز خدا و تو.
 حال گنبد و گلدسته ، یعنی خدا و محمد و علی کنار هم قرار گرفته اند. هر چه از مناطق شیعه نشین به سمت مناطق سنی نشین می رویم، می بینیم که از تعداد مساجد دو گلدسته کاسته و بر تعداد مساجد تک گلدسته ای افزوده می شود. به همین خاطر است که تأکید می شود که علاوه بر رعایت و حفظ معانی قبلی گنبد و گلدسته، به ویژه جهت قبله، حتماً و به طور مؤکد ، مسئله  دو گلدسته ای بودن رعایت گردد تا حتی از فاصله های بسیار دور هم نوع مذهب دیگری به وسیله این عناصر معماری تداعی نگردد. این سه عنصر را حرکتی نمادین برای بیان این مهم می دانند. به این لحاظ، در مکتب تشیع، اگر تمکن مالی وجود نداشته باشد، فقط گنبد ساخته می شود؛ چون گنبد بدون گلدسته، باز معنای خود را دارد که معنای آن ازلی بودن خداوند است؛ ولی گلدسته بدون گنبد، معنایی ندارد؛ یعنی محمدو علی، در کنار خداوند و با او هستند که معنا می گیرند و تمام ارزش محمد  و علی و مکتب و مذهبشان، اتصال کامل به حق تعالی است و اگر تمکن مالی وجود داشته باشد، حتماً دو گلدسته ساخته می شود.  اما بعضی دیگر ، دلیل دیگری برای وجود دو گلدسته و یک گنبد می آورند. طبق این نظریه  دو گلدسته نماد دو دست بالارفته  انسان هنگام دعا و گنبد نماد سر انسان است.از طرف دیگر نظریه ی سومی در این باره وجود دارد. این نظریه بعضی از مناطق دنیا را دارای پتانسیل انرژی می داند.طبق این نظریه ، شکل مکان هایی که بر روی این نقاط ساخته می شوند ، تعیین کننده استفاده از این انرژی به صورت منفی یا مثبت هستند. شکل هرم ، نوعی انرژی منفی دریافت می کند و شکل کره ،انرژی مثبت. پیروان ادیان الهی برای دریافت انرژی مثبت از شکل کره  در بناهای مذهبی   استفاده می کردند.البته صحت و یا عدم صحت این نظریه هنوز مشخص نشده است .
 
در اینجا لازم است نگاهی دقیق به خودِگلدسته یا منار داشته باشیم .گلدسته يا ماذنه عبارتست از محلي كه مؤذن در آنجا اذان مي‌گويد و مردم را به نماز دعوت مي‌كند . ماذنه داراي نام هاي ديگري نيز هست از قبيل: مناره ، منار و صومعه ، عساس و گلدسته. بطوركلي ، مؤذن از همان آغاز اسلام جايگاه مخصوصي داشته ، همچنان كه بلال در زمان پيغمبر بر بلندترين بامهاي منازل يا بر روي استوانه‌اي مي‌رفت و اذان مي‌گفت.  در اوائل اسلام بود كه مؤذن برروي باره شهر مي‌رفت و اذان مي گفت وبيشتر اين رسم در شهر دمشق معمول بود.  خلاصه فكر اين كه مؤذن در محل مرتفعي اذان بگويد مسلمين را بر اين داشت تا براي مؤذن جايگاه مخصوصي كه بلندتر از مسجد و متصل يا نزديك به آن باشد بسازند تا هميشه در آنجا اذان گفته شود. و چون دولت اسلام توسعه يافت و مسلمين با كشورهاي متمدن آن روز تماس پيدا كردند ، ضرورت ايجاب كرد تا در هر شهر مسجدي و جهت هر مسجدي ماذنه‌اي بسازند و در ايران نحوه ساختمان مساجد عربي به صورت و شكل بناهاي مذهبي ايرانيان درآمد. از همان ابتداي اسلام در ايران غربي مساجد و ماذنه‌هائي ساخته شد به سبك ساختمان محلي و شبيه به چهارطاقها و برجهاي ساساني و بطوري كه از تاريخ بر مي‌آيد خلفاي عباسي تعداد زيادي از اين قبيل مساجد در شهرهاي مهم غربي بنا كرده‌اند .  علت اين امر واضح است زيرا هنگامي كه ايرانيان به آئين اسلام گرويدند و شروع به ساختن مساجد كردند ، ديدند كه طرز ساختمان معابد عربي خيلي ساده است و اين امر با ذوق و سليقه ايرانيان سازش نداشت و از اين‌رو مساجد اسلامي را به سبك بناهاي دوره ساساني برپا نمودند و از همان روشي كه در ساختن ستونها و بناي طاق در بناهاي مذهبي و قصور سلطنتي ساساني معمول بود در بناي مساجد و مناره‌هاي اسلامي پيروي كردند . ناگفته نماند كه گلدسته در آغاز صورت ساده‌اي داشته و تدريجاً تكامل يافته است. يعني در اول گلدسته ديواري بلند يا برج‌مانند بود كه مؤذن بر روي آن مي‌رفت و اذان مي‌گفت. كم‌كم به اطراف آن برج ديوار يا  نرده اي كشيدند، به روي آنها سايه باني قرار دادند و پس از مدتي اين فكر پيدا شد كه به هنگام مغرب چراغي در ماذنه روشن سازند تا هم علامت فرارسيدن وقت نماز باشد و هم مردم بدانند كه مسجد در چه نقطه‌اي قرار گرفته و تدريجاً روشن نگهداشتن گلدسته سنتي شد. به طوري كه در سرتاسر بلاد اسلامي در مواقع اعياد در ماذنه چراغ‌هاي فراواني روشن مي‌كرد ند و در مغرب‌زمين از مساجد هنگام غروب آفتاب پرچمي در مناره برمي‌افراشتند.  به تصور برخی مهمترین دلیل وجود مناره در مساجد، اذان گویی است. اما این دلیل محل بحث و چون و چرای بسیار است، زیرا می توان از فراز بام مسجد نیز مسلمانان را به مسجد فراخواند. بر حسب روایات، وقتی مسلمانان به مدینه آمدند طبق عادت و بدون هیچ گونه دعوتی برای ادای فریضه نماز در مسجد حضور پیدا می كردند. این عدم دعوت روزی به بحث گذاشته شد و فردی پیشنهاد داد كه بگذارید مانند مسیحیان ناقوس داشته باشیم. دیگری گفت مانند یهودیان شیپور بدمیم. با این حال پیامبرفردی را معین نمود كه مردم را به نماز فراخواند و پیامبر  به بلال فرمود: «برخیز و مردم را به نماز فراخوان» این نكته این واقعیت را نشان می دهد كه مناره بخش جدایی ناپذیر از مراسم عبادی اسلام نیست و تا امروز هم در بسیاری ازكشورهای اسلامی از ساختن مناره به جهت حالت متظاهرانه و غیر ضروری اجتناب می كنند و برخی تنها یك سكو در بام مسجد در نظر گرفته اند كه موذن از آنجا اذان می گوید.  این نكته یك حقیقت دیگر را هم آشكار می سازد و آن اینكه از بالای مناره كمتر می توان صدای اذان را به مسافتی بیش از بیست - سی متر رسانید بنابراین كاركرد اصلی مناره جای فقط اذان گویی نیست. برای دست یابی به کارکرد مناره بر اساس تجزیه وتحلیل برکم می توان به سه نظریه دست یافت. ظاهراً مناره كمي پس از ظهور مسجد به وجود آمد و مي‌توان دوران ظهور آن را از عصر اموي دانست. به طوري كه از متون تاريخي برمي‌آيد ، ظاهراً اولين ماذنه‌اي كه به شكل مناره‌هاي فعلي ساخته شد ، ماذنه مسجد جامع بصره بود كه آنرا زياد بن ابيه در سال چهل و چهارم  يا  چهل و پنجم هجري در موقعي كه از طرف معاويه والي آنجا بود، بنا نمود .
 دومين ماذنه‌اي كه در سرزمين‌هائي كه مسلمين آنرا فتح كردند ساخته شد، مناره جامع عمرو در فسطاط است كه معاويه در سال پنجاه و سوم هجري به والي خود در مصر- مسلمه بن مخله- دستور داد تا براي مسجد مزبور چهار گلدسته بسازد. مقريزي در اين مورد چنين مي نويسد:
معاويه دستور داد تا صومعه‌هائي براي اذان گفتن بسازند والي او-مسلمه- در چهارگوشه مسجد جامع چهار صومعه ساخت و از جاده‌اي كه در خارج مسجد بود پلكاني قرارداد تا مؤذن از آنجا بالا رود و اذان بگويد. اين پلكان به همين‌حال باقي بود تا زمان خالدبن سعيد كه راه را عوض كرد و از داخل مسجد پله‌ها را قرار داد .
این نظریه تصریح می كند در شام مسیحی كه مسلمانان اقلیت كوچكی را تشكیل می دادند، كلیساهایی با سنگ های گرانبها تزیین می شدند و برجسته ترین وجه خارجی آنها، برج بلندشان بود كه ناقوس كلیسا بر فراز آنها نواخته می شد و نیایشگران را به نیایش دعوت می كرد.
مسلمانان كه نسبت به موفقیت مسیحیت حساس بودند، درصدد برآمدند به این معماری رنگ و بوی اسلامی بخشند. به عبارتی دیگر، در اینجا  نیز  رقابت دینی امر مهمی بوده و حاكمان مسلمان خواهان نشان دادن این نكته بودند كه اسلام در عرصه معماری نیز مانند جنبه های معرفتی و نظامی، از رقبای خود چیزی كم ندارد.
سومين ماذنه‌اي كه ساخته شد ، مناره‌اي بود كه به سال هشتاد وششم يا  هشتاد و هشتم هجري قمری  وليد بن عبدالملك آن را جهت مسجد جامع دمشق وقتي كه مي‌خواست مسجد مزبور را توسعه دهد بنا نمود. چهارمين گلدسته اي كه ساخته شد ، مناره مسجد پيغمبر در مدينه است كه آن را عمر بن عبدالعزيز در سال هشتاد و هشتم هجري قمری هنگامي كه از طرف وليدبن عبدالملك عامل مدينه و مكه بود بنا نمود . ماذنه پنجم در جامع قصبه در رمله كه از آباديهاي فلسطين است ساخته شده ، اين مناره‌ها را هشام بن عبدالملك بنا نمود كه خراب شد و مجدداً در سال یکصدم هجري بنا گرديد . گلدسته ششم ، ماذنه جامع قيروان در تونس است كه آنرا هشام بن عبدالملك در سال یکصد و پنجم هجري به وسيله عاملش- بشربن صفوان - بنا نمود . ماذنه هفتم ، گلدسته مسجدالحرام در مكه است كه به سال  یکصد و سی ام هجري قمری  آن را منصور دوانيقي بنا نمود . هشتمين ماذنه مناره‌هاي باب اسلام و باب علي و مناره ضروره در مسجدالحرام در مكه مي‌باشد كه به امر مهدي عباسي در سال یکصد و شصت و هفتم هجري ساخته شد . ماذنه نهم مناره جامع قرطبه مي‌باشد كه آنرا هشام بن عبدالرحمن در سال یکصد و هشتادم هجري ساخته و در سال سیصد و چهلم هجري قمری ناصربن عبدالرحمن آن را خراب كرد و صومعه ديگري به جاي آن بنا نمود . ماذنه دهم ، ماذنه باب الزياره مسجدالحرام در مكه است كه به سال سیصد و هشتاد و چهارم هجري به دستور معتصم عباسي ساخته شد . تبار شناسی ریشه واژه مناره نیز نكاتی گویا در باب علل پیدایش به ما گوشزد می نماید. معنی اصلی كلمه مناره، مكان نور یا آتش است. اگر هم اكنون در زبان پارسی به مناره «گلدسته» می گویند، به جهت همین معنای آن است. اتفاقاً این واژه از طریق زبان تركی به زبان انگلیسی نیز راه پیدا كرده و «Minaret» نام گرفته است. این كلمه در عربستان پیش از اسلام به اماكن بلندی اطلاق می شد كه از فراز آن علائمی توسط دود یا آتش ارسال می شده اند. به همین سبب، كلمه مناره را اغلب معادل با چراغ خانه به كار می بردند.
بیزانسی ها از چنین بناهایی در شمال آفریقا و سوری ها در دوران اسلامی به شكل وسیعی برای مقاصد نظامی استفاده می كردند. فانوس اسكندریه كه یكی از عجایب هفتگانه جهان بوده و در سده دوم هجری از بین رفته، علاوه بر مصارف دیگر چنین كار كردی نیز داشته است. علاوه بر این، برج های استوانه ای متصل به قلعه های اسلامی واقع در بخشهایی از ساحل آفریقای شمالی مثل تونس كه به عنوان چراغ خانه و محل دیده بانی مورد استفاده قرار می گرفته نیز مناره نامیده می شده است. با توجه به آنكه ریشه این از نور است، بر پایه تفاسیر از مناره به عنوان تجلیگاه انوار الهی یا صورتی از اشراق روحانی یاد شده است. می توان گفت، واژه مناره مفهوم متمایز نور یا آتش را به هم پیوند می دهد و نشان می دهدكه هیچ یك از این دو درمراسم عبادی اسلامی جایی ندارند. به تعبیر دیگر، مسلمانان از این معماری در راستای هویت دادن به آیینهای خود استفاده كرده اند.  از راههای شناختن كاركردهای مناره ها در دوره های مختلف تاریخی، توجه به شكل و شمایل آنهاست. در یك تقسیم بندی كلان، مناره ها به دو دسته تقسیم می شوند؛ یك دسته مناره هایی هستند كه واجد فضاهای داخلی فراوانند. گروه دیگر مناره هایی هستند كه فضای داخلی آنها محدود به همان فضایی می شود كه بتواند با پلكان مارپیچ، درون مناره را در خود جای دهد. می توان تجسم كرد مناره هایی كه فضای داخلی زیادی ندارند، برای یك كاركرد در نظر گرفته می شده اند كه این كاركرد می تواند پیام رسانی از هر نوع آن  و از جمله اذان گفتن  باشد. مناره هایی را كه دارای فضای داخلی زیادی هستند، می توان آثاری دانست كه جنبه های زیبایی شناسی و هنری پررنگتری داشته اند. با این همه، این تقسیم بندی نیز با توجه به آنكه تاریخ ساخت بسیاری از مناره ها مشخص نیست، مشكلات خاصی را به وجود می آورد. در این میان، مناره های مسجد بزرگ دمشق مورد توجه پژوهشگران قرار گرفته و آنها تصریح كرده اند با توجه به آنكه این مناره ها احتمالاً متعلق به كلیسای «یوحنا» بوده اند و ولید با تبدیل این محوطه به مسجد آنها را باقی نگه داشته است.  می توان تأكید كرد كه بسیاری از این مناره ها همان برجهای فرهنگ های مختلف بوده اند و از مدل آنها پیروی شده است. در این میان، توجه به سنت مناره ها در ایران زمین نیز قابل توجه است. در ایران، مناره های مارپیچ و به شكل كاملاً متفاوتی توسعه یافتند كه به صورت مجلل كشیده و استوانه ای بودند. درباب اینكه ایرانیان چرا به این شكل از معماری مناره روی آوردند، سخن بسیار است. «شرودر» این نوع معماری را با معماری یونانی، هندی و ایرانی پیش از دوره هخامنشی مرتبط می داند. با این همه، شكی نیست كه این نوع معماری با معماری مناره های چهار گوش و شش گوش و هشت گوش شامات و غرب جهان اسلام مرتبط نیست.  در شرق و شمال ایران معماری های زیادی مشابه این نوع معماری موجودند. در اینجا نیز پژوهشگران معتقدند معماری مناره ای ایرانی پل واسط میان معماری های مناره شرقی از یك سو و معماری های مناره های غرب جهان اسلام از سوی دیگر، هستند. در اين مورد محققين و باستانشناسان داراي آراء مختلفي هستند خاصه مستشرقين كه چون عرب قبل از اسلام فاقد تمدن بوده لذا از فن معماري اطلاعي نداشته و براي ساختمان ها به ويژه بناهاي مذهبي خود ازمعماري ها و نقشه‌هاي ايران و ديگر كشورها استفاده كرده‌است.
كريستول می گوید :
صوامع يا ماذنه‌هاي جامع عمرو درفسطاط مصر از روي نقشه برجهاي بتخانه دمشق كه آنرا مسلمين پس از فتح تصرف كرده بودند و در مواقع از آن استفاده مي‌كردند ساخته شده است.
كوربيت  می گوید:
ماذنه‌هاي اسلامي خيلي به سايه‌بانها و بادگيرهائي كه روي بام هاي منازل ساخته مي‌شده شبيه است.
 ديز می گوید:
ماذنه‌هائي كه در ايران و هند است از روي  شكل برج هائي ساخته شده كه براي ديده‌بان ها و نگهبانان هر شهري مي‌ساخته اند.
گودار می گوید :
 مساجد عربي به صورت بناي مذهبي ايرانيان ساخته شده است.
در هرحال اگر به آنچه مستشرقين دراين زمينه گفته‌اند بتوان اعتماد كرد و مناسبت و مشابهتي ميان مناره‌هاي عربي اسلامي و بناهاي مذهبي ايران و ديگركشورها قائل شد اين را نمي‌توان انكار كرد كه فن معماري مساجد و مناره‌هاي هر كشوري داراي مشخصات و اوصاف خاصي است كه در نظر اهل فن روشن است. مثلاً ماذنه‌هاي مصر و شام و لبنان و فلسطين چه از نظر فن معماري و تزيينات و چه از نظر مواد و مصالح ساختماني شباهت كامل به يكديگر دارند. مساجد ايران خود داراي جهات ممتاز زيادي است كه از جمله كاشي‌كاري هاي بسيار ظريف و مقرنس‌كاري هاي زيبا است كه در بعضي از مناره‌هاي ايران از قبيل مسجد گوهرشاد در مشهد اين صنايع به حد كمال است.شكل مناره‌ها و جفت و قرينه بودن آنها و تزيينات كاشي كاري و يا تذهيب آن نيز از مختصات مناره‌هاي ايران است همانطوركه گوستاولوبون گويد:
 معماري ايراني استقلال خود را هيچوقت از دست نداده و كاملاً شيوه مخصوص خود را هميشه حائز است.
اما همانطور که می دانیم ، زمان ساخت مسجد آقانور ، دوران صفویه است و برای بررسی گنبد و گلدسته ی این مسجد باید شناختی درباره ی گنبد ها در دوران صفویه داشته باشیم. اهمیت معنایی پوشش در عصر صفوی که زبانی نمادین، برظاهر و باطن معماری سایه می افکند، جلو های ویژه می یابد. در اینجا ابتدا به تبیین جایگاه معنایی پوشش می پردازیم. پس از آن اشاره ای کوتاه به نظام معنایی عصر صفوی و تأثیر آن برمعماری آن عصر می شود. سپس  معنای پوشش در معماری عصر صفوی، از طریق تحلیل نشانه های موجود در آن بررسی می شود. ابتدا لازم است دورنمایی از وضعیت فرهنگی و معرفتی اصفهان در دوره ی صفوی داشته باشیم.همانطور که می دانیم پس از ظهور اسلام ، آموزه های دین اسلام، به مرور در بسترعلمی و فرهنگی جوامع مسلمان رشد نمود و درقالب آرای حکمی، فلسفی و عرفانی شکوفا گشت. حکومت صفوی اولين حکومت شيعه مذهب ايران، توانست بر سرتاسر ايران تسلط يافته و از طریق تولید آثار هنر ی کیفی، به گسترش سيره اهل بيت اطهار )ع( بپردازد. در پی رسميت يافتن مذهب تشيع، توجه و در مواردی مهاجرت شيعيان مناطق مختلف ايران و کشورهای هم جوار که تا آن زمان با سختی و محدويت های فراوان قادر به اجرای مراسم های مذهبی خود بودند به شهرها و اماکن مقدس شيعی به صورت چشمگيری افزايش يافت.در دوره ی مزبور، برخی از مراکز شهری به علت موقعيت سياسی و مذهبی، از اعتبار ويژه ای برخوردار بودند و به لحاظ پيشرفت های شهری از ساير شهرها برتر بودند.چنین فضایی موجب شکوفایی حیات عقلی شیعه شد و جریان های علمی مختلفی را در بیشتر نقاط کشور، به پایتختی شهر اصفهان ایجاد نمود. «این جریان های علمی که نام مکتب  اصفهان به خود گرفت، توسط میرداماد پایه گذاری شده و به وسیله ملاصدرا اوج گرفت. آموزه های این مکتب، زندگی و حیات مردم زمانه را در زمینه های مختلف تحت تأثیر قرار داد و هنرمندان رشته های مختلف، با زبان و بیان خود، در اظهار این معانی سعی کردند. معماران و شهرسازان صفوی نیز با دریافت این آموزه ها، به ارائه تصاویر نمادینی که گویای پیام های نوین شیعی بود، پرداختند. در این میان مساجد و مدارس نقشی ویژه داشتند. از یک سو مانند تمامی دوره های اسلامی به عنوان مکا ن هایی جهت ارتباط با عالم معنا، بالاترین جایگاه و ظرفیت را در تصویر نمودن مفاهیم توحیدی اسلام داشتند و از سوی دیگر، از آن جهت که به لحاظ سیاسی،علمی و اجتماعی از مکان های اصلی گسترش آموزه های مکتب اصفهان بود، تأثیرات مستقیمی از این آموزه ها دریافت نمودند.بدین ترتیب مکتب اصفهان، زمینه ساز زایش اندیشه هایی گشت که در پی خلق جهان آرمانی و سرزمین موعود در آثار  خود بودند. چنین برداشتی از اثر معماری قبلا نیز در جوامع مسلمان وجود داشت ولی به علت وجود نظام منسجم و یکپارچه علمی،حکمی، فلسفی و هنری مکتب اصفهان در عصر صفوی، این نگرش بازتابی متفاوت داشت. در حقیقت نقش معنوی و نمادین اندام های معماری، پیش از صفویه تنها در نقاط خاصی از بناها به چشم می خورد، اما آنچه در تدوین مجدد فضای معماری ایرانی در این عصر روی داد، نقش نمادینی بود که به هر یک از اندام های معماری در بناهای گوناگون و به ویژه در بناهای همگانی، در یک نظام متعالی مفهومی واگذار گردید و  این امر تا آنجا تعمیم یافت که شالوده  کالبدی بنا را تحت تأثیر قرار داد و با آن ترکیب گشت.بر این اساس، اندام های مختلف بنا به گونه ای طراحی شدند که هر یک به عنوان یک نشانه تصویری، گوشه ای از باغ بهشت را مجسم سازند و به مثابه یک کل واحد، آینه ای از حقیقت بهشت مثالی گردند. این امر به یاری آرایه های منقوش و کتیبه های حامل پیا م های اسلامی در بناهای صفوی نمودی بارز یافت و موجب شد که به تعبیر آرتور اپهام پوپ، این بناها به  کلام الهی  تبدیل شوند. سهروردی که حضور او و پیروانش در شهر اصفهان زمینه ساز تأثیرات ماندگاری بر بسترهای نظری صفوی شد، در کتاب عقل سرخ در بخش های مختلفی به معرفی درخت طوبی پرداخته است .بنابر تفاسیر قرآن، طوبی درختی است که اصلش در خانه پیامبریا امام علی است و شاخه های آن همه جا و بر سر همه مومنان و بر فراز همه خانه هایشان گسترده است، که در واقع ممکن است تجسمی از آن مقام رهبری و پیشوایی آنان و پیوندهای ناگسستنی میان این پیشوایان بزرگ و پیروانشان باشد که ثمره آن، آن همه نعمت گوناگون است .وجود چنین معنایی  با جایگاه گنبد در سیما و خط آسمان شهری نیز سازگار است. گنبد درختی انتزاعی را می نمایاند که با حجمی بزرگ بر گریواستوان های بلند شکفته شده و گلوله زمردین عظیمی را بر فراز خط آسمان شهر به نمایش می گذارد. بدین ترتیب گنبد، با رنگ فیروز ه ای و بلندای متمایز خود در کانون منظر شهری قرار دارد و جلب نظر می کند.  البته باید توجه داشت در نمونه حاضر ، چنین مطلبی صدق نمی کند. با توجه به اینکه گنبد این مسجد آجری بوده و در منظر خاصی از شهر – که بتواند خودنمایی کند- وجود ندارد. اما در مجموع بر اساس مقایسه نشانه های شکل، آرایه )نقش و کتیبه(، نور و منظر شهری در نمونه های دوران صفویه، می توان به چهار لایه معناییِ آسمان، توحید، بهشت و انسان کامل در گنبدهای شاخص صفوی اشاره کرد:
معنای آسمان: نخستین سطح این معانی که در واژه آسمانه نیز مسستر است، مفهوم «گنبد فلکیِ آسمان » است. این معنا که از شکل کلی گنبد برداشت می شود، در ادوار مختلف معماری ایران در پیش و پس از اسلام تکرار شده است. در دوره صفویه، مفهوم آسمان افلاکی  به واسطه رواج کاردبرد نام های مقدس الله ،محمد و علی بر سطح پوشش، به مفهوم آسمان ملکوتی ارتقاء می یابد.
معنای توحید: ساختار هندسی و فضایی گنبد ثابت است که نتیجه آن، ایجاد فضایی متعادل و متقارن با تأکیدی بسیار بر محور عمودی در مرکز فضاست. در این فضا همه اجزای تشکیل دهنده در خدمت انتقال پیامی توحیدی مبنی بر حرکت از کثرات به وحدت در کانون فضا
هستند..
معنای بهشت: در توسعه و تکامل دو معنای فوق،می توان به اندیشه شکل گیری بهشت مثالین  اشاره کرد. تجلی این مفهوم در ادوار پیشین، بیشتر در جداره های مساجد دیده می شود اما در دوره صفوی به مدد  رواج فن کاشی هفت رنگ،معمار امکانات بیشتری برای بروز این معنا در پوشش می یابد. بدین ترتیب پوشش با نقوش اسلیمی آمیخته به گل های رنگارنگ در زمینه ای لاجوردی پوشیده می شود که تصویر باغ بهشت رامی نمایاند.
معنای انسان کامل: در تکامل و توسعه لایه های معنایی پیشین، ایده تجلی بهشت، براساس آموزه های شیعی ارتقاء یافته است. بر این اساس، حقیقت بهشت و معنای واقعی آن، وجود مقدس انسان کامل است که به مثابه قطبی معنوی همه فضای قدسی را احاطه کرده و در بر می گیرد. این مفهوم در کانون فضایی بنا، در پوشش گنبدخانه، با استفاده از نماد درخت آرمانی طوبی در آرایه ها و روایات ولایی در کتیبه ها نمود یافته است. براین اساس در عصر صفوی، مجموعه ای از معانی نوین شیعی، معنای آسمانه در ادوار پیشین را کامل کرده و غنا می بخشند. بدین ترتیب، افزون بر دو معنای «آسمان » و«توحید » که از معانی پیشینی گنبد و متعلق به دیگر ادوار معماری اسلامی است، دو معنای بهشت و انسان کامل بروز می یابد. مفاهیم نوین پوشش در این دوران، در تزاحم و تقابل با دو مفهوم پیشین نبوده و با آنها هماهنگ و همسوست.  به عبارت دقیق تر، معانی بهشت و انسان کامل ، هم با شکل سپهرگون پوشش و معنای آسمان افلاکی منطبق است و هم بر هندسه مرکزگرا و توحیدی و معنای وحدانی آن. متعالی ترین معنای پوشش در این دوران معنای انسان کامل است که در حکمت شیعی، معنای باطنی و حقیقت بهشت است. این مفهوم بر تارکِ پوشش گنبدخانه در کانون فضاهای معنوی می نشیند و بر اساس نگرش جامع معناییِ مکتب اصفهان، از پوشش به مدرسه یا مسجد جامع و از آنجا به همه شهر تسری می یابد. در پایان لازم به ذکر است که برداشت ها و معانی برشمرده،وصفی قاصر از بحر معنایی است که غور در آن، تنها از اهل حکمت و معنا بر می آید و سیر در آن صفای دل و جلای خرد می طلبد. امید است که بضاعت محدود این نوشتار، به سلامت و کمال مضامین حکمی مد نظر آسیبی نرسانده باشد و زمینه را برای دستیابی به سرچشمه های حکمت و معنویت سالکان فراهم سازد.
  Normal 0 false false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

بررسی سلسله مراتب  در مسجد آقانور

v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}

در جهت بازشناسی مقام سلسله مراتب در بستر فکری دوره ساخت بنای مسجد آقانور، به کنکاش در اصول سلسله مراتبی حاکم بر سه جریان فکری تأثیرگذار می پردازیم. گرچه به دلیل در هم تنیدگی مفاهیم، در واقع چنین انفصالی میان دیدگا هها وجود ندارد؛ اما در جهت دستیابی به تفسیر آشکارتری از مفاهیم، آنها را در سر فصل های زیر دسته بندی می کنیم:
جایگاه سلسله مراتب در تفکر شیعی
طبق تعریف سلسله مراتب در تفکر شیعه، درک حقیقت سلسله مراتبی است و همه ی مخلوقات با توجه به شدّت و ضعف دریافتشان، در درجات مختلفی از نظام هستی واقع می شوند. در تفکر شیعی در جهان سنتی، تمایزی میان امر طبیعی و فراطبیعی نمی گذارد و تمامی مراتب هستی را در تعامل زنجیروار  در هم تنیده به یکدیگر متصّل می داند، بنابراین تمام جها نشناسی های سنتّی به طریقی بر این حقیقت اساسی بنیاد نهاده شده اند که حقیقت سلسله مراتبی است و عالم منحصر به حلقه فیزیکی وماد ی اش نیست. سلسله مراتب وجود، یکی از عمیقترین وجوه اصل سلسله مراتب است که در نظام هستی تکوین یافته است. از نتایج نظریه بنیانی وحدت وجود که توسط ابن عربی و شاگردانش مدّون شد، مبحث سلسله مراتب وجود است که در تاریخ حکمت و فلسفه سنتی و اسلامی- ایرانی مورد توجه بسیاری از حکماو فلاسفه بوده است .مقصود از سلسله مراتب وجود این است که کلیه موجودات عالم مانندحلقه های زنجیر  یا پله های نردبان به هم پیوسته و بدون طفره از وجود محض تا عدم صرف، در یک سلسله منظم قرار گرفته اند و مقام هر یک در این سلسله، بستگی به درجه شدّت و ضعف مرتبه وجودی آن دارد .صاحبان رسائل اخوا نالصفا، سلسله مراتب وجود یا پیدایش کثرت از وحدت را به جاری شدن
اعداد واحد تشبیه کرد ه اند و مراتب عالم که از خالق باری شروع شده و به موجودات ارضی ختم می شود را بدین صورت ترتیب داد ه اند، خالق، عقل، نفس، هیولی، طبیعت، جسم، خاک. عناصر.
موجودات این عالم عبار تند از: جمادات، نباتات، حیوانات.
به دلیل تفسیر باطنی تر تشیّع از وحی اسلامی توجه به مراحل تکامل انسانی در قرآن مورد توجه است.  علامّه طباطبایی در ذیل آیه 28 سوره بقره، مراحل استکمال وجودآدمی را این گونه تشریح می کند:
در اینجا خداوند وضع وجودی انسان را تشریح کرده که آن وجود متحرک و متکامل است که تدریجاً از یک مرحله به مرحله دیگر سیر می کند و مراتب کمالات را می پیماید، چه اینکه قبل از زندگی دنیا مرده بود و خداوند او را حیات بخشید، باز هم می میرد و زنده می شود ومراحل دیگری را طی می کند .
جایگاه سلسله مراتب درتفکر عرفانی
طریقت که معمولاً با نام تصّوف شناخته شده است، همان ساحت درونی و باطنی اسلام است که تاکید بر تهذیب نفس و قدم نهادن در یک طریق معنوی دارد که در جهان تشیعّ و تسننّ - با توجه به محیطی که در آن به شکوفایی رسیده- متناسب شده است... اما در تشیعّ، در تمامیتّ آن، تفسیر باطنی تری از وحی اسلامی شده است تا تسننّ ظاهر. طریقت هم به لحاظ نظری و هم به لحاظ عملی، ریشه در قرآن دارد.  سا ل ها پیش ماسینیون نوشت، کافی است چند بار قرآن بخوانیم تا دریابیم که تصّوف یا طریقت از آن ناشی می شود. قوس صعود و نزول در تفکّر عرفانی که مراتبی را در جهت رسیدن به عالم بالا و یا نزول تا پست ترین درجه معرفی می کند؛ ترتیبی را در سلوک مطرح می دارد که مبین
شیو ه ی زندگی خاصّی است. ویژگی سلسله مراتبی خلقت در پنج حضرت توسّط بسیاری از اندیشمندان با سیر از والاترین به پست ترین، در قوس نزولی و مسیر عکسش در قوس صعودی، الگوی طراحی در نظام فضایی معماری و شهرسازی اسلامی قرار گرفته است . در نگرش سنتیّ این سلسله مراتب به عنوان مبنای برقراری ارتباط انسان به جهان هستی مطرح می باشد .اصولا وصول به سر منزل مقصود - هر کجا  که باشد اعم از منازل عادی یا معنوی- بدون واسطه و به عبارتی بدون عبور از منازل رابط مقدور نمی باشد. حد بالای لزوم رعایت سلسله مراتب در سیر و سلوک عرفا از اصول بدیهیست .این ضرورت در بسیاری از متون و اشعار عرفا آمده است:
هفت شهرعشق راعطار گشت                                                                                 ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم                                                                                              مولوی
در آثار ادبیات عرفانی به وجود مراتب ادراکی و طی طریق تاکید شده است. در منطق الطیر عطار  به تلاش مرغان در گذر از هفت وادی  و تصفیه شدن در طول مسیر تاکید شده است.  گذراندن هفت وادی طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، فقر  و  فنا برای دستیابی به کمال غایی که در این منظومه، سیمرغ تصویر شده است، نشان آشکاری بر اهمیت گذار از مراتب مشخّص برای وصول است که فرآیندی از پالایش در آن صورت می گیرد. همچنین عطّار در مصیبت نامه پنج مرتبه ادراکی پیاپی را معرفی می کند. این پنج مرتبت عبار تند از: حس، خیال، عقل، دل و جان .
هر یک از این سطوح در مسیر رسیدن به دریافتی از کمال موثر هستند. مرتبه حس به عنوان ناز لترین مرتبه و مربوط به درک محسوسات است، مرتبه دوم یافته های شخص از محسوسات از ضمیر آگاه به ناآگاه منتقل می شود و به همین ترتیب تا مرحله آخر یعنی جان که یافته های ادراکی نهایی شخص از پدید ه های حیات، به صورت پیوندهای او با تجربه های میان فردی و اجتماعی خاص در می آیند .از دیدگاه
عطار این مراتب با هم دارای پیوستگی هستند تا انسان را به سوی کمال نهایی راهبر شوند.
جایگاه سلسله مراتب درتفکراشراقی
حکمت اشراق که مبدع آن سهروردی است از طریق میرداماد در دوران صفوی دوباره احیا گشت و به کمال در هنر این دوران تجلی یافت. میرداماد که بزر گترین پیرو و حامی فلسفه اشراق بود ، محیی و مبدع نظرات نوینی در آن گشت.  شیخ اشراق معتقد به مراتب وجودی در پرتو   نور است و از نظر او، هر یک از موجودات، بنابر قابلیت و درجه قرب خود در یک مرتبة مشخّص قرار دارند که برای نزدیک شدن به حضرت حق باید این مراتب را طی کرد و به مبداء نور نزدیکتر شد. سلسله نظام وجودی عالم در نزد شیخ اشراق پیچیده و مفصل است... مخلوقات جهان که منبعث از نورالانوارند از زوایای مختلف تحلیل می شوند. مراحل مختلف سلسله مراتب موجودات با یکدیگر اختلاف پیدا می کنند، در نتیجه ملاک برای تفاوت درجه موجودات نوری است که هر یک دارد و این نور همان معرفت و آگاهی است. شیخ، نور را حقیقت واحد دانسته و اختلافی که در مراتب آن مشاهده می شود را جز نقص و کمال در نفس حقیقت نور، چیز دیگری به شمار نمی آورد .بنابراین او نظریه ای را تحت عنوان تشکیک نور مطرح نمود که بر همین واقعیت استوار است و موجودات را در مراتب مختلف نورانیت جای می دهد. منطق تشکیک، منطق مراتب است و در آن سلسله مراتب به هم پیوسته اند و میان درجات و مراتب آن گسست نیست .نقش تشکیک به یک عنوان از یک وحدت ذاتی برخوردار است و در عین حال، بنا به درجه نقص و کمال مصادیق آن، دارای
مراتب کثیر نیز می باشد .این نظریه چهار قرن بعد در نظریات صدرای شیرازی تأثیر گزارد.
 
سلسله مراتب از دیدگاه ملاصدرا
هنر و معماری ایرانی اسلامی دوران صفوی ، جلو ه ای نمادین از حرکت کثرت جهان بیرون به وحدت در حضور خداوند خود می نماید که به خوبی در نظریّات ملاصدرا قابل پیگیری است. ملاصدرا مراتب وجود را در سه مرتبه محسوس، متخیلّ و معقول طبقه بندی می نماید. نخستین منازل نفس انسانی، درجه محسوسات و سیر در عوالم اجرام و اجسام و مادیات است... بعد از درجه ی احساس، درجه خیال و تخیلّات و ادراکات خیالی است... و در مرتبه سوم، درجه و مرتبه ی موهومات است .ملاصدرا بیان می دارد که مراتب واسطه، که از وجهی با مرتبه ی پایین تر و از وجهی با مرتبه بالاتر متشابهند؛ همچون دانه های زنجیر مرتبط کننده و برقرا رکنند ه ی ارتباط مراتب نامتجانسند. وی متأثر از شیخ اشراق و با استناد به دیدگا ههای وی اصل «وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت » را اتفاقا با ابتنای بر تشکیک نور و وحدت  نورالانوار در حکمت اشراق بنیان گذارد .
 
 
 
 
 
 
بررسی جایگاه سلسله مراتب درمعماری
در نظر انسان سنتی، کل جهان به هم پیوسته و منشعب از یک نیرو بوده است. در نظام فکری او اندیشه ها نه در یک بعد که در همه ابعاد نمود می یافتند. بدین ترتیب تفکّرات حاکم بر جامعه در هنر و معماری زمان، فرصتِ تجسّم می یافت. در معماری سنتی ایران، بروز سلسله مراتب در معماری در حریم عرضی با هندسه خطوط مستقیم، منحنی و زاویه دار و با اشکال دوبعدی و احجام سه بعدی، و در سلسله طولی
با فضاهای تهی بی شکل که در میان فضاهای هندسی شکل می گیرند و به خیال فرصت فراشت و تعالی می دهند، رخ می دهد.
اصل سلسله مراتب یعنی ساماندهی و ترکیب فضاها و عناصر بر اساس برخی از خصوصیات کالبدی-کارکردی آنها که موجب پدید آمدن سلسله مراتبی در نحوه ی قرارگیری یا استفاده یا مشاهده عناصر شود .بدین ترتیب بروز اصل سلسله مراتب در معماری را میتوان در دو وجه شکلی- مرتبط با عناصر معماری- و فضایی-مرتبط با فضای معماری- مشاهده نمود.
وجه شکلی اصل سلسله مراتب
 در معماری ایران برای تبدیل یک فرم به فرمی دیگر، از نوعی سلسله مراتب بصری استفاده می گردد تا این تبدیل و تغییر را در دید مخاطب آسان گرداند. به عنوان مثال، در اتصال ستون به سقف به وسیله سر ستون و یا تبدیل مربع پلان به فرم دایر ه ی زیر گنبد، به جنبه
تدریجی در تبدیل فرم توجه شده است. در بسیاری از بناها در ایران، مقرنس برای ایجاد سلسله مراتبی جهت تسهیل بصری تبدیل سطوح عمودی دیوارها به سقف استفاده شده است.
 
وجه فضایی اصل سلسله مراتب
نوع دیگری از سلسله مراتب را میتوان در تشکیل یک فضا مشاهده کرد. چنانکه در طراحی یک ایوان یا اتاق، نوعی از مراتب فضایی وجود داشت که اساس آن بر اتصال، انتقال و وصول بود. این نظام فضایی مبنای طرح تداوم فضای  مثبت را تشکیل می دهد.این تداوم فضایی را باید حامل معنایی دانست که به همراه برآوردن نیازهای عملکردی و فضایی، به توالی و تسلسل حالات و احساسات خواهد انجامید و مخاطب را از مکانی به مکان دیگر و از ادراکی به ادراک دیگر منتقل می کند. علاوه بر این، ایجاد فضای انتقالی از جنبه روانشناختی حائز اهمیت است. سلسله مراتب به دو امر مهم پاسخگوست: یکی کسب تدریجی شایستگی ها و بایستگی ها و دیگر اینکه شرایط باید به گونه ای باشد که انسان یکه نخورده و ضربه نامطلوب روانی و روحی بر او وارد نشود.
بررسی جایگاه سلسله مراتب درمعماری مکتب اصفهان
در دور ه ی خاص زمانی که از آن به نام مکتب اصفهان یاد می شود -مانند دیگر دوره های معماری سنتی ایران- سلسله مراتب در قالب شکلی و فضایی مجال بروز یافت. در این دوره، علاوه بر جنبه کارکردی، به جنبه روانشناختی و معنایی در بروز این اصل توجه گردیده است. امتزاج جریا نهای فکری خاص که به رشد و بالندگی ذهنی و در نتیجه کالبدی انجامید؛ باعث بروز نوآور ی هایی در معماری شد که پیش از این مشاهده نگردیده بود. معماری دوره صفوی، پر از نوآور ی هایی است که به فضای درون خود و فضای بیرون از خود معنویتی می دهند که از حدود ادراک ظاهری فراتر می رود، تنها به احساس درون و باطن، یعنی احساسی به هم آمیخته از دریافت شیعی، فرهنگ عرفانی و حکمت اشراقی ایرانی، به ادراک در می آید .اصل سلسله مراتب نیز که در جریان امتزاج جریا نهای فکری این دوره
به رشد و بالندگی رسیده بود؛ فرصتی برای بروز در عرصه معماری یافت. حالا   با توجه به زمینه های فکری مطرح شده، بروز نوآوری در سامان فضایی نظام ورود در معماری مساجد را مورد بررسی قرارمی دهیم. از آنجا که بسیاری ا ز دگرگونی های حادثی، انتقالی و ساختاری در معماری سنتی ایران را در نخستین مراحل پیدایش و شکل گیری آنها می توان در ساختمان مساجد مشاهده کرد . اولین فرصت برای ظهور اندیشه های شکل یافته در مکتب فلسفی اصفهان، در مساجد ساخته شده در این دوران است. معماران و هنرمندان همواره سعی می کردند بهترین تجربه ها و ابتکارهای خود را در بنای مساجد به کار گیرند تا عالی ترین نمونه های معماری را خلق کنند.در مساجد مکتب اصفهان که تحت یک قدرت سیاسی واحد شکل گرفتند و دارای طرح از پیش تعیین شده بودند؛ انتظار می رود که همه و یا حداکثر تمهیدات توسط معمار -با توجه به نظام فکری حاکم- اندیشیده شده باشد .
فضای ورودی مساجد مکتب اصفهان
نظام ورودی مساجد مکتب اصفهان- به خصوص مسجد شاه اصفهان و مسجد شیخ لطف ا.. - همواره مورد توجه قرار داشته اند. پوپ در توصیف مسجد شیخ لطف ا.. می گوید: «هیچ کس قادر نیست با حالتی هوشیار یا متفکر وارد شود بی آنکه احساس ناشی از رسیدن به حضور به وی دست ندهد. این بنابه خاطر همه برازندگی ها و کمالش فاقد ضعف است »شیلا بلر  و جاناتان ام بلوم در مورد مسجد شیخ لطف ا.. می گویند «تأثیر بصری و روانی ای که در بدو ورود به فضای داخلی بزرگ و تابان بر بیننده گذاشته می شود،حیر ت آور است .پیش از این، نظام دسترسی این مساجد از جنبه های مختلف مورد تحلیل قرار گرفته است. بعضی، ضرورت چرخش مسجد رو به قبله را دلیل بر تشکیل نظام ورودی پیچید ه تر عنوان کرد ه اند. البته این فرض چندان با واقعیت نمی خواند. مثلاً در مورد مسجد شیخ لطف ا...، ایوان می توانست بدون کمترین انحرافی به دیوار غربی گنبدخانه بپیوندد و از آنجا به بعد یک ورودی خمیده اضافی را ارائه دهد. یک چنین ورود ی های جانبی در حرم، البته در معماری ایران چیزی تازه نبود. گو اینکه باید پذیرفت، این کار یک عمل پذیرفته شده برای جااندازی ورودی اصلی در مقابل محراب بود .بعضی نیز جنبه های معنایی را در تشکیل این نظام ورودی مؤثر دانسته اند. سسله مراتب در زیباترین شکل خود در سیر از
ظاهر به باطن بروز می یابد. هنرمند مؤمن می کوشد تا ماده را به صورت باطنی آن نزدیک سازد. در نتیجه اثر هنری او نیز چنین تأثیری بر مخاطب می گذارد. معمار، چنین سیر از ظاهر به باطنی را  که معنای حقیقی ذکر و جوهر عبادت است؛ در معماری خود متناسب با موضوع بنا تسری می داد .در مورد مسجد، حقیقت باطنی که در پس آن نهفته است، مخاطب را همراه با گذار در مراتب بنا به سیر از ظاهر به باطن دعوت می کند. در مسجد شاه اصفهان و مسجد شیخ لطف ا... که به عنوان کاملترین نمونه های معماری مسجد شناخته می شوند؛ به شکل کاملتری این سیر در کالبد بنا محقق می شود. باطن نماز که اصلی ترین فعلی است که در مسجد واقع می شود، یعنی مناسک حج و باطن آن که کعبه است، و باطن آن که قلب انسان کامل است، که باطن آن عرش است،در کاملترین وجه در این مساجد به ظهور می رسد. بدین ترتیب نحوه سیر و سلوک نمازگزار در مراتب بنا، برابر و به ازای مناسک حج گرفته می شود. مسجدی که در واقع سایه و مظهر کعبه است، و قلب زمین محسوب می شود؛ بواسطه نسبت معنوی و ارتباط ملکوتی که با کعبه دارد، از حیث اسلوب معماری از همان الگویی تبعیت می کند که کعبه و عرش بر مبنای آن ساخته شد ه اند .از نظر نگارندگان، جایگاه سلسله مراتب در نظام فکریِ شیعی، عرفانی، اشراقی مکتب اصفهان، تعمق بیشتر در مفهوم سیر از ظاهر به باطن را موجب گشته است. لذا جهت فراهم آمدن زمینه لازم برای سیر وسلوک نمازگزار در بنا، تغییرات هوشمندانه ای در ترتیب فضایی آن صورت پذیرفته است.
مقایسه نظام ورودی مساجد مکتب اصفهان با مساجد پیشین
علاوه بر مسجد شاه اصفهان و شیخ لطف ا...، بررسی دیگر مساجد ساخته شده در بازه زمانی یاد شده، میزان پیچیدگی نظام ورودی مساجد این دوره را روشن خواهد ساخت. در صورت اثبات افزایش مراتب فضایی در ورودی مساجد، نباید وجود یک نظام فکری اصیل را در پس ویژگی های کالبدی این مساجد تصادفی ا نگاشت.
برای اثبات وجود یا عدم وجود تغییر در ساماندهی فضای ورودی مساجد، به مقایسه نمونه های ساخته شده تحت نظام فکری مکتب اصفهان با موارد مشابه در دور ه های قبل می پردازیم. در این راستا، نمونه مساجدی پیش از شکل گیری مکتب اصفهان، که دارای وجوه مشترکی برای مقایسه با مساجد این مکتب هستند،ا نتخاب می گردد.
معمولا مساجد را از لحاظ تاریخی و کالبدی در دو دسته زیر تقسیم می کنند:
مساجد دارای طرح از پیش تعیین شده - مربوط به دوره  ایلخانیان به بعد- که به دلیل وجود طرح مشخّص، کمابیش دارای همه یا بیشترین جزء فضاها و عناصر ورودی هستند.
مساجد بزرگ و متوسطی که در دور ه های تاریخی مختلف تکوین یافته اند .
مساجد مکتب اصفهان که تحت یک قدرت سیاسی واحد شکل گرفتند؛ دارای طرح از پیش تعیین شده بودند. بدین ترتیب این مساجد با مساجدی از دوره ایلخانیان به بعد، که در یک دوره زمانی مشخص ساخته شده و دارای طرح از پیش تعیین شده بودند قابل مقایسه خواهند بود.

مسجد شاه اصفهان                                                                                                                                                                  ورود در مساجد مکتب اصفهان
مسجد بی بی خانم سمرقند                                                                                               ورود در مساجد پیش از مکتب اصفهان
دیاگرام نظام ورودی مساجد در دو دوره صفوی و تیموری
با توجه به پلان معماری و تجربه فضایی ناظر، شاخصه هایی برای مقایسه نظام ورودی این مساجد تعریف می شود:
-شکل مسیر دسترسی و طول آن،
- تباین فضایی به هنگام عبور از مراتب ورودی، که به صورت گشادگی و تنگی فضا و وجود یا عدم وجود نور بروز می یابد.
-چرخش یا عدم چرخش ورودی نسبت به صحن و یا سوی قبله.
- موقعیت ناظر در هنگام مواجه با صحن مسجد )ورود ناظر به صحن از کنج یا مرکز(.
در این جدول، نمونه ها بر اساس زمان ساخت ترتیب یافته اند.
نمونه مساجدی که پیش از شروع مکتب هنری اصفهان ساخته شدند، در دو بخش مساجد تیموری و مساجد اوایل دوره صفوی - پیش از شروع مکتب اصفهان- جای دارند. در مواردی خاص، به دلیل موقعیت مکانی بنا و دوری آن از کانون شکل گیری مکتب اصفهان، تغییراتی در ترتیب قرار گیری نمونه ها صورت گرفته است. در این جدول از آوردن نمونه هایی که در دوران صفوی مورد مرمت قرار گرفته اند ولی قسمت های قابل ملاحظه ای از بنای اصلی پیش از این دوره ساخته شد ه اند، اجتناب شده است. همچنین مساجد کوچک روستایی که جنبه کارکردی صرف دارند و یا مساجد کوچک محلی که کمتر تحت نفوذ اندیشه ها واقع شد ه اند، در جدول لحاظ نگردیده است.
آ نچنان که از مقایسه نمونه ها مشاهده می شود، تفاوت بارزی میان مراتب ورودی دو دوره نمایان است. در مساجد طراحی شده پیش از شروع مکتب اصفهان، مسیر رسیدن به صحن –یا گنبد خانه در مساجد فاقدصحن- کاملاً مستقیم و بدون چرخش طراحی گردیده است. در حالی که در مساجد این مکتب، به کمک ابزارهایی چون چرخش، ورود از دو سو و طراحی مسیرهای پر پیچ و خم، سعی شده است تا بر مراتب فضای ورودی افزوده شود و به این ترتیب بر آمادگی ذهنی مخاطب پیش از ورود تاکید شود. ورود در مساجد طراحی شده پیش از مکتب اصفهان، در اکثر مواقع از مرکز صورت گرفته است؛ این موضوع به صراحت ورود تأکید می ورزد. حال آن که در نظام ورودی مساجد مکتب اصفهان پیچیدگی بیشتری مشاهده می گردد. گرچه عوامل دیگری چون محل قرارگیری مسجد در بافت و ارتباط آن با فضاهای شهری و بازار در تکوین نظام ورودی مؤثر است؛ اما بررسی مساجد در موقعیت های مکانی متفاوت در دور ه های زمانی یاد شده، به تحقیق جامعیت لازم را خواهد بخشید.
در جدول 2، نمونه ای از پلان ورودی مساجد در سه دوره زمانی پیش، مقارن و پس از مکتب اصفهان قرار گرفته است که پیشرفت در ترتیب نظام ورودی را به وضوح نشان می دهد.
بدین ترتیب دسترسی از یک مسیر مستقیم و بی واسطه به مسیری همراه با توقف ها و حرکت های جهت دار، تغییر و تکامل یافته است.
نظام ورودی مساجد واجد صحن در مکتب اصفهان را می توان در دو گروه زیر جای داد:
ورود از کنج
ورود از پشت ایوان
 
 
 


ورود از کنج: در نمونه هایی که ورود به فضای صحن از کنج یا زوایایی غیر از وسط جداره صحن محققّ می شود؛ در بیشتر موارد با پیچیدگی هایی در مسیر دسترسی مواجه هستیم. چرخش و ایجاد پیچش در مسیر، افزایش طول مسیر، افزایش ریتم و تنگی و گشادگی فضا، ابزارهایی هستند که معمار به مدد آنها بر پیچیدگی در نظام ورود ی افزوده است.
ورود از پشت ایوان: در نمونه هایی که ورود به آنها از پشت فضای ایوان محقق می شود، جهت افزایش مراتب با یک یا هر دو راهکار زیر روبرو هستیم:
ا یجادچرخش درمحل ا یوان
 و یا  ورود از دو سوی ایوان
ورود از دو سوی ایوان: در مساجدی که ورود به آنها از دو جانب ایوان محقق می شود، هوشمندی خاصی جهت افزایش آمادگی ذهنی در مخاطب صورت گرفته است. جلوخان منتهی به دهلیز باشکوهی می شود؛ این یکی از ویژگی های معماری ایرانی است. این دهلیز هشت ضلعی است از این رو، جهت خاصّی ندارد، در نتیجه به عنوان پاشنه ای عمل می کند که محور ساختمان روی آن می چرخد .در نظام فضایی این گونه از ورود یها، به درک و دید انسانی بها داده شده است و از جنبه روانشناختی به تکامل سلسله مراتب ذهنی پیش از ورود به صحن توجه شده است. دهلیز ورودی و فضای هشتی نقطه عطفی در طراحی نظام سلسله مراتبی ورود این مساجد است. این فضا به خاطر
فراهم آوردن دید بصری مناسب به داخل صحن، یک مرتبه  از آمادگی را پیش از ورود در مخاطب شکل می دهد و او را در پیمودن مسیر ترغیب می نماید. بدین ترتیب با ورود به دالا نهای اطراف که تا حدودی نیمه تاریک هستند؛ اشتیاق نمازگزار برای رسیدن دوچندان شده و در هنگام ورود آمادگی لازم برای وی محقق می شود. بررسی ها نشان می دهد، این نوع سامان ورودی که از این دوره به بعد پا  به عرصه ی معماری گزارد - و باید آن را نوآوری معماری مکتب اصفهان شناخت- در دور ه های بعد در طراحی مساجد بیشماری مورد گرته برداری قرار گرفته است که گاه به صورت کاملتری، مجال بروز یافته است.

 
 
 
 

 
 سلسله مراتب در  مسجد آقانور
 با توجه به ساخت مسجد آقانور در دوره ی ظهور و استیلای مکتب اصفهان بر معماری ، بررسی این سلسله مراتب در این مسجد جالب توجه است.
مسجد هم  از ورودی اصلی  و هم از ورودی فرعی به فضای داخلی دسترسی دارد.
دسترسی به شکل  مستقیم به فضای داخلی از طریق ورودی فرعی امکانپذیر است، که طول مسیر آن زیاد است و تباین فضایی متوسطی دارد.در عوض دسترسی از ورودی اصلی به شکل غیر مستقیم انجام می شود ، با طو ل مسیر و تباین فضایی زیاد. این دسترسی در کنج قرار گرفته است و چرخشی نسبت به صحن(یاقبله) دارد.

 
باید توجه داشت در مکتب اصفهان به دلیل توجه خاص حکومت به هنر ومعماری و گرایش به تشیعّ و مفاهیم وابسته به آن؛ فرصتی برای بروز اعتقادات شیعی در معماری پدید آمد. امتزاج کم نظیر تشیعّ، عرفان و اشراق، به این دوره از تاریخ تشخّصی بخشید که کم و بیش جایگاه خود را در معماری مکتب اصفهان پدیدار نمود. از مصادیق بروز این اندیشه ها در معماری مساجد، افزایش هوشمندانه مراتب فضایی در ترتیب فضای ورودی آ نهاست.در نوشتار حاضر، از بررسی و مقایسه نظام ورودی مساجد متعلّق به دوره تحقیق –دوره ظهور مکتب اصفهان- با نمونه های
پیشین، نتایج زیر حاصل می گردد:
نظام فضایی مساجد در مکتب اصفهان به نحو بارزی تکامل یافته است. این تکامل در اکثر قریب به اتفاّق موارد - به خصوص
مساجدی که توسط دولت حاکم ساخته شدند- مشاهده می شود. تکامل مراتب فضایی در نظام ورودی مساجد با شیو ه هایی چون
ایجاد چرخش در مسیر ورود، افزایش طول مسیر و تباین فضایی صورت گرفته است.
در این دوره، شیوه جدیدی در سامان فضایی مسجد ابداع گردیده است که برای اولین بار در نظام ورودی مسجد شاه اصفهان مشاهده می شود. در این شیوه، به جای ورود مستقیم از میان ایوان، ورود از دو سوی آن صورت می پذیرد. با ورود غیرمستقیم، طی مراتب گذار بر آمادگی مخاطب پیش از ورودمی افزاید. با توجه به بررسی انجام شده، در دور ه های بعد – در برخی از مساجد دوره زندیه و قاجار- از این شیوه گرته برداری شده است.
جایگاه سلسله مراتب در نظام فکریِ شیعی، عرفانی، اشراقی مکتب اصفهان، تعمق بیشتر در مفهوم سیر از ظاهر به باطن را موجب گشته است. افزایش مراتب ورودی در مساجد را می توان در این راستا، جهت ایجاد آمادگی در نمازگزار برای گذار از مراتب مادی به معنوی دانست.
اصل سلسله مراتب در تدوین فضای معماری، با تشیّع و مفاهیم وابسته و منتج از آن قرابت می یابد. بدین ترتیب برای معماری در جهان تشیعّ به عنوان یکی از اصول موضوعیتّ می یابد. توجّه جامعه معماری به این اصل و تلاش در جهت بازیابی هوشمندانه آن در معماری معاصر، به ارتقاء سطح معنایی و کالبدی معماری کمک قابل توجّهی خواهد نمود. Normal 0 false false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

نوشتار آیت الله صافی به مناسبت سالروز کشف حجاب


تسبیح - در نوشتار آیت الله صافی به مناسبت سالروز کشف حجاب آمده است:  ركن، اساس و پايه‌اي كه بانوان مسلمان در جهان به آن ممتاز هستند و كرامت و شرافتي كه به آن افتخار مي‌نمايند، ركن قويم و اصيل حجاب است؛ همان اصلي كه دشمنان اسلام به اهميت آن تا آنجا پي‌برده‌اند كه يكي از نخست‌وزيران اسبق انگلستان در نطقي به صراحت مي‌گويد: «مادامي كه كعبه، قرآن و حجاب در جوامع اسلامي باشد، ما نمي‌توانيم سيادت و آقايي خود را داشته باشيم. بايد قرآن را بسوزانيم، كعبه را از بين ببريم (كه وهابيت را براي رسيدن به همين هدف به عربستان آوردند) و عفّت و حجاب را از بانوان مسلمان بگيريم.»

از همين رو امان ‌الله خان را در افغانستان آوردند كه مردم افغانستان مجالي براي پياده‌كردن نقشه‌هاي استعماري به وي ندادند. كمال آتاتورك در تركيه روي كار آمد كه منجر به حكومتي سكولار شد و در ايران نيز رضاخان را علم كردند تا ريشه دين را از جوامع اسلامي بخشكاند؛ اما پس از يك‌صد و پنجاه سال، تلاش سياست‌هاي استعماري در حجاب‌زدايي ناكام ماند و با اين‌كه در كشورهايي مثل تركيه، افغانستان و ايران، عوامل مزدور و بي‌سواد و فاقد غيرت، مثل رضاخان و مصطفي كمال و امان ‌الله ‌خان را برانگيختند و به قوه قهر و كشتار و حبس و زور و ارتكاب جنايات بسيار، به ميدان جنگ با حجاب اسلام آمدند، در برابر استقامت مسلمانان شكست خوردند و خودشان از صفحه‌هاي ظلم و جنايت به دار البوار جهنم شتافتند.

قوّت ايمان مسلمانان و التزام آنها به سنن اسلامي و حجاب، در كمال استحكام متجلي گرديد. در ايران ما ـ كه الحمدلله از بركت انقلاب اسلامي، حجاب و عفاف در جايگاه رفيع خود قرار گرفت ـ بيشتر بانوان متعهد و متدين به هويّت خود، به حجاب به چادر افتخار مي‌كنند.در كشور تركيه، بازگشت به حجاب، روز به روز بيشتر و مقامات عالي اين كشور در اعاده اين هويت پيشقدم مي‌باشند.

در افغانستان ـ كه از روز اول امان ‌الله خان را خلع نمودند ـ الحمدلله شجره طيبه حجاب در شرايط فعلي و بيداري اسلامي هر روز شاداب‌تر مي‌شود.هرچند دشمنان اسلام، دست از معارضه با آن بر نمي‌دارند و با زنان محجبه مسلمان در داخل كشورهاي خود جنگ دارند و با جعل قوانين ضد انساني، و حتي جريمه و ممنوعيت‌هايي، فضا را بر مسلمانان ـ كه برخي از آنان از اساتيد دانشگاه‌ها هستند ـ تنگ مي‌كنند، امّا با مقاومت و استقامت و اعتراضات قانوني آنها مواجه مي‌شوند؛ مانند همين جرياني كه در كشور به اصطلاح دروغ آزاد و متمدّن فرانسه جاري است، و در اين ميان، اين اعتراف نيز جالب است كه يكي از سران اين دولت‌هاي اسلام‌ستيز، از حمايت ممنوعيت حجاب سرباز مي‌زند و مي‌گويد: «مريم طاهره، مادر حضرت مسيح محجبه بوده است.»
با اين همه، مسأله حجاب در ميان چالش‌هاي سياسي و سياست اسلام‌زدايي استكباري حفظ شده است و مسلمانان حتي در كشورهاي مسيحي از بعض كشورهاي اسلامي بيشتر متعهدند كه روي‌پوش مناسب داشته باشند.

ما به بانوان فاضل و شجاع كه در ميان آن سياست‌ها در كشورهاي غربي، شخصيت اسلامي خود را با حجاب كامل اعلام مي‌كنند، افتخار مي‌كنيم.سزاوار نيست و دور از انتظار است كه بانوي مسلمان، در غرب و قلب اروپا بر حفظ حجاب اسلامي آن‌گونه در برابر فشارهاي دولت‌هاي آنها مقاومت كند، ولى در كشور اسلامي عزيز ما ايران، ترك چادر مد و رايج شود و بعضي از دختران بدون چادر باشند! آنجا ايستادگي و قدرت ايمان و شجاعت و خودباوري باشد و اينجا گرايش به قهقرا و ترك سنّت‌ها و شعارهاي مقدس انقلاب اسلامي ـ العياذ بالله ـ رايج شود!

وضعي كه فعلاً متعارف شده ـ كه به هيچ وجه، بانوان بر مرجوحيت و ناخوشايندبودن كشف وجه توجه ندارند و با مردان بيگانه به طور مستمر، مثل مرد با مرد، يا زن با زن معاشرت و همكاري دارند و آن را عادت و رسم قرار داده‌اند و در معابر و خيابان‌ها و مجالس ظاهر مي‌شوند ـ با مجموع تعاليم اسلامي ‌و جهاتي كه شارع مقدس در آن، حفظ كرامت والاي زن را در نظر گرفته، منطبق نمي‌شود و با اين جمله بزرگ و پر معني قرآني كه حد رابطه زن و مرد بيگانه با هم اگر چه به صورت ارشاد و سفارش و توصيه آن را فرض كنيم، سازگار نيست: (ذلكُم أطهرُ لقُلُوبكُم و قُلُوبهن)

هر نوع و هر وضعي كه با آن دل‌ مردان و زنان پاكتر بماند، آن مطلوب است. امروز هم، هر چه لباس با شرم و حيا بيشتر رعايت شود، لباس اسلامي‌تر است. البته غرض ما اعلام حرمت اين لباس‌هايي كه متداول شده، نيست؛ چون به هر حال آن را ساتر عورت و پوشش بشره مي‌دانند؛ ولي با حياي اسلامي همسو نيست و بعض صور آن تا حد حرام هم مي‌رسد.

به طور كلي لباس و پوشش اسلامي چه در رفت وآمدهاي بيرون از منزل، و چه داخل منزل در بين محارم و بين همجنس و چه در دانشگاه و چه در مراسم رسمي، در سفر و حضر براي مرد و زن و پير و جوان در حضور غير همسر بايد بر اساس وقار و حيا و مراعات حيا باشد كه در جوامع اسلامي نظر به سفارش‌هاي بسيار و تشويقات اكيده كه در موضوع حيا شده است، مسلمان‌ها همه بر حسب تربيت اسلامي و محيط اسلامي، مصاديق آن را مي‌شناختند و به حفظ آن اهميت مي‌دادند، بايد در لباس نيز استقلال و شخصيّت اسلامي ظاهر باشد و تقليد از بيگانگان حتي در بعض مراسم و اعطاي امتيازات و جوايز نباشد.

هويت اسلامي در هر مورد و برنامه بايد ظاهر گردد؛ مانند كنار گذاشتن كراوات بر اثر انقلاب‌ ـ اگر چه به ظاهر چيز مهمّي نيست ـ ولي داراي معنايي با اهميت و اعلام موجوديت و هويت است؛ بنابراين، پوشش‌هاي فعلي كه روز به روز در جامعه مسلمانان بر اثر تقليد از بيگانگان، رايج و هويّت اسلامي ما را خدشه‌دار مي‌نمايد و پوشش‌هايي كه وضع اندام را در معرض ديد ديگران قرار مي‌دهد، لباس حيا نيست و مسلمان با حيا، در پوشيدن آن شرم مي‌كند.

البته فرهنگ‌هاي غربي ـ كه حتي روابط نامشروع زن و مرد را عيب نمي‌گيرند يا مهم نمي‌شمارند و شنايع ديگر را مجاز و قانوني كرده‌اند ـ بسياري از سنن و اخلاقيات زن مسلمان را در حفظ عفّت و شرف خود، خلاف آزادي او مي‌دانند؛ امّا زن مسلمان و تعليمات اسلامي، ‌آن فرهنگ را محكوم و مبتذل و دون شأن زن و انسان مي‌دانند. شخصيت زن مسلمان را نمي‌توان با اين نگرش‌هاي حيواني زير سؤال برد.

بايد خواهران با فضيلت كه بر جوانب متعدد حيات زن و سياست‌هايي كه هميشه براي تغيير هويت اسلامي ‌بانوان و در نتيجه تغيير هويت اسلامي‌ كل جامعه وجود داشته، احاطه و آگاهي يابند و بتوانند تعهد خود را با سنن اسلامي، ‌بيش از پيش استحكام بخشند و خود را در برابر تبليغات سوء، مصونيت داده و بيمه نمايند.

کربلا قبله مسلمانان است.


تسبیح - تلاش های فرقه گرایانه آل سعود در مقاله "محمد آل شیخ" فرد نزدیک به مقامات سعودی در روزنامه الجزیره به صورت واضح و روشن نمود پیدا می کند.

این نویسنده جمله مالکی در روز اربعین که گفته بود کربلا قبله مسلمانان است و باید آن را هر روز زیارت نمود را شروع بحث و بهانه آن قرار داده و مالکی را متهم می کند که با این کار بر تارهای شیعه گری افراطی می نوازد و قصد دارد قدسیت کعبه را کمرنگ کند.

"محمد آل شیخ" سپس عمدا سخن مالکی در جمله ای که اذعان داشت "مکه مکرمه قبله مسلمانان است" را حذف می کند – و نمی گوید که منظور از قبله بودن کربلا یعنی قبله دلها بودن نه قبله ای که به سمت آن نماز خوانده شود- و نمی گوید که مالکی با این سخن قصد داشته فضیلت کربلا و توجه ویژه به آن را برساند و سپس همگام با وهابیت و با قصد ایجاد شبهه در مورد مذهب شیعه به ذکر احادیثی در این مورد البته به صورت غرض ورزانه میپردازد.

این حرکت روزنامه سعودی الجزیره تعجب شیعیان عراق را برگزیده در حالیکه سالانه هزاران مسلمان شیعه وسنی عراقی  به حج -به عنوان تنها قبله مسلمانان- میروند و به ادای مناسک آن می پردازند. نویسنده " کریم ناصر" در صفحه فیس بوک خود می نویسد: اینچین گفتاری شایسته یک نویسنده معروف در روزنامه الجزیره نیست و اگر از سوی شخصی تکفیری و افراط گرا گفته شده بود شاید قابل توجیه بود ، نویسنده بداند که مسلمانان شیعه نیز مانند دیگران به سوی کعبه نماز می خوانند. رسانه های سعودی که به دست عناصر وهابیت اداره می شود سعی دارند بقیه مذاهب را تکفیر کنند.

مصاحبه با مکارم شیرازی


کلاس درس آیت‌الله مکارم ترک نمی‌شود مطالعه زیادی در برنامه روزانه‌اش گنجانده شده، دیدارهای روزانه با گروه‌ها و اشخاص مختلف، نماز جماعت، سخنرانی، مصاحبه و ... از کارهای ایشان است.

ورزش ایشان ترک نمی‌شود، بسیاری هر روز پیاده‌روی این مرجع تقلید را می‌بینند، به تغذیه اهمیت می‌دهند، نسبت به روابط خانوادگی، تربیت فرزندان و صله رحم نیز توجه ویژه‌ای دارند.

خبرگزاری حوزه گفت‌وگوی متفاوت محمد مهدی ربانی با این مرجع تقلید را منتشر می‌کند

*متولد شیراز

من در اسفند سال ۱۳۰۵ هجری شمسی در شیراز در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم پدر و پدربزرگم تاجر بودند و خانواده ما عشق و گرایش قابل ملاحظه و خوبی به مذهب داشتند، هر چند نه روحانی بودند و نه روحانی‌زاده.

پدرم علاقه زیادی به آیات قرآن داشت، ‌در دورانی که در مدارس ابتدایی تحصیل می‌کردم، گاهی شب‌ها مرا به اتاق خودش فر می‌خواند و به من می‌گفت: ناصر! کتاب «آیات منتخبه» و ترجمه آن را برای من بخوان (این کتاب مجموعه آیاتی بود که توسط بعضی از دانشمندان انتخاب شده بود و در زمان رضاخان در مدارس به عنوان «تعلیمات دینی» تدریس می‌شد) من آیات و ترجمه آن را برای او می‌خواندم و او لذت می‌برد.

*مادر بزرگ مرجع‌ساز

مادربزرگی داشتم که ظاهرا خواندن و نوشتن نمی‌دانست، ولی باهوش و پرحافظه بود. همیشه پای منبر وعاظ می‌رفت و هر چه را می‌گفتند به خاطر می‌سپرد همین که از در خانه‌ وارد می‌شد شروع می‌کرد به بازگو کردن منابر وعاظ؛ احادیث و روایات زیادی به خاطر داشت.

به خاطر علاقه زیادی که به من داشت،‌مقدار زیادی از دوران کودکیم را نزد او می‌گذراندم، از داستان‌های انبیا و اولیا زیاد برایم تعریف می‌کرد و این باعث شد که روز به روز به مسایل مذهبی علاقمند‌تر شوم. از مسایل طب قدیم نیز زیاد اطلاع‌ داشت و پیوسته برای ما تعریف می‌کرد.

مادربزرگم مرا زیاد به مسجد می‌برد، از همان طفولیت به مسجد عادت کردم. شاید هشت ساله بودم که از منبر وعاظ استفاده می‌کردم و مطالب اسلامی برایم بسیار لذت‌بخش بود و در خاطره‌ام نقش می‌بست.

*دوران تحصیل

چهار یا پنج ساله بودم که به دبستان رفتم و چون سن من کافی نبود، در کلاس آمادگی شرکت کردم مدرسه ما به نام «زینت» در شیراز معروف بود، در همان کلاس آمادگی به ما تعلیماتی دادند که خوب آنها را فرا گرفتم و به همین دلیل بدون این که سلسله مراتب رعایت شود مرا به کلاس بالاتر یعنی کلاس دوم بردند و به این ترتیب دوره دبستان و دبیرستان را گذراندم.

محل بعدی من در کنار تحصیل در سال سوم دبیرستان، مدرسه «خان» از مدارس بسیار قدیمی، بزرگ و معروف و محل تدریس یا تحصیل فیلسوف گرانقدر صدرالمتالهین شیرازی بود.

استاد من، مرحوم آیت‌الله ربانی شیرازی بود به ایشان گفتم من کتاب «جامع المقدمات» (کتاب درسی سال اول حوزه) را ندارم، اگر آن را بیست و چهار ساعت به من امانت بدهید مطالعه می‌کنم و «امثله» و «شرح امثله» را یک روزه با مطالعه امتحان می‌دهم ایشان با کمال تعجب آن کتاب را به من دادند؛ تمام شب و روز را مشغول خواندن بودم فردا امتحان دادم و قبول شدم و به رتبه بالاتر رفتم.

*رنگ خدا

شاید بیش از دوازده سال از عمرم نمی‌گذشت که دائما احساس می‌کردم گمشده‌ای دارم که باید آن را پیدا کنم، به مسجد می‌رفتم در جلسات وعاظ شرکت می‌کردم و به زیارت حضرت شاه چراغ می‌رفتم، ولی گمشده خود را پیدا نمی‌کردم توسل‌های مختلفی به اندازه فهم خود داشتم ولی باز سیراب نمی‌شدم.

علاقه شدیدی به عبادت پیدا کرده بودم، ولی در آن سن و سال کودکی، از عبادت چندان سر در نمی‌آوردم، گاه نیاز به حمام پیدا می‌کردم و چون در آن زمان حمامی در منازل وجود نداشت، من نیز بسیار کم رو بودم (و نمی‌خواستم از پدر و مادرم پولی برای حمام بگیرم و رسم بود که پسرها فقط همراه پدر به حمام بروند) ناچار تک و تنها به بیرون شهر (محلی که قبر سعدی است) و چشمه‌ای با آب نیمه گرم از آنجا عبور می‌کند و شاید حدود یک فرسخ تا منزل ما فاصله داشت می‌رفتم و خود را شستشو می‌دادم و باز می‌گشتم،‌اما در دل احساس رضایت می‌کردم.

*عشق شدید، تلاش فراوان و پیگیری

من در ایام تحصیل، شب و روز تابستان و زمستان، در ماه رمضان، محرم و صفر، جز روز جمعه و بعضی از روزهای تعطیلات مهم (سه روز سال) همه روزه درس می‌خواندم و در مدرسه چیزی جز مباحثه و تدریس حاکم نبود و عشق من به درس روز به روز بیشتر می‌شد هر مقدار درس می‌خواندم راضی نبود مرتب به استادم فشار می‌آوردم که بیشتر درس بدهد اولی او راضی نمی‌شد شاید تصورش این بود که اگر کودکی سیزده سال این همه برای درس اصرار می‌کند مبادا به زودی پژمرده شده و آینده‌اش به خطر افتد.

پیوسته با او در جنگ و گریز برای گرفتن درس بیشتر بودم، اما او سعی داشت که من بیشتر درس نخوانم و حق با او بود، ولی شخصی که عاشق چیزی است تسلیم این حرف‌ها نمی‌شود شاید باور نکنید حتی برای خودم باور کردنش مشکل است که من در آن ایام شروع به تدریس مراحل پایین‌تر کرده بودم و گاه در همان مدرسه در یک روز هشت جلسه تدریس داشتم و خودم نیز چندین درس و مباحثه داشته و با این که منزل ما در شیراز بامدرسه فاصله زیادی نداشت بسیار کم به منزل می‌رفتم شب و روزی در مدرسه بودم.

شب‌ها که مشغول مطالعه می‌شدم تا دیروقت سعی بر مطالعه داشتم یک شب وسط مطالعه خوابم برد در آن وقت‌ها همه از چراغ نفتی استفاده می‌کردیم چراغ واژگون شد صبح که بیدار شدم خودم را در یک طرف و کتاب و چراغ را در طرف دیگر دیدم که سیاه و خاموش بود؛ خدا رحم کرده بود که حجره آتش نگرفته بود.

به هیچ وجه به تغذیه اهمیت نمی‌دادم و اصولا وضع زندگی طلاب در آن روز از امروز بسیار سخت‌تر بود مجموعه این امور سبب شد که از نظر جسمی بسیار لاغز و پژمرده شدم، ولی عشق و شور و علاقه همه این‌ها را جبران می‌کرد.

*نهراسیدن از مشکلات زندگی

در ابتدای ورود به قم از نظر زندگی مادی در فشار فوق‌العاده‌ای قرار گرفتم.

ماه رمضان که مصاف با تابستان بود، فرارسید و من و دوست هم حجره‌ایم روز می‌گرفتیم، ولی روزی فرا رسید که موقع افطار شاید یک عدد نان هم برای خوردن نداشتیم، دوست من گفت: من می‌روم کار می‌کنم قوت لایموتی پیدا می‌کنم، ولی کار پیدا نکرد گویا بعضی از کتاب‌های درسی را فروخت تا لقمه نانی فراهم کند، این یک امتحان الهی بود که اگر چه طول کشید ولی بحمدالله و المنه به خوبی سپری شد و گشایش حاصل گشت و هرگاه اکسی از فشار زندگی شکایت می‌کند حال او را درک می‌کنم.

در نجف اشرف هم همان تنگنای زندگی در قم برای من تکرار شد، آنقدر از نانوا نسیه آورده بودم که از او خجالت می‌کشیدم روزی لازم بود که به حمام بروم حتی پولی که حمامی، بدهم نداشتم ناچار ساعت کم قیمتی را که داشتم به حمامی دادم و به او گفتم این نزد شما باشد تا پول بیاورم، گویا او هم فهمید و ساعت را قبول نکردو گفت پول را بعدا بیاورید ولی پیدا بود که این گونه حوادث و آزمایش‌ها برای ورزیدگی در راه خداستو این فشارها الطاف خفیه الهیه است که از یک سو انسان را متوجه ذات پاک او می‌سازد و از سوی دیگر روح مقاومت را در او می‌دمد.

سرانجام بن بست‌ها شکست و مساله مالی تا حد زیادی حل شد قسمت عمده زندگی من از طریق رفتن به تبلیغ در ایام محرم و صفر و ماه مبارک رمضان تامین می‌شد و قسمتی هم از شهریه حوزه ولی بعدا که کار تالیفات من بالا گرفت و به اصطلاح حق‌التالیف کتاب‌های من جواب‌گوی زندگی من بود دیگر از شهریه مراجع هم استفاده نکردم.

الان هم زندگی شخصی من از حق التالیف کتاب‌هایم اداره می‌شوند، نه از بیت‌المال با این که هر ماه بیش از دو میلیارد تومان وجوه بیت‌المال نزد من جمع می‌شود همه را برای کارهای فرهنگی و شهریه طلاب و اساتید حوزه‌های علمیه سراسر کشور هزینه می‌کنم.

*اجتهاد در سن بیست و چهار سالگی

در نجف اشرف در محفل درس حضرات آیات عظام آیت‌الله العظمی سید عبدالهادی شیرازی، آیت‌الله العظمی حکیم و آیت‌الله العظمی آملی حضور یافتم و به زودی به واسطه طرح سوالات مختلف در بحث‌های اساتید بزرگ، شناخته شدم و همه جا مورد عنایت و محبت قرار گرفتم و سرانجام در سن بیست و چهارسالگی به وسیله دو نفر از مراجع بزرگ آن زمان که یکی شیخ‌الفقها آیت‌الله العظمی اصطهباناتی و دیگری آیت‌الله العظمی حاج شیخ محمد کاشف الغطا بود،‌ مفتخر به اجازه اجتهاد گشتم.

*ساعت ۱۳ تومانی!

دلم می‌خواست آخر شب بیدار شوم و بتوانم نماز شب بخوانم و با خدا راز و نیاز کنم ولی بیدار شدن در آن سن و سال بسیار مشکل بود فکر کردم ساعت زنگ‌داری پیدا کنم یکی از شاگردانم که در ساعت فروشی کار می‌کرد ساعت زنگ‌داری آورد و گفت: قیمت آن سیزده تومان است من به صورت محترمانه آن را بازگرداندم برای آن که در آن زمان که شاید تمام شهریه من در یک ماه سه تومان می‌شد امکان خریدن چنین ساعتی برایم وجود نداشت!

*تشویق آیت‌الله العظمی بروجردی بر نخستین کتابم

وقتی کتاب «جلوه حق» (نخستین کتاب من) چاپ شده بود،‌یک جلد از آن را خدمت آیت‌الله العظمی بروجردی فرستادم.

مدتی بعد ایشان دنبال من فرستادند خدمتشان رفتم فرمودند: من پایم درد می‌کرد و چند روزی به درس نیامدم تبعا وقت بیشتری برای مطالعه داشتم، چشمم به کتاب شما افتاد؛ اول دیدم «جلوه حق» اسمی است که به صوفی‌ها می‌خورد (در حالی که کتاب، بحث‌های منطقی بر ضد صوفیه داشت) و همین مسئله، حس کنجکاوی مرا تحریک کرد و کتاب را برداشتم از اول تا به آخر، تمام آن را خواندم (من بسیار از روحیه این مرد بزرگ تعجب کردم که چه‌طور کتابی را که از یک طلبه جوان به ایشان رسیده، از اول تا به آخر مطالعه می‌کند و این درس عبرتی برای من شد آن هم از سوی کسی که دارای مرجعیت و زعامت جامعه بود) بعد فرمودند:«احساس کردم نویسنده بدون آن که بخواهد خودنمایی کند و مرید برای خودش جمع کند، می‌خواسته حقایقی را درباره گروه صوفیه بازگو کند و مطلب خلافی در تمام آن ندیدم». این جمله مرا بسیار تشویق کرد و اعتماد به نفس فوق‌العاده‌ای در حیطه نویسندگی به من داد از آنجا فهمیدم که تشویق، آن هم از سوی بزرگان چه‌قدر موثر و کارساز است.

*تبعید و دروغ بزرگی به نام حقوق بشر

پس از بی‌ادبی مقاله شخصی به نام رشیدی مطلق در روزنامه اطلاعات به امام خمینی‌(ره) همه مراجع قول دادند برای رفع این توهین اقدام کنند.

سیل جمعیت به خانه‌های اساتید حوزه علمیه سرازیر شدند، از جمله سراغ اینجانب در مدرسه امیرالمومنین آمدند، داخل و خارج مدرسه و خیابان از جمعیت موج می‌زد و من در سخنرانی کوتاهی که کردم گفت: اگر بزرگ قومی را این چنین هتک کنند، چه احترامی برای دیگران می‌ماند«اگر باید بمیریم، همه با هم بمیریم و اگر بنا هست زنده بمانیم همه با هم زنده بمانیم» این جمله که بعد برای بسیاری، شکل شعار به خودگرفته بود یکی از اسناد معتبر تبعید من به چابهار بود و رییس ساواک قم آن را به عنوان دعوت به قیام بر ضد امنیت ملی تفسیر می‌کرد از آن به بعد به نقاط مختلف تبعید شدم از جمله چابهار در جنوب شرق، مهاباد در شمال غرب و انارک در قلب کویر....

*آیا همه می‌توانند سخنران یا نویسنده شوند؟

گرچه نویسندگی و سخنوری را باید جزو هنرها و یا مهمترین هنرها به حساب بیاوریم، ولی به عقیده من مثل فن شعر نیست که بعضی ذوق آن را داشته باشند و بعضی فاقد آن باشند، بلکه هر کس می‌تواند از این دو بهرهمند باشد، حرف دلش را بزند، عقیده‌اش را بنویسد و از آن دفاع کند، هر چند بعضی قوی‌ترند و بعضی ضعیف‌تر.

*تجربیات نویسندگی

نظم در کارها، برنامه‌ریزی، کار تیمی، بررسی آثار دیگران، راهنمایی‌های اساتید، تعیین مخاطب در نوشتار، توجه عمیق بر نیازها و خواسته‌ها، نوشتن باورها، ساده‌نویسی، توکل بر خدا از لغزش‌های قلم و تلاش در راه هدف، اثر عمیقی در پیشرفت دارند.

*انتشار مجله مکتب اسلام

دردوران سیاه و تاریک پهلوی به، شدت نسبت به روزنه‌ای آگاهی بخش، احساس نیاز می‌شد، لذا تصمیم گرفتم به کمک بعضی مراجع وقت مجله‌ای دینی را منتشر کنیم.

این مجله با استقبال زیادی روبرو شد که ما هرگز انتظار آن را نداشتیم؛ تیراژ مجله از حدود یک یا دوهزار نسخه، شروع و مرتب افزایش یافت و کار به جایی رسید که تیراژ از صدهزار نسخه هم گذشت و به همه تمام نقاط کشور فرستاده می‌شد از مدارس و دانشگاه‌ها گرفته تا ادارات و بازار و بدین طریق موج عظمی را ایجاد کرد؛ رژیم طاغوت هم مجله را توقیف کرد.

ما این موضوع را به آیت‌الله‌العظمی بروجردی منتقل کردیم، ایشان رییس شهربانی قم را احضار کردند و گفتند این مجله فورا باید آزاد شود و ما مجله را منتشر کردیم بی‌آن که اجازه‌ای به ما داده شود و مشکل اجازه همچنان وجود داشت تا بعد از فشار زیاد آن مرجع بزرگ به حکم اجبار امتیاز آن را صادر کردند و جالب این‌که روی پرونده مجله در بخش مطبوعات وزارت کشور نوشته بود: «مورد توجه آیت‌الله العظمی بروجردی» و همین امر، حلال مشکلات بود!

*رمز موفقیت از دیدگاه آیت‌الله العظمی مکارم‌شیرازی

یکی از اموری که الهام‌بخش زندگی فردی و اجتماعی من بوده و هست، این جمله کوتاه از قرآن مجید می‌باشد که خداوند می‌فرماید« موفقیت و پیروزی در سایه دو چیز است: جهاد و تلاش خستگی‌ناپذیر (...جاهدوا) و خلوص نیت (... فینا) «عنکبوت آیه ۶۹»

*به چه کسی موفق می‌گویند؟

کسی که از کوتاه‌ترین راه و کمترین هزینه به اهدافش می‌رسد، موفق است. موفقیت جنبه مثبتی دارد یعنی موفق واقعی کسی است که به اهداف والایی برسد این اهداف والا در هر جمعیتی تفسیر متفاوتی می‌شود.

*آیا شما خودتان را یک انسان موفق می‌دانید؟

انسان اگر خودش را موفق بداند، دلیل بر ناموفق بودنش است. موفق کسی است که به هر کجا هم که برسد، خودش را ناموفق بداند و به مراحل بالاتر و بالاتری فکر کند.

*آیا اسلام با پولدار شدن مخالف است؟

این اشتباه بزرگی است که کسی این‌گونه خیال کند مال نه تنها مانع سیر مراحل معنی به سوی خدا نیست بلکه کمک است در روایات آمده « نعم العون الدنیا علی الاخره» امام صادق‌(ع) فرمودند: دنیا کمک خوبی برای آخرت است» روایت زیبای دیگری نیز هست «لیس منا من ترک دنیاه لدینه او ترک دینه لدنیاهه – از ما نیست کسی که به جهت آخرت، دنیای خود را ترک گوید و نیز کسی که به جهت دنیای امروز از دین خود دست بکشد مسلمان باید عزیز باشد و این در صورتی است که خودکفایی در دنیای امروز از آن کسانی است که دارای اقتصاد پیشرفته، صنایع پیشرفته و فرهنگ پیشرفته‌ای باشندو نباید اسلام ذلیل باشد و نگاه غارت به آن شود هر که غیر از این بگوید صددرصد اشتباه است و با قرآن و معارف اسلامی نمی‌سازد.

*آیا قانون جذب درست است؟

به صورت کلیت نه، اما اگر بخواهیم برای موفقیت و رسیدن به اهداف عواملی ذکر کنیم یکی از آنها جذب است و در کنار قانون جذب، عوامل بسیار دیگری هم هست که اگر کسی بخواهد بگوید که قانون جذب، تنها عامل موفقیت است باید جواب داد که خیلی از افراد بودند که فکر کردند تا به جایی برسند و نرسیدند علتش این است که یا تنبلی کردند یا کوتاهی کردند یا بد سلیقه بودند و یا استبداد به رای داشتند یا اهل مشورت نبودند یا طاقت کار سنگین و مداوم نداشتند یا بی‌نظم بودند و این‌ها همان عواملی است که در کنار قانون جذب مطرح است.

*آیا آرزویی مانده که به آن نرسیده باشید؟

اگر انسان آرزویی نداشته باشد، آن لحظه رفتنش از این دنیاست ما با آرزوها زنده‌ایم. آرزویم این است که خدمت‌هایی که تا الان کردم به مردم یا به علم، بتوانم به مراحل بالاتر از آن برسم چون خدمت یک دامنه بسیار وسیعی دارد.

*در کجا به خلق خدمت کنیم؟ حوزه دانشگاه یا بازار؟

خدمت، خدمت است منتهی هر کسی برای خدمتی ساخته شده انسان نباید از خدمتی که برای آن ساخته شده است مضایقه کند منظور از خدمت این است که انسان به ماورای خویشتن بیانیشد و تنها به خودش نیاندیشد یعنی فرد در مجموعه جامعه به خود بیاندیشد حال می‌خواهد مادی، فرهنگی، علمی، سیاسی، اجتماعی و... باشد.

*این بداخلاقی‌هایی که بین ما رایج شده آیا راه حلی دارد؟

البته راه حل دارد، از آن چیزهایی که من در طول عمرم به آن رسیدم این است که هیچ بن‌بستی وجود ندارد؛ تنها بن‌بستی که وجود دارد این است که همه ما باید یک روز از این دنیا برویم این بداخلاقی‌ها عواملی دارد که باید برطرف شود این ناهنجاری‌های اجتماعی مردم را عصبانی کرده، قسطش عقب افتاده، عروسش طلاق کرده، شریکش به او خیانت کرده و... تلافی این‌ها را سر دیگران در می‌آورد مثلا بوقی زده می‌شود دادش در می‌آید، در ادارات دعواهای خانوادگی را سر مردم در می‌آورند راه حل این‌ها این است که آرامش را در زندگی حکمفرما کنیم اخلاق اسلامی را رعایت کنیم حدیث جالبی از پیامبراکرم‌(ص) است بیشترین چیزی که مردم به وسیله آن وارد بهشت می‌شوند تقوا و حسن خلق است در این جا صحبت از نماز و روزه با این که بسیار اهمیت دارد نیست ما باید اخلاق اسلامی را احیا کنیم.

*تغذیه و تحرک

از همان اوایل زندگی به کتاب‌هایی که تغذیه سالم و فعالیت‌های ورزشی و جسمانی را شرح م ی‌داد علاقه داشتم در مجموعه غذای خودم را کم کردم و احساس کردم بسیار راحت شدم تصورم این است که ۵۰ درصد غذایی را که می‌خورم اضافی است.

بسیاری از کسالت‌ها و ناراحتی‌ها از همین غذای اضافی است که جذب بدن انسان نمی‌شود من با کتاب‌های «گیاه خواران» و «خام گیاه‌خواران» آشنایی پیدا کردم و از بعضی از آنها که برای حل مشکلاتی به من مراجعه کردند سوالات زیادی کردم و از مجموع آنها این چنین فهمیدم که باید قسمت مهمی از تغذیه‌ام را غذای خام گیاهی و میوه و سبزیجات قرار بدهم و زیاد به سراغ غذاهای حیوانی و چرب نروم و همین به من آرامش می‌داد به اندازه‌ای غذا می‌خورم که اگر دفعتا میهمانی از راه برسدو سفره‌ای دوباره پهن شود و مصلحت با این باشدکه با او هم غذا شوم هیچ مشکلی ندارم و ظرفیت تناول غذای دوباره را دارم!

من به مسئله حرکت جسمانی و پیاده‌روی سخت پای بندم صبح‌ها حتما باید حرکات مخصوص بدنی نرمش انجام بدهم؛ درباره فواید پیاده‌روی مطالب بسیاری دیده‌ام و لذا مقید هستم که همه روزه به یک جای خلوت و بی‌سروصدا برومو پیاده‌روی کنم و این کار جزو زندگی من شده است که اگر انجام ندهم بیمار می‌شوم این کار کمک زیادی به من می‌کند به طوری که در حال حاضر که بیش از ۸۰ سال دارم (آینده با خداست) ناراحتی جسمانی خاصی در خودم احساس نمی‌کنم گاهی فکر می‌کنم مثل سن ۴۰ سالگی کارهایم را ادامه و برنامه‌هایم را در زمینه مطالعه و نوشتن و امثال این‌ها ادامه می‌دهم.

*افرادی که ظاهر اسلامی ندارند خوب هستند یا بد؟

قاعده‌ای که ما از منابع اسلامی برداشت می‌کنیم، این است که «اصلاح کنیم، حذف نکنیم» اگر ما بخواهیم حذف کنیم باید همه را حذف کنیم ما باید این‌گونه افراد را به آرامی جذب کنیم نکته دیگر این است که معدل، ‌مهم است ممکن است کسی در یک زمینه نمره‌اش صفر باشد ولی در زمینه‌های دیگر نمره خوبی بگیرد و در انتها معدل خوبی هم داشته باشد، این فرد برای ما قابل قبول است.

*زیباپوشی و خوش‌تیپی

«الظهار عنوان الباطن»، آراستگی ظاهری دلیل بر سالم بودن باطن است هم ظاهر انسان باید خوب باشد و هم باطن نمی‌شود گفت که انسان کثیف و ژولیده باشد لباس بد بپوشد و باطن هم خوب باشد این امر تفکر نادرستی است که از صوفیه آمده و می‌گوید انسان باید قلبش صاف باشد و ظاهر مهم نیست.

*فرمولی برای موفقیت قطعی

سه عامل برای رسیدن به موفقیت وجود دارد: اولین عامل، نظم در کار است، تفریح کنار خانواده بودن و کار کردن باید سر ساعت و منظم باشد دوم پشتکار است اگر کسی بخواهد بی‌زحمت و تلاش به جایی برسد موفق نخواهد شد نه کار دنیا بی‌زحمت است نه کار آخرت مثلا افرادی که به فضا می‌روند آنقدر تمرین‌های سختی مانند تمرین بی‌وزنی انجام می‌دهند تا آماده شوند سوم نیت خالص است، کسی که عقیده به خدا دارد برای خدا کارها را انجام دهد و کسی هم که عقیده ندارد برای انسانیت کار کند چاپلوسی و ریاکاری انسان را به موفقیت نمی‌رساند.